کابوس های خاطره از سر گذشته اند

شک در دهان پنجره خمیازه می شود

با هر بهار خسته  که از راه می رسد

ما درد می کشیم و زمین تازه می شود

 

شاید  به درد و پنجره عادت نکرده ایم

شاید به آنچه پشت سر و پیش روی ما است

با فعل های خسته تر از انفعال هم

رفتن همیشه واکنشی در گلوی ما است

 

ما  هولناک و تازه و مایوس و عاشقیم

ما را به مرگ و پنجره آکنده می کنند

باید هزار پنجره می گفتم ات , ولی

این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند    

 

ای حرفِ ساده , ای غزلِ جاده در گلو

ای رنگِ بی تکلفِ تن های شرمگین

مردی که نیست را نگرانِ "شدن" نکن

دردی که هست را همه از چشم من نبین

 

این ازدحام دلهره آور ,  من و تو ایم

این انعکاس حسرت ما  در صدای ما است

این مشمئز کننده ترین چیز زندگی است

این انهدام رنگِ جهان  زیر پای ما است

 

باید بهار را نگران تر نگاه کرد

باید سکوت کرد و تف انداخت بر زمین

این رنگِ شادِ فصلِ دل انگیزِ سبز نیست

این  روح تو است پشت بهاری که  در اوین . . .

 

 

 

 

به دوستی که مسیج داد:

"امروز برادرم را تا اوین بدرقه کردم....."