حالا بیا اینجا...بیا اینجا... بیا اینجا... اونجا نه!
شما باورتان می شود هنوز کسانی هستند که می گویند: شعر سپید (!) بهتر از شعر غزل(!!) است....
و کسانی که برعکسش را می گویند؟
شما باورتان می شود هنوز در اعماق جنگل های تانزانیا موجوداتی زندگی می کنند که فکر می کنند تغییر در ماهیت سرایش یعنی تغییر در فرم! یعنی با حذف یا اضافه شدن عناصر موسیقیایی یک شعر می توان در ماهیت آن تغییر ایجاد کرد؟ یعنی اگر شما یک چیز موزون نوشتی می شود شعر و اگر همین وزن را ازش گرفتی دیگر شعر نیست و برعکس. بدون اینکه در این افاضات و تئوری هایشان اشاره ای به شاعرانگی و خیال و زبان و شگفت آوری این نوشته بکنند.
شما باورتان می شود به تازگی گونه ای از جانداران کشف شده اند که به دلایل جوی سالها از تمدن به دور مانده و هنوز اقدام به برگزاری جشنواره های ادبی (( به تفکیک شعر سپید و شعر کلاسیک)) می کنند؟
شما باورتان می شود بعد از 300 سال که از انقلاب های صنعتی و مدنی و اجتماعی اروپا می گذرد و ما هم به دنبال آنان خواستیم به دروازه های پیشرفت برسیم هنوز در راس فرهنگ کشورمان کسانی هستند که به مضمون آثار ادبی بیشتر از شاعرانگی آنان می نگرند؟
شما باورتان می شود دیشب من جایی بودم که یک سخنران می گفت : (( ابوجهل و ابوسفیان و ابولهب عاشقان پیامبر بودند و شب ها تا پیامبر برایشان قرآن نمی خواند آنها به خواب نمی رفتند...)) !!!
می دانید آنجا کجا بود؟شما باورتان می شود آنجا یک محفل هنری و ادبی بود؟ اهالی آنجا یعنی مثلاً افرادی بودند که به همین سادگی چیزی را نمی پذیرند و قبول نمی کنند و اهل استدلال و منطق و روشنگری هستند؟... باورتان می شود...
کاش زانویم مرا به دکتر نکشانده بود و شب سالگرد ازدواجم هم نبود و تولد بچه برادرزنم دعوت نبودیم و از آن طرف فروشگاه کامپیوتری که سیستم جدیدم را بسته هی زنگ نمی زد و خلاصه کاش کلی گرفتاری نداشتم آن شب... خیلی دوست داشتم با این خطیب محترم دوکلام "بحث" کنم!
شما باورتان می شود که:

ما باید چه وقت خوشحال باشیم؟
من باید از اینکه در جشنواره ای که اشعار را به تفکیک "سپید" و "کلاسیک" طبقه بندی می کند و داوری می کند , در بخش شعر سپید اول شده ام در کشور , خوشحال باشم؟
من باید از اینکه همین الان دو - سه تا پیشنهاد دبیری و داوری همایش های ریز و درشت استانی و منطقه ای دارم اما "فقط در شعر کلاسیک" خوشحال باشم یا همه ی این پیشهاد ها را بکوبم توی صورت پیشنهاد دهندگانشان؟
من باید با آدم هایی که هرچه توی سرشان می زنی هنوز دنبال دعوای "سپید بهتر است یا غزل" هستند چه کنم؟
من چطور می توانم به عنوان یک شاعر در مملکتم این را جا بیاندازم که شاعرانگی یک متن مهم است و لذتی که تو از آن می بری حتی اگر این لذت از جنس اندوه باشد , حتی اگر از جنس نفرت باشد یا عشق , فقط کافی است لذت ببری...
چطور می توانم این را به چهار نفر حالی کنم که زبان سرایش هر کس بر اساس نظریات پزشکی مربوط به نحوه پردازش داده ای صوتی در مغز او است و کسی که ذهن موسیقیایی دارد طبیعتاً در سرایش سراغ افاعیل می رود و کسی که این ذهن را ندارد زاویه های دیگر متن اش را درخشان می کند و تمام اینها یعنی یک کوفت و زهرماری بنویس که از زبان معیارت گریز زده باشد و به چهار نفر حال بدهد... یعنی همین به خدا.
چطور می توانم حالی کنم به این موجودات نحیف؟
چطور می شود تکثر و چند صدایی و حتی چند رنگی و چند شکلی را جا انداخت؟ و ما کی می توانیم بفهمیم که از دستور دادن و تئوری صادر کردن بپرهیزیم و به معنای واقعی پست مدرن باشیم و هرچه زبان سرایشمان طلبید و ذهنمان خواست بنویسیم ؟
اعترافات یکی از دستگیر شدگان حوادث اخیر !
از آنجایی که شنیده ام بعضی ها برای اینکه خودشان را همردیف با آدم حقیری مثل من بکنند (در اصل دارند شان خودشان را با این کار پائین می آوردند) می نشیند با ذکر سوابق گذشته بنده ادعا می کنند که من عامل دولت هستم و شاعر درباری ام و...
و باز از آنجایی که در زندگی ام باج به شغال نداده ام و نمی دهم گفتم ما که چیز پنهانی نداریم . بگذار هرچه هست بریزیم توی دایره....

من اعتراف می کنم که خودم هم سابقه در زمینه سرایش شعر موضوعی دارم اما صادقانه می گویم که به خاطر آن موضوع دست به نوشتن نزده ام و چون به هر حال روحیاتم متناسب با آن نوع نوشتن بوده در آن زمان , از نوشتنش ابایی نکرده ام .
همینطور یک چارپاره معروف عاشورایی هست که ممکن است شنیده باشید از زبان مداحان و این طرف و آن طرف:
پشت سر آب , روبرو آتش
دردل اندوه , در گلو آتش
....
مثل یکی دو شعر که برای برادر شهیدم نوشته ام که یکی دو سال زیاد این طرف و آن طرف از کردستان تا بندرعباس تا همین اصفهان خودمان تا تهران رفت و آمد کردم با این شعر و کلی سوار هواپیما شدم و شام و ناهار هتل های چند ستاره را ریختم داخل این خندق بلا !
مثل غزلی که بین بچه های دانشگاه خمینی شهر آن سال اس ام اسی شد. غزلی برای اما علی : (مفاعلن فعلاتن مفاعلن شمشیر....)
حالا خدا را شکر ما اگر قرار است خایه مالی هم بکنیم حد اقل انقدر "مایه" در شعرمان هست که در سطح این مملکت خراب شده چند تا عنوان نصیبمان کند.بیچاره آنهایی که شاعر می فروشند و تریبون می خرند.. چه تریبونی؟ تریبون های کوچکی که مخاطبانشان به تعداد انگشتان دو دست نیست در یک شهرستان.
خدا را شکر که حد اقل "آدم فروشی" و "شاعر دولتی بودن" و "خایه مالی" من و امثال من در حد یک کشور 70 میلیونی بود با کلی عزت و احترام و جایزه و لوح و مصاحبه و سکه و مسافرت و هتل و... . یعنی همین چیز هایی که برای حضرات آرزو است و برای من امروز فقط مایه ی نوشتن یک مطلب طنز مثل این که دارید می خوانید. چیز هایی که به ت... خودم هم حسابشان نمی کنم اما بودنشان درسوابقم هنوز برای یک عده مایه حسادت است.
من اعتراف می کنم از اینکه یکی مثل کورش همه خانی بیاید از نقدی که نوشته ام تعریف بکند به خودم می بالم. بیاید کلماتم را "یک لا قبا" بنامد و صفت سادگی به آنها بدهد خوشحالم. برخلاف کسانی که فکر می کنند خالی بودن مغزشان را باید با تعاریف و تئوری ها پر کنند. آنچه ما سالها قبل خواندیم و ازشان عبور کردیم و رسیدیم الان به سادگی. به همین سادگی... مثل شعر که از تجمل خارج شد و قید و بند ها را پاره کرد و سپید شد. من هم اعتراف می کنم و هم افتخار به اینکه نقد ساده می نویسم. مثل بی سواد ها
من اعتراف می کنم یک زمانی خودم شعر سپید را به رسمیت نمی شناختم حتی آن روز که با یکی از همین کارهای سپید ( به قول خودم دستگرمی) در یک جشنواره کشوری اول شدم.اما امروز فارغ از فرم به یک اثر نگاه می کنم و فقط دنبال منطق آن اثر برای به دست آوردن مولفه های لذت بردن از آن هستم.
من اعتراف می کنم زمانی(سال های 77 و 78 که شانزده هفده ساله بودم) صفحات روزنامه کیهان پر بود از اشعار ولایتی و مذهبی من. پر بود از نقد های " موافق با جریان "من. این روزها اما نه می نویسم و نه حتی حوصله ی خواندن دارم.
من اعتراف می کنم چون بلد نیستم به جز غزل چیز دیگری بنویسم دارم غزل می نویسم . این بر می گردد به ذهن من و فیزیولوژی مخچه ام. و این یک مسئاله ی اثبات شده است نه فقط یک تفکر شخصی. مثل تن صدا و مثل لحجه که یک شاخه ی پزشکی را تحت الشعاع قرار می دهد.
من اعتراف می کنم که یک بار در یک محفل ادبی چند نفر را تهدید به ضرب و شتم کردم و اگر مرتضی پارسا نبود درگیر هم می شدم. اتفاقاً انگار یخ بعضی ها آب شد و چقدر سایر دوستان در آن محفل خوششان آمد از اینکه من توی روی چند نفر ایستاده ام!
چون خصوصیتم این است . در ادبیات دنبال سازش و مسالمت نیستم.
آدم , خوب است سکوت مخاطبانش را به حساب خر بودنشان نگذارد.
شما خر نیستید .
شما مرا می شناسید. من همان امیر سنجوری هستم
و امروز رسیده ام به اینجایی که می بینید. فارغ از هر تئوری و مکتب و مسلک.
و اعتراف می کنم آنقدر ها هم که اینجا می نویسم آدم خوبی نیستم. آنقدر ها هم آزادی خواه و ضد تحجر نیستم. اتفاقاً بعضی وقت ها خیلی هم عقب افتاده و امل می شوم.
آنقدر ها هم "انسان دوست" نیستم. یک وقت هایی خیلی ضد بشر می شوم. آنقدر که ممکن است بزنم فک یک نفر را بیاورم پائین.
آنقدر که ممکن است بزنم توی سر یک نفر که او بیهوش بشود و علاف کلانتری و دادگاهم بکند.
من همه ی اینها را در زندگی ام , در کارنامه ام دارم . و خوب است اینها را بنویسم تا اگر یک روز یکی حرفی در مورد من زد شما مرا به هرچیزی متهم می کنید به "دروغگویی" متهم نکنید. ترجیح می دهم متحجر و فالانژ و کلاسیک و عقب افتاده و گردن کلفت و لات مسلک خطاب بشوم اما "دروغگو"... هرگز!
نوشتن این مطالب در یک فضای عمومی با روزی 90تا بازدید مثل اینجا خوب نیست. اما وقتی کارت از یک مرزی بگذرد مجبور می شوی به مخاطب هایت احترام بگذاری و آنها را صمیمانه با درونیاتت شریک کنی.
اشارات:
1- با حذف پستی که باعث فیلتر شدن یکی از صفحات این وبلاگ شده بود مشکل فیلترینگم تا حدودی برطرف شد. از الان بیشتر می نویسم و بیشتر دعوت می کنم.
2- اگر جایی مرا در پیوندهایتان گذاشته اید اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشد. در این وبلاگ هر کس را لینک کرده م متقابل بوده به جز دو سه نفر که شرایطشان بخصوص است.مثل کورش همه خانی
3- یک شعر از کورش همه خانی هست و حرف هایی از من
4- قرار بود اینجا شعر نگذارم. خب الان هم نمی گذارم اما لینک دنلود قسمت هایی از برنامه موج مثبت که یکی دو سال قبل به لطف خانم طوسی در آن برنامه حضور داشتم را می گذارم دوباره ببینید. چند شعری خوانده ام. این "چایی" هم همه اش فیلم است !
دانلود برنامه موج مثبت با حضور و شعرخوانی من
ادامه مطلب ...

