روزنامه اطلاعات - سه شنبه 1391/10/05 - شماره 25489

 امیر سنجوری 


اگر برگردیم به بررسی تاریخی پیدایش «زبان» می رسیم به انسان غارنشینی که فهمید برای برقراری ارتباط با همنوع می تواند از تارهای صوتی اش استفاده کند. 

و این استفاده از تارهای صوتی منجر شدند به خلق آواها و این آواها در نهایت به کلمات انجامیدند و این کلمات جملات را ساختند و با افزایش پیچیدگی روابط انسانی به مرور زمان، این جملات ساده عمق بیشتری پیدا کردند و اگر در یک بازه تاریخی این روند را به طرف زمان حال دنبال کنیم، می بینیم که این عمق در معنا همیشه روندی رو به رشد داشته است و بشر از آن زمان تا امروز هرگز در «خلق معنا» به بن بست نرسیده است. 

«هنر» بستری است که ما انسان ها از طریق آن با نشانه گرفتن بخشی از مغز که وظیفه کنترل هوش و عواطف را به عهده دارد، با تأثیرگذارترین شکل ممکن اقدام به خلق روابط با همنوع کرده ایم. در این میان، با توجه به ویژگی خاص ادبیات که برای خلق این ارتباط از واژه‌ها استفاده می کند، باید بپذیریم که رابطه مخاطب یک اثر «ادبی» با آن اثر، متفاوت با رابطه‌ای است که همان مخاطب با آثار سمعی و بصری ایجاد می‌کند.

اختراع خط

به نظر باستان‌شناسان‌، اولین اشکال و علائمی که انسان از خود بر جای گذاشته است، بر می‌گردد به 22 هزار سال قبل در غارهای «لاسکو» .

بعد از آن، در زمانی نزدیک به 17 هزار سال قبل‌، در تمدن های بین‌النهرین، آثار و علائمی از ترسیم اشکال به دست بشر دیده شده است. آن طور که مشخص است، انسان ها با کنارهم گذاشتن این تصاویر، قصد نوشتن مطلب و جمله‌ای کامل را داشتند، که به آن اصطلاحاً «خط اندیشه نگار» می گویند. تاکنون بیش از 1500 نمونه از این نوع خط تصویری توسط باستان‌شناسان شناسایی شده است . 

بعد از خط اندیشه نگار، کم‌کم سر و کله حروف الفبا پیدا شد که می‌توانیم به عنوان بارزترین نمونه به خط میخی اشاره کنیم.

نخستین کتیبه‌های این نوع خط، که به عقیده کارشناسان نوعی یادداشت محسوب می‌شده، شامل طرح‌گونه‌هایی ساده جهت نشان دادن شکل اشیا است. به طوری که در این خط، شکل اشیا نقاشی می شده و مثلاً: سر گاو نشانه «گاو» بوده است. این نوع خط را می توان، اولین نوع خط بشری نام برد . 

با گذشت زمان، خط تصویری دیگر برای نمایش اشیا به کار نمی رفت بلکه بر اساس مفهوم متن، معانی گسترده‌تری پیدا کرد و تکامل جالبی در حدود 2900 سال قبل از میلاد حاصل شد. انحنای علامت‌های تصویری اولیه از بین رفت.

حدود شش هزار سال قبل، مردمی که سریع‌تر از همه جاده تمدن را در می نوردیدند، ظاهراً سومری‌ها و مصری‌ها بودند که به ترتیب در بین‌النهرین (بین دجله و فرات) و دره نیل به سر می بردند. این مردمان در کار ابداع فن نوشتن بودند .

شش هزار سال قبل دهقان‌های مصری که مکلف بودند سبدی چند از فرآورده غله خود را به تحصیلدار مالیاتی تحویل دهند، تصویر زمخت سبد را بر دیوار کلبه خود می کندند و کنار آن به تعداد سبدهایی که داده بودند علامت می گذاشتند .

پیدایش ادبیات

به نظر می رسد برای دانستن این که بشر اولین بار چه زمانی به «خلق اثر ادبی» رسیده است، باید بدانیم که او اولین بار چه زمانی به سطحی از زبان رسیده که بتوان نامش را «زبان معیار» گذاشت. در کنار این لازم است بدانیم که او از چه زمانی به جادوی خیال پی برده و توانسته است از این جادو در متون استفاده کند.

می توانیم بپذیریم که زبان معیار با توجه به زنده بودن مقوله «زبان» و سیالیت و انعطاف و غیر قطعی بودن سطح «معیار» در دوره ها، هرگز در یک مقطع زمانی به صورت ثابت و واضح قابل شناسایی نبوده است. اما می توانیم قائل به این باشیم که رسیدن بشر به زبان معیار، در مرحله‌ای که شیب منحنی پیشرفت زبانی او به صفر نزدیک‌ترین حالت را داشته‌، اتفاق افتاده است. و زمانی که این شیب به صفر نزدیک شده باشد، روزگاری است که او بیشترین کلمات کاربردی در زبان را به دست آورده و جمله‌سازی و خلق معنا و رسیدن به عمق در معنا را تجربه می‌کرده است.

از آنجایی که ابزارهای ثبت این پیشرفت‌های زبانی از قبیل خط، پاپیروس یا هر نوع وسیله‌ای که بتواند زبان را مکتوب کند، نسبت به پیدایش خود زبان خیلی جوان‌تر و متأخرتر هستند و برخی حتی معتقدند چند هزار سال بین این دو فاصله وجود داشته است، بهتر است تاریخ شروع بحثمان را روی اولین نوشته‌های کشف شده از بشر قرار دهیم.

به نظر می‌رسد روزی که بشر فهمید این نوشته‌ها در بسترهای زبانی، کاربردهای فراتر از انتقال حرف‌های ساده نیز دارند‌، یکی از بزرگترین انقلاب های ذهنی بشر اتفاق افتاده است. روزی که بشر فهمید می توان از این کلمات استفاده هایی بیشتر از ثبت وقایع دربارهای پادشاهی ، جنگ ها و تمجید از پادشاهان نمود، یک نقطه عطف در منحنی پیشرفت زبانی بشر به حساب می آید. 

تا جایی که نگارنده تحقیق کرده است، تاریخ دقیقی از پیدایش اولین فرارِوی بشر از زبان معیار و خلق اولین آثار ادبی وجود ندارد، اما آنچه روشن به نظر می رسد این است که پیدایش ادبیات داستانی، متأخرتر از پیدایش شعر بوده است. چنانچه به صحت کتاب‌های باستانی اعتماد داشته باشیم، می‌توانیم برای دانستن این که بشر از چه زمانی شروع به داستان‌نویسی کرده است، به رقمی بین 4 الی 5 هزار سال قبل برسیم. پاپیروس های کشف شده از مصر باستان این تاریخ را به ما می دهند. این پاپیروس ها اولین آثار به دست آمده هستند که فارغ از محتوا، ثابت می کنند بشر در آن زمان از کلمات استفاده‌های روایی می کرده است و دست به خلق «روایت» زده است و بشری که دست به خلق روایت زده باشد ، اولین بشری است که نسبت به فاکتورهای آن دوره موفق به خلق یک «اثر هنری ادبی» شده است.

پیدایش شعر

بر اساس تعاریف متنوع و متکثر و مصداق هایی که امروز در اختیار داریم و توقعاتی که امروز از شعر می رود، شواهد کمی وجود دارند که بتوانند ثابت کنند قدمت پیدایش گونه ای از نوشتار که بتوان آن را «شعر» نامید، بیشتر از دو هزاره بوده باشد. هرچند کمترین تخیل و کمترین گریز از زبان معیار در دوره‌های گذشته ممکن بود در دایره تشعر قرار بگیرد. در این میان تفاوت چندانی از نظر زمانی بین انسان بین‌النهرین با انسان اروپایی و آفریقایی و قاره آمریکا وجود ندارد؛ زیرا در این بازه زمانی، هر چهار گروه به مرحله‌ای از زبان رسیده بودند که می توان آن را «شیب نزدیک به صفر منحنی زبان» نامید. در عین حال به نظر می رسد که بشر خاور میانه، در خلق روابط و عمق‌دهی به آن، نسبت به سایری پیش تاز بوده است.

فرآیند تخاطب در ادبیات

بحث تقدم یا تأخر پیدایش مؤلف و مخاطب در ادبیات، از بحث‌هایی است که علاوه بر ریشه‌های تاریخی که دارد ممکن است هرگز به گزینه‌های قطعی و روشن نرسد. اما دانستن و درک ابعاد رابطه مؤلف و مخاطب، همیشه از دغدغه‌های اصلی در ادبیات بوده است.

شاید واضح به نظر بیاید اگر ادعا کنیم که ابتدا یک اثر ادبی خلق، و پس از آن، مخاطبان اثر ادبی تعریف می شوند. و البته شاید گزینه دیگری نیز وجود داشت باشد. آن گزینه این است که خالق یک اثر ادبی، قبل از خلق، اولین مخاطب آن اثر بوده است و بر این اساس می توانیم ادعا کنیم که مخاطب اثر ادبی زودتر از خود اثر متولد می شود؛ زیرا قبل از پیاده سازی مکنونات ذهنی خود، با آنها برخورد کرده است یا بهتر بگوییم بلافاصله پس از خلقشان؛ اما قبل از پیاده سازی و فرم‌دهی به آنان، با آنان برخورد کرده است.

اکنون با این پرسش روبه رو هستیم که عبارت «بلافاصله پس از خلقشان» این ادعا را رد می کند و شاید در ادامه این سئوال، جا داشته باشد بپرسیم که : «اگر مواجه شدن ذهنی یک نویسنده با اثرش، او را تبدیل به مخاطب می کند، پس در نتیجه باید خلق ذهنی – قبل از نوشتار- آن اثر نیز او را تبدیل به مؤلف کند، و با این منطق باز هم مؤلف از مخاطب جلوتر است.» ...

در تشریح (و نه پاسخ) این ایراد، ضمن این که می توانیم تا حدودی آن را بپذیریم، باید باز هم به این نکته توجه کنیم که یک اثر ادبی تا زمانی که مکتوب نشده باشد، تنها یک اثر هنری است و پس از کتابت می تواند «اثر هنری ادبی» باشد. لازم به توضیح است که گروه بسیار زیادی از فعالان ادبی، قائل به نظر بالا نیستند و شکل‌گیری متون در ذهن مؤلفان را برای اطلاق لفظ«ادبی» به آن کافی می دانند، اما بر اساس نظریات رایج امروز، مکنونات ذهنی و تخیلات مؤلف تا زمانی که مزین به لباس «واژه»ها نشده باشند، اثر «ادبی» نخواهند بود، بلکه تنها در حوزه‌های عام هنری و فارغ از نحوه پیاده سازی در شاخه های هنری تعریف می‌شوند. 

این که در روند رو به رشد ادبیات، این مؤلفان بوده‌اند که فارغ از در نظر گرفتن سلیقه مخاطبان اقدام به خلق آثار ادبی کرده‌اند تا مخاطبان را با ذائقه خود هماهنگ کرده و به جلو حرکت دهند، یا این که مخاطبان بوده اند که با اهمیت دادن یا ندادن به آثار هنری مؤلفان را مجبور به ادامه یا طرد ژانرها نموده اند نیز از دغدغه های همیشگی ادبیات بوده است؛ اما به نظر می رسد امروز با توجه به پیشرفت و وسعت علوم نظری (و ادبیات به عنوان مادر و سر منشأ این علوم) پرداختن به این بحث، به اندازه درک زیبایی موجود در رابطه فعلی مؤلف و مخاطب، لذت بخش نیست.

قطعاً در علوم نظری می توانیم گزاره های متناقض داشته باشیم که هر دو صحیح به نظر بیایند و این ویژگی از اصلی‌ترین ویژگی‌هایی است که علوم نظری را از علوم غیر نظری، تمیز می‌دهد.

در افقی که از تاریخ پیدایش زبان و خط داریم، به نظر می رسد نیاز به نوشتن، در مرور دوره ها روز به روز بیشتر شده است. و از آنجایی که این نیاز را مؤلفان و مخاطبان ایجاد و در عین حال بر آورده می کنند، درک رابطه مؤلف و مخاطب، فارغ از مسأله تقدم و تأخر یکی بر دیگری، قابل طرح باشد.