شعری از کورش همه خانی عزیز و حرف هایی خطاب به وی

.....


 بدون تعارف و بدون تواضع های مسخره و مزخرفی که آدم های متظاهر می کنند من هرگزخودم را چیزی بیشتر از یک آدم وراج و شلوغ و عاشق مسلک و علاقه مند به ادبیات ندانسته ام .مختصات و مشخصات من همین ها هستند.

همانطور که بنزین خوب موتور را خوب به کار می اندازد و غذای خوب بدن را و اکسیژن خوب گیاه را... شعر خوب هم آدم را آنچنان سرحال و سر ذوق می آورد که نگو !

 

شعری است از دوست خوب و خاکی ام , بچه ی کرمانشاه که در برار معرفتش از هزاران کیلومتر دورتر کم آورده ام من که ته مرامم یعنی بچه ی اهوازم! , مردی که دوستانش بسیار دوستش دارند :کورش همه خانی 

جسارت کردم و حرف های دلم را نوشتم برای شعرش . شما اسمش را هر چه می گذارید بگذارید , نقد یا....

 

 

 

  شعری از کتاب ممنوع چاپ  به نام ورق ام بزن اثر کورش همه خانی

۱

درختی ست    روی اندام خود     ایستاده   ولی تنها

۲

روز و شب    فکر می‌کنند    تیک تاک     کی روی هم  تاریک می‌شوند

۳

می آید و بازی  شروع

با دندان‌های بی ریخت

شنیده اید که تا سه نشود

بازی هی نمی‌شود

۴

فصلی که از چشم مادر

آب... پر می‌زد

 کاسه ا‌ی صبر    مشتی لبریز

انگار هی تو بگو

   دامنی تا آستین

از صدا     پاک می‌کرد

۵

بر عکس    که هی عاشق می‌شدم

۶

با دهانی نیمه باز سکوت می‌گیرد

۷

و

۸

پرنده   در بال‌های اش  آسمان می‌گرفت

حالا  در صدا‌ی پرواز 

 ورق‌ام بزن

۹

عصایی که با او       زیر باران  قدم  می‌کشید

۱۱

 

پا‌ها یی که هرگز   تا اتوبوس   معطل نمی‌شد

که از دره حواس اش  هی     پرت برود

۱۲

یک با دو

شب روی هم  رسیدند      یک عمر بچه‌ی کمتر

زندگی    هی بهتر می‌کنند

۱۳

در تقویم   روز خوبی بود برای ام

 ناقلا

۱۰

از یادم نمی‌روی

یک نقطه  به اشاره

درخت

 روی زانوی خود

پهن

 می‌افتد



امیر سنجوری

http://www.amirsanjoori.com/

کورش چند مرتبه آمده ام و شعر را خوانده ام و می خواستم به همان "ورق ات می زنم" که نوشته بودم اکتفا کنم اما نمی شود... یعنی زبان را در این شعر آنچنان به سخره گرفته ای و با کلمات کاری کرده ای که یک چیزی شده است آن طرف تر از "سهل ممتنع" من در خوانشم ازاین شعر به چیزی رسیدم که نمی دانم تا چه اندازه می تواند درست باشد.به نظر من این عدد ها علاوه بر اینکه می توانند اپیزودباشند می توانند عدد های "ساعت" هم باشند. شکل قرار گرفتن عقربه های ساعت در هرکدام از این اعداد با متن آن بند که زیر هر عدد نوشته شده است بی ارتباط نیست.البته شکل نوشتاری اعداد در زبان "فارسی در این شعر با زبان لاتین کارکرد های متفاوتی خواهد داشت که فکر می کنم قرائت ما اگر فارسی باشد بهتر خواهد بود. و این که گفتم باعث می شود در صورت ترجمه ی شعر بسیاری از این کارکرد ها از بین بروند و همین دایره شمول اثر را محدود تر هم کرده است ضمناً و شاید بتوانیم این را از منظر انتقاد و ایراد نیز بنگریم.از بند اول شروع کنیم:


۱

درختی ست روی اندام خود ایستاده ولی تنها...."

تصویر روشن است. ارتباط تصویری عدد یک با معنی آن و با ارجاع نشانه ای که این شکل (1) متبادر می کند. همه چیز واضح است. اما اگر برویم سراغ قضیه ی ساعت که گفتم در منطق من با تناقض مواجه می شویم و اینجا در این بند به نظر خودم تردید می کنم. اما در بند های دیگر شعر چیز هایی هست به نظر من را قوی تر و قابل باور تر خواهند کرد.

۲

روز و شب فکر می‌کنند تیک تاک کی روی هم تاریک می‌شوند..."

اینکه روز و شب را نوشته ای پای بحث "زمان" باز می شود و این تیک تاک را که علناً آورده ای قضیه ی ساعت را روشن می کند و اولین کلید را اینجا می دهی.


۳

می آید و بازی شروع

با دندان‌های بی ریخت

شنیده اید که تا سه نشود

بازی هی نمی‌شود...."
در این بند باز خبری از ساعت نیست و باز شکل نوشتاری فارسی عدد سه در کلمات طنز گونه جریان پیدا کرده است


۴

فصلی که از چشم مادر

آب... پر می‌زد

کاسه ا‌ی صبر مشتی لبریز

انگار هی تو بگو

دامنی تا آستین

از صدا پاک می‌کرد

از این بند به بعد بار عاطفی اثر بیشتر و زاویه نگاه مخاطب یک مقدار تغییر می کند. در این بند نه خبری از کارکرد زمانی و ساعت گونه عدد 4 است و نه خبری از شکل نوشتاری آن. گویی اینجا شاعر دارد یک گریز بزرگ و یک ارجاع درونی پدید می آورد به گذشته خودش. مادر....

۵

بر عکس که هی عاشق می‌شدم

باز هم شکل نوشتاری فارسی 5 که مثل یک قلب برعکس است و چون قلب همیشه می توانسته هم از دیدگاه نشانه شناسی و هم از نظر ارجاع بیرون متنی دروازه ورود عشق با متن باشد - چه مستقیم و چه غیر مستقیم- این جا این "برعکس" بودن و "قلب" و "وارونگی" شده اند این: ((بر عکس که هی عاشق می‌شدم))

۶

با دهانی نیمه باز سکوت می‌گیرد...

تشبیه دهانه عدد ۶ در شکل نوشتاری فارسی اش به دهانی که شاید از تعجب یا بهت باز مانده است
این سکوت و تزریق آن به متن را عمدی می دانم

۷

و

۸

پرنده در بال‌های اش آسمان می‌گرفت

حالا در صدا‌ی پرواز 

ورق‌ام بزن..

یادت هست کورش جان در نقاشی های بچگی هایمان پرنده ها را چطور می کشیدیم؟ شکل ۷...۷ ۷ ۷ ۷یک عالمه هفت می کشیدیم روی آسمان در غروب آفتاب یعنی اینها پرنده هستند...
و اگر این هفت ها را برعکس کنی می شوند ۸ در شکل نوشتار فارسی . یعنی تکرار این هفت و هشت می شود یک انیمیشن از بال زدن پرنده و حتی شبیه به ورق زدن کتاب وقتی گوشه ی صفحه هایش یکی در میان بنویسی ۷و ۸ و وقتی ورق بزنی اینها پشت سر هم همان انیمیشن را درست می کنند این بند نمونه بارز و با شکوهی است از ایجاد تصویر و هماهنگی و ترکیب گرافیکی نوشتار آن هم نه روی کاغذ بلکه یک گرافیک ذهنی 
این بند ازشعرت کورش جان یک گام بزرگ بود در آنچه امروز در شعر معاصرمان می خوانم و به حق شاهکارت را برای نامگذاری کتابت انتخاب کرده ای

۹

عصایی که با او زیر باران قدم می‌کشید

این بند مستقل از بند بعدش برای من قابل تاویل نبود:

۱۱


پا‌ها یی که هرگز تا اتوبوس معطل نمی‌شد

که از دره حواس اش هی پرت برود

حکایت طنز خط یازده است اما اینجا این گریز کاریکلماتور وار و زاویه دید تلخ اما خنده داری که به شکل همنشینی دو عدد 1 (11) داشته ای را اگر بگذاریم کنار چتر و باران بند قبل و برسیم به معطلی و اتوبوس و دره... کم کم یک تصویر مبهم دارد آشکار می شود.
۱۲

یک با دو

شب روی هم رسیدند یک عمر بچه‌ی کمتر

زندگی هی بهتر می‌کنند

اینجا باز برگشتم به ساعت و شکل اعداد و عقربه ها وقتی ساعت می شود (12)
روی هم خوابیدن و به نوعی همبستری و یکی شدن و آمیزش دو عقربه آن هم در زمان تاریکی و نیمه شب و طبیعتاً گریزی که به اوضاع اجتماعی می زنی با طرح شعار معروف فرزند کمتر ... و بازی پارادوکسیکالی که با آن می کنی.

۱۳

در تقویم روز خوبی بود برای ام

ناقلا


باز هم به سخره گرفتن اعتقادات و خرافه ها 
به سخره گرفتن نحصی سیزده


 

۱۰

از یادم نمی‌روی

یک نقطه به اشاره

درخت

روی زانوی خود

پهن

می‌افتد


بازگشت و به قول ما غزلسرا ها "رد المطلع"ی که داشته ای به بند اول یک هنجارشکنی بزرگ در روایت می کند نه به خاطر جابجایی 10 که قرار بود بین 9 و 11 بیاید اما آمده بعد از 13 , بلکه به خاطر تصویر گرافیکی که باز مثل بند (7و8) اینجا داری در ذهن ها درست می کنی.
به خاطر (هیچ) ی که می گذاری بغل درخت. صفری که می تواند هیچ باشد می تواند گلوله باشد , می تواند بچه ای باشد که از آن حرف زده ای در هماغوشی 12 و می تواند...
جای تاویل و فضای حدسی که در بند انتهایی شعر برای مخاطبت باز می گذاری شاهکار است
و همینطور بار عاطفی که با "از یادم نمی روی" به بند آخر شعر تزریق می کند و تصویر پهن افتادن درخت برای من شد این : (( 0_))
یعنی عدد یک خوابیده کنار صفر که می تواند شبیه به نوار قلبی باشد که تمام می شود و مرگ یک نفر را نشان می دهد.تمام شعرت کورش یک بازی بود. یک بازی بزرگ با عدد ها و تصاویر و کلمات ،یک شاهکار بود

 

 

کورش همه خانی :

چه پاسخی می توان داشت برای اندیشه ها ی متعالی ، برای هنرمندی که زندگی اش را وقف کلمه کرده! فقط می تواند درسی از یاد دادن  و تجربه ای به زندگی شاد انسان ها بخشیدن باشد .امیر بسیار گرامی عجب نقد مدرن ِ تاویلی و درخشانی نوشته ای .بسیار تشکر که اینهمه وقت گذاشته ای .با احترام و شادباش