وقتی کسی داغدار است , عزیزی را از دست داده , نا امید است و تحمل ندارد , بهتر است بیخودی به او دلداری ندهید و از به کار بردن عباراتی مثل "قوی باش" و "طوری نشده" و "مرگ حقه" و "این راهیه که هممون میریم" و... اکیداً پرهیز کنید چون این مزخرفات فقط یک سری ژست های بیخود و لوس بازی های قدیمی هستند وبرای آن آدم , مرگ نه "حق" است و نه "عدالت" و نه" راهی که هممون میریم".

برای او, حتی شاید خدا هم ظالم به نظر بیاید.

بگذارید گریه کند , شکایت کند , جیغ بزند ... شما هم فقط در کنارش باشید و همین.


مدت زیادی بود از "راضیه اکبری نیا" خبری نداشتم. آنقدر زیاد که نمی دانستم او چهار سال است با نامزدش الیاس برای رسیدن به یک زندگی خوب و چیزی که لیاقتش را دارند ,  در حال تلاش و تبدیل ناملایمات به ملایمات بوده اند.

آنقدر که خبر نداشتم در این چهار سال , چه اتفاق های تلخ و شیرینی در زندگی او افتاده است و وقتی دوستانم تنها اندکی از بازی هایی که روزگار با آنها کرده بود را برایم تعریف کردند , به راستی بغض کردم.

آنقدر از او بی خبر بودم که نفهمیده بودم آنها هفت ماه است به هم رسیده اند و تازه می خواهند بفهمند زندگی یعنی چه.

و چون من الان - و خیلی دیر- این "به هم رسیدن" را فهمیده ام , حتی دیگر نمی توانم خوشحال باشم و سرنوشت اینگونه بود که اولین پیام من به یک دوست بعد از این همه سال , تسلیت درگذشت همسرش باشد , به جای تبریک ازدواج با او.

. . .

خبر تصادف و فوت "الیاس" - تنها هفت ماه پس از ازدواج- در جاده ی بندرعباس به همه ی این چیز ها , پایان داد .


چند شب قبل , از طریق محمدرضا نامدار پور و بعد از آن , بهاره ضیایی , این خبر تلخ به من رسید.

با یک شماره موبایل از کسی که سال ها قبل از اعضاء انجمن ما بود.

و آن شب تنها چیزی که رشته های ضعیف یک دوستی قدیمی را نگه می داشت,

همین  بود 

یک تلفن

و صدای زنی که دیگر مثل "راضیه اکبری نیا"ی سابق

حرف نمی زد.

. . . 

 بغض چیز خوبی است. حتی اگر  شنیدن صدای یک دوست قدیمی  ‘ آن را در گلو بشکند .