چیز اول- حماقت) 

وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند , در ابتدا می ترسد , اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد , با او هم کلام می شود.

برده , از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید , از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .

برده , از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و  معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود , جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم, همسر زیبا و دختر جوانی داشتم , مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون , زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مر برای کار اجباری به معدن فرستاد , سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم , اکنون از از معدن رها شده ام , شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:

((او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود , او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...))

در این هنگام , برده شروع به گریه می کند و می گوید (( آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...))

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده , باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که : (( وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند , من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟))

 

و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند , می نویسد : (( آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!))

 

و به راستی حماقت نوع بشر انتها ندارد و جالب اینجا است که ما انسان ها در حرکت های گروهی , بسیار احمق تر می شویم!

فقط کافی است یک حرکت گروهی همراه با تخلیه ی یکسری هیجانات فروخورده ایجاد بشود (مثل ریختن در خیابان و فریاد زدن) تا ابتدا و انتهای حرکت را فراموش کنیم , کسانی که بهره می برند و کسانی که ضرر می کنند را از یاد ببریم و در حالی که شاید خودمان در دسته ی "ضرر دیدگان" این حرکت باشیم , به این موج ها بپیوندیم.

بیشتر چه بنویسم؟

نوع بشر , احمق است و در حرکت های گروهی , بسیار احمق تر .

و من این را به تازگی دریافته ام.

 

 

چیز دوم- خانه نقد )

به اندازه ی موهای سرمان , این روز ها شنیده و خوانده و دیده ایم که عده ای دور هم جمع می شوند و "تنها وبلاگ نقد ادبی دنیا" یا " یگانه وبسایت شعر پیشروی ایران" یا " تنها وبلاگ شاعران ایران" یا.... را تاسیس می کنند و جالب است که می بینیم این "تنها" ها , اتفاقاً خیلی هم زیادند. مثلاً ده تا "تنها وبلاگ نقد ادبی ایران" درست می شود !

و بیشتر که دقت می کنیم می بینیم این دوستان خوش دل و خیر خواه , بیشتر مروجان و مبلغان دار و دسته ی خودشان بوده اند ولی  داعیه ی دلسوزی برای شعر داشته اند.

در حالی که به نظر من شعر اصلاً دلسوز نمی خواهد چون خودش در روح ها و جان های ما آنقدر سرکش است و بی پرده و جسور و یاغی , که به باشکوه ترین شکل ممکن همیشه حرف زده است و فریاد بر آورده است.

و شعر هرگز در طول تاریخ , نیاز به مدافع نداشته است. اما نیاز به حامی و گوش شنوا و اهالی همراه و همدل , چرا.

این ها را گفتم که یک خبر بدهم , یک خبر که امیدوارم آینده ثابت کند خبر خوبی بوده است , و این خبر را با آب و تاب بی خود نمی نویسم چون شما آنقدر فهمیده هستید که فرق تبلبغ بیخود با خبر واقعی را بفهمید

و آن خبر , تاسیس "خانه مجازی نقد ایران" در فیسبوک به همت و ابتکار عه تا منصوری عزیز است و همراهی  دوستان آشنای دیگری که حتماً با نوشته هایشان آشنا هستید.

و در این میان , قطعاً نخاله ای مثل من هم بین بقیه ,  بُر می خورد.

اما دلیل این که شخصاً به این حرکت بیشتر از بقیه حرکت ها امیدوارم , دو چیز است:

1) سابقه خوب و پشتکار و جدیت عطا منصوری که قبلاً در وبلاگ فیلتر شده ی بانکول شاهدش بوده ایم و قطعاً اگر سوء استفاده های برخی افراد از دموکراسی عطا نبود  , آن وبلاگ بی حاشیه و سالم و غیر خطی , فیلتر هم نمی شد.

 2) نام هایی که در فهرست عطا دیده شدند , تقریباً همگی آدم هایی هستند که  همیشه از نوشته ها و نقد هایشان و حتی شعرهایشان درس گرفته ام .

این آدم ها , از دسته آدم هایی هستند که  همیشه صادقانه نوشته اند , فارغ از ایسم ها و تئوری ها و طوطی وار نوشتن ها , فارغ از جو زدگی ها و گرایشات و موج های زودگذر , همیشه به اصل و به "زیبایی" پرداخته اند و همیشه شاعر را مثل برادر و خواهر و فرزند خودشان خطاب و حتی گاهی مورد نکوهش قرار داده اند. و من این صداقت و بی تعارفی را در کارهای آنان می پسندم.

هنوز در این لیست جا های خالی بسیار زیادی وجود دارد که قرار است به مرور با شروع فعالیت این صفحه , این جا های خالی پر بشوند.

 

متن این اطلاعیه را از دیوار عه تا برداشته ام , و روبروی شما است:

این دوستان به دعوت " خانه نقد ایران " پاسخ مثبت داده اند . به محض وصول پاسخهای باقیمانده فعالیت صفحه ی مربوط در جهت نقد و نظریه ی ادبی شروع خواهد شد.
اسامی ( به ترتیب الفبایی نام خانوادگی) :

آبتین بکتاش –آدینه علیرضا –آزرم محمد – آزرم محسن – آقاجانی شمس- آقاجانی وحید -آقایی سهند- ابوعلی مسیحا – ارشدی کبوتر- اصلاح پذیر کیوان –الله وردی آرش- امیری حسام – ایزدی محمد – بداغی حجت - برازجانی سینا -بهرام پرور سیامک -- بهنام علیرضا – پلاسچی هژیر –پورحاجی مرتضی – تمدن بهمن – ثباتی علی – جدیری سپیده – خواجات بهزاد – دواچی آزاده- رحمتی حامد – رخشا رسول- ریحانی ریحان – سنجوری امیر- سوری پوریا -– شمس امید – شنطیا رضا – شهامت مظاهر – صادقی لیلا – صراف غلامرضا – عبدالملکیان گروس – عدیلی پور شهرام – عزیزی پویا - عقیلی مهدی– فتحی مقدم علی- فتوحیه پور پیام – فلاح مهرداد- فیاضی فریبا -فولادی نسب کاوه – کرد بچه لیلا – گراوندی شهرام – گوران فرهاد –گودرزی سجاد - – کاکا یی صابر- کریمی ابوذر- گیلاسیان روزبه- محسنین کامیار – موسوی گراناز- معمار داریوش – مکی زاده حسین – منصوری عه تا – موسوی بی بالانی حبیب – میرعلایی مودب- ناصری مهدی - نصرت الهی آرش - نوری علاء اسماعیل و...

 

 

چیز سوم-خبر مرگ)

اگر همه ی ما ‘  خبر چاپ کتاب هایمان را هم مثل "خبر مرگ" هایمان به این سرعت و وسعت و با آب و تاب و حس و حال منتشر می کردیم ‘ الان وضعیت اسف بار کتاب در این مملکت درست شده بود!

درگذشت شاعران مشهدی ‘ رضا بروسان و همسر و دخترش را همه شنیدیم و خیلی از ما اصلاً این شاعران را نمی شناختیم و شعرهایشان را هم نخوانده بