گاهی می دانیم بین ما با دیگران یک "سوء تفاهم" اتفاق افتاده است , در این صورت می توانیم امیدوار باشیم که  مشکل را حل کنیم.گاهی می دانیم که سو تفاهمی هم نبوده است و اتفاقا شیطنتی در کار است ‘ باز هم ممکن است چشممان را ببندیم و مشکل را حل کنیم.اما گاهی  داستان از شیطنت هم فراتر رفته و به دشمنی کشیده شده است‘ ضربه خورده ایم , نامردی دیده ایم....  در این حالت یا باید خیلی احمق باشیم اگر لبخند بزنیم و با طرف به "صلح" برسیم یا اینکه آنقدر در خودمان احساس قدرت و اتکا به نفس کنیم که با فرض این دشمنی , مشکل را "کنار بگذاریم". در اصل داریم صورت مسئاله را حذف می کنیم.

این حالت کجا کاربرد دارد؟ یعنی ما کجا می توانیم چشممان را ببندیم و ضربه هایی که خورده ایم را فراموش کنیم و از اساس یک مسئاله را کنار بگذاریم؟

به عنوان کسی که خیلی به آسایش  خودش اهمیت می دهد تصمیم گرفتم از این به بعد با هر کس مشکل داشتم و نتوانستم مشکلم را حل کنم , آن را کنار بگذارم و صورت مسئاله را پاک کنم. ادامه دادن چیزی که امیدی به بهبودش نداری  به جز فرسایش ذهن  نتیجه دیگری ندارد. خودت ضرر می کنی. خودت لبخند های زیادی را از دست می دهی و دقیقه های شادی را خراب می کنی.

ابتدای سال گذشته بود که یکی از دوستان خوبم , بعد از یک سوء تفاهم اینترنتی برایم کامنت گذاشت که.... "امیر جان بهار بهانه ی خوبی است برای رفع کدورت ها..." و من درس جالبی گرفتم و با شرمندگی استقبال کردم.

از آن زمان تا اکنون خاطرات خوب بسیاری با هم داشته ایم , به این فکر می کنم که اگر او این برخورد دوستانه را شروع نمی کرد , این یک سال برای هر دوی ما بدون این خاطرات می گذشت. و این حیف نبود؟ 

این روش را در زندگی ادامه دادم و خودم نیز از آن به بعد با چند نفر همین برخورد را داشته ام . اگر بتوانیم این مهارت را در خودمان تقویت کنیم , خدمت بزرگی به ذهنمان کرده ایم.شما به ذهن خودتان چقدر اهمیت می دهید؟ به روح و به وجدانتان؟ شما دارید با اینها زندگی می کنید. سلامت و عدم سلامت اینها ضامن موفقیت و عدم موفقیت شما هستند.چطور اجازه می دهید یک اتفاق بی اهمیت و یک برخورد ساده با یک انسان (که او هم مثل شما دارای همین عواطف است) , ذهن شما را خراب کند؟

به نظر من کسی که به خودش اجازه می دهد با کینه زندگی کند و به خودش اجازه می دهد با دلخوری و حس انتقام یا کدورت زندگی کند , قطعا در زندگی از چیزی به نام "عقل" بی نیاز است ! مگر می شود عقل سالمی داشت اما کینه و حسادت و انتقام و دشمنی هم داشت؟ 

هر وقت چنین مشکلاتی را فراموش می کنم یا آنها را کنار می گذارم , حس می کنم برنده شده ام . حس می کنم به ذهن خودم احترام گذاشته ام. خودخواهی در این گونه موارد به درد می خورد. من به روح خودم احتیاج دارم.

... اصلاً شما به روح اعتقاد دارید؟   (این چیز اول بود : روحِ من)

نمی دانم چه کسی ایرانی ها را (که اتفاقا استعداد خوبی در طنز دارند) با جوک  آشنا کرد و چه کسی این جوک ها را مثل توپ فوتبال انداخت وسط ادبیات شفاهی ما؟ تا قبل از این لطیفه ها و ضرب المثل ها در ادبیات جنبه های آموزشی و تفریحی داشتند اما متاسفانه امروز این جوک ها ابزار تخفیف فجایع شده اند. ابزار تبدیل تجاوز ها به خنده! ابزار تبدیل دزدی ها به سرگرمی و تبدیل جنایت ها به مسیج....

متاسفانه  این حد اکثر واکنشی است که در برابر حادثه ها نشان می دهیم. از زلزله بم بگیر تا تجاوز گروهی در یک باغ تا قتل عام اعضا یک خانواده تا اختلاس های بانکی و هزار حادثه اجتماعی قابل تامل و تکان دهنده برای ما تنها سوژه های هستند برای جوک ساختن.

اینکه ما به وضعیت اقتصادی امروز انتقاد داریم و حتی از انتقاد هم بیشتر ,شکایت داریم, اینکه از وضعیت مطبوعات راضی نیستیم ,اینکه معتقدیم نظارت بر اینترنت بسیار کور و غیر اصولی است تا جایی فتوای رهبر هم ف ی ل ت ر می شود ,اینکه معتقدیم "دست هایی" در سینما و موسیقی و شعر و تمام هنر های دیگر به صورت تعمدی مشغول تغییراتی هستند که جو عمومی هنری کشور را به سمت دلسردی و نارضایتی سوق می دهند ,اینکه ادارات و موسسات فرهنگی خیلی سلیقه ای  رفتار می کنند و هنرمند مجبور است بین خانه نشینی و مجیزگویی , یکی را انتخاب کند...تمام اینها درست! من هم معتقدم همینطور است ولی چرا در مقابل ملت با مسخره کردن همدیگر و مسیج ساختن برای این و آن به این ناهنجاری های فرهنگی اعتراض می کنند؟ یا اعتراض نکنیم یا اگر معترض هستیم از همان راه فرهنگی اعتراض کنیم. چرا ما از دولتمان فراتر از ارزانی گوشت و تخم مرغ , توقع دیگری نداریم؟ چرا برخورد ما با این مسائل اجتماعی , یک برخورد مسخره وار و بذله گویانه است؟ 

در یکی دو پست قبل در مورد مسخره کردن دکتر شریعتی نوشته بودم , الان از مسخره کردن فجایع و حوادث حرف می زنم , فردا ممکن است کار به تمسخر شخصیت های مهم تر  هم برسد .

جدی باشیم!    (این چیز دوم بود: تمسخر , تا کی؟)

 کتاب "ورق ام بزن" اثر درخشان کورش همه خانی برای بار دوم زیر تیغ ارشاد رفت اما باز هم مجوز نگرفت. نه به دلیل مشکلت عقیدتی یا سیاسی و... , اتفاقا این کتاب هیچ مشکلی در متن نداشت ‘ اما یک مشکل فرامتنی داشت: شاعر در ایران سکونت ندارد!

به دلیل سکونت کورش در سوئد به او "خارج نشین" گفتند و به کتابش مجوز ندادند در حالی که عالم و آدم می داند کورش همه خانی در عمرش  حاشیه ساز نبوده و مشکلی نداشته است . او در آزادترین کشور جهان زندگی می کند اما هرگز فراتر از چیزی که من و شما در وبلاگهایمان می نویسیم , ننوشته است. مصاحبه نمی کند , حاشیه ندارد و یک هنر مند واقعی است.به کتاب درخشان کورش مجوز ندادند تا بار دیگر ثابت کرده باشند که برخی دولتمردان به صورت تعمدی و با برنامه و هدف در حال ایجاد نارضایتی بین قشر هنرمند هستند. هنرمندانی که عاشق وطن خودشانند. چیزی که به "جریان انحرانی" معروف است یا هر اسم کوفت و زهرمار دیگری که دارد رسما در حال ر...ن در ادبیات این مملکت است و کسی هم جواب نمی دهد.

حلا شمایی که به خارجی ها (به قول خودتان) مجوز نمی دهید , چه گلی به سر داخلی ها زدید؟ از مسدود شدن وبلاگ هایمان بگیر تا مجوز نگرفتن شعرهایمان تا بایکوت شدنمان در انجمن های ادبی ادارات ارشاد تا هزار محرومیت دیگر.به این فکر می کنم که  سکوت و خانه نشینی طیف بسیار بزرگی از هنرمندان امروز که سکوت را به مهاجرت ترجیح داده اند , تا چه زمانی قرار است ادامه داشته باشد؟ اینها وزنه هایی هستند که می توانند در یک بازه زمانی متوسط , فرهنگ کتبی و شفاهی ما را اصلاح کنند.  هنرمندی که راضی نیست با رسانه های خارجی مصاحبه کند , با ناشران اروپایی کار کند و دغدغه مجوز هم نداشته باشد(و اصرار دارد در مملکت خودش کتاب چاپ کند) , هنرمندی که راضی نیست مملکتش را بفروشد و راحت طلبانه در کشوری فعالیت کند که برای لحظه لحظه ی فعالیتش به او پول خوبی می دهند , هنرمندی که دوست دارد در کنار مردمش باشد   , این هنرمند چرا باید به خاطر اختلاف سلیقه یا انتقاد از مدیریت فرهنگی یا هر چیز دیگر در کشور خودش خانه نشین باشد؟ این دستاورد فرهنگی ادبیات در دولت شماست آقای احمدی نژاد. تحویل بگیرید ! (این چیز سوم بود : مرز خودی و غیر خودی کجا است؟)

برای شما هم اتفاق افتاده است وقتی در یک جاده دور افتاده وارد یک روستا یا شهر کوچک می شوید , در میدان ورودی آن روستا یا شهر , با جملات عجیب و غریبی موجه می شوید از قبیل : (به دیار عالمان و وارستگان و دانشمندان و مفاخر و فضانوردان و فرشته ها و  ... خوش آمدید) و شاید شما هم مثل من به این فکر می کنید که  این شهر با این همه دانشمند  , چرا یک شهرداری یا ایستگاه پلیس یا یک سطل زباله یا یک پارک یا توالت عمومی درست و حسابی ندارد؟ پس این همه مفاخر و دانشمندان و وارستگان و عالمان , چه کاره بوده اند؟

 چند روز قبل  مهمان یک اجتماع شعری دانشجویی در تالار هنر اصفهان بودم  و به رسم دوستی , لطفی هم به بنده شد ( از دبیرخانه محترم تشکر می کنم) اما چیزی که توجه خیلی ها را جلب کرد القاب و عناوینی بود شبیه به " مایه افتخار شعر مملکت" و "اسباب مباهات ادبیات ایران" و "چهره شناخته شده در شعر کشور" و... که در آن محفل به وفور بین جمع اندکی از شعرا رد و بدل  و بذل و بخشش می شد و تریبون بیچاره نیز چاره ای نداشت جز انتقال این القاب و ما نیز چاره ای نداشتیم جز حفظ حرمت میزبان محترم و سکوت!

  در عین حال شاعرانی که از دایره رفاقت و همشهری گری خارج بودند حد اکثر "جناب آقای" و "سرکار خانم" خطاب می شدند تا جایی که همسرم با طعنه به من گفت: امیر جان اگر شناسنامه تو در قسمت "محل تولد" یک تغییر کوچک می کرد , الان جزء "افتخارات ادبیات جهان" بودی !

ناسیونال بودن در ادبیات نشانه تحجر و فالانژ بودن است. در هنر دنبال روستا و دهات محل تولد گشتن کار عبثی است. شاعر حرفش را می نویسد و مخاطب می خواند. این وسط یک رابطه درست می شود که برای هر دو حیاتی و لذت بخش است.  چرا ما از هر مسئاله ای باید یک داستان در بیاوریم و یک قهرمان بسازیم و یک "افتخار" از این وسط استخراج کنیم؟

آن روز با دیدن خیل افتخارات و مفاخر , یاد همان تابلوهای ورودی روستا های دورافتاده و شهرهای کوچک افتادم که : .... "به شهر فضانورد پرور ما خوش آمدید"! (این چیز چهارم بود : خود گویی و خود خندی , عجب مرد هنرمندی!)

خدا را شکر  ما ملت بدون سوژه نمی مانیم. گلشیفته نشد , شاهین نجفی... شاهین نشد , محسن نامجو... نامجو نشد , جدایی نادر از سیمین..., آن نشد , این.... به هر حال ما که هیچ حرکتی جز همین متن ها و استاتوس ها بلد نیستیم همیشه یک چیزی برای محکوم کردن یا حمایت کردن و افتخار کردن داریم. توهم توطئه و اپیدمی "همه چیز را به صورت توهین دیدن" آنچنان گریبانگیر این ملت را گرفته است که فکر می کنم طیف خیلی زیادی از ما دچار یک بیماری روانی در این زمینه شده باشیم. ساده ترین برخورد های اجتماعی را "توهین" قلمداد می کنیم, هر حرفی را به خودمان می گیریم , هر برخورد و عکس العملی را اقدامی علیه خود قلمداد می کنیم و اصلا نمی توانیم ریلکس و راحت باشیم.

 کسان دیگری کارهای دیگری می کنند و در محفل های دیگری بازتاب های دیگری دارد و فایده های دیگری در جیب انسان های دیگری می رود و ضرر های دیگری از جیب آدم های دیگری ... آن وقت ما در این طرف دنیا داخل اتاق های کوچکمان دغدغه های کثافتی که داریم را رها می کنیم به پستان های گلشیفته یا فریاد های شاهین نجفی گیر سه پیچ می دهیم , یک عده می میرند از بس افتخار می کنند و یک عده جر می خورند از بس محکوم می کنند! گویی  سنگینی اینها است که بر زندگی مان سایه انداخته, انگار مشکل ما این است.

 فکر نمی کنم هیچ مردمی به اندازه ی ما در جهان در حال "افتخار کردن" و "محکوم کردن" باشند. اصلا نصف زمان بیداری ما در حال افتخار کردن می گذرد و نصف دیگرش در حال محکوم کردن. خسته شدیم از بس مفتخر شدیم و از بس محکوم کردیم, خسته شدیم از بس از این قبیل"حس های غرور آفرین" فرستادند سراغمان. خسته شدیم از بس در "ژست" و "فیگور" زندگی کردیم و از بس به زندگی کردن "تظاهر" کردیم ,

یاد بگیریم در خانه های اجاره ای و کوچک خودمان به اندازه فهممان به دنیا نگاه کنیم و به اندازه فرهنگمان از اطراف توقع بازخورد داشته باشیم .این ژست ها و فیگور ها تا چه زمانی قرار است ما را در همین گرفتاری های فرودستانه نگاه دارند؟ (و چیز آخر است: محکوم کردن و افتخار کردن)

 

*              *               *

 جلسه نقد کتاب مرتضی پارسا هرچند با  مسافرت استاد بهمن رافعی به خارج از کشور و غیبت یکی از منتقدین اصلی همراه بود , اما همین حضور سی و چند نفره کیفیت خوبی داشت. مهمتر از همه دوستی ها بود و بحث هایی که آلوده به مسائل شخصی نشدند . در مجموع دوستی ها و شعرها و نقد ها خوب بودند. همین

دانلود فایل pdf نقد مکتوب امیر سنجوری بر مجموعه شعر سطرهای پایانی(تالیف مرتضی پارسا)

یکسری تصاویر از جلسه نقد "سطرهای پایانی" را ببینید:

عکس 1: وقتی منتقد جلسه , تدارکاتچی می شود.

عکس2: شعرخوانی صمیمی بعد از جلسه

عکس3:شعرخوانی صمیمی بعد از جلسه

عکس4:توجه ویژه به سالن های هنری!

 

اشارات:

1-شعر "خلیج فارس" من در این نشانی منتشر شده اما متاسفانه نامی از من ذیل آن نیست.... و متاسفانه نامی از من ذیل آن نیست!

2-مجله عقربه از تعدادی از فعالان ادبی سئوالی مطرح کرده بود که : (آیا در شرایط فعلی،شاعر یا نویسنده حق دارد(می تواند) در جشنواره های رقابتی شعر و داستان که توسط نهادهای دولتی برگذار می شود شرکت کنند؟ ) و  دوستان نیز به این سئول جواب های متنوعی داده اند . پاسخ من  را می توانید در شماره هفتم مجله عقربه بخوانید:

پاسخ امیر سنجوری به سئوال مجله ادبی عقربه

3-مجله ادبی کولاژ منتشر شد. ظاهرا شعر یا اشعاری از من نیز در این مجله هست اما نسخه اصلی اش را ندارم و هنوز آن را ندیده ام.

4-شاید شعری از من خوانده باشید در کتابی که از اینجا دانلود می شود. با تاسف باید بگویم این تنها یک سایه از شعر من است. برای شعر اصفهان متاسفم که یک فسیل عصر یخبندان مثل آقای "ایکس" می آید با سلیقه شخصی خودش با شعر شاعران اینگونه رفتار می کند , فسیل جان نمی خواهی چاپش کنی , نکن... حق نداری شعر ملت را با سلیقه عصر حجری خودت خراب کنی!

5- یک شعر سپید از من بخوانید در وبلاگ دوستی به نام مهدی رسولی , به تاریخ پست دقت کنید و آدرس وبلاگ من که سالها است مسدود شده... جالب بود این را دیدم!

یک کار سپید از امیر سنجوری در وبلاگ مهدی رسولی

 6-  به لطف خانم فاطمه محسن زاده  , یک غزل از من در سایت "متن نو" منتشر شده است که دوستان را به خواندنش دعوت می کنم.

یک غزل از امیر سنجوری در پایگاه ادبی "متن نو"

7-دوست ناشناسی در سایت کلوپ ‘ در صفحه شخصی خودش شعری از من را منتشر کرده است.

یک چارپاره از امیر سنجوری 

8-مشکل سرور های آپلود برای  مصاحبه هایم برطرف شد . همه را در یک فضا مربوط به خودم آپلود کردم که می توانید از لینک های کناری همین وبلاگ یا در صفحه "درباره من و این وبلاگ" به آنها دسترسی داشته باشید.

9-دوستانی که من را با هر نامی در پیوندهایشان قرار داده اند , اطلاع بدهند و توقع جبران داشته باشند.

 

عکس این پست:

امیر سنجوری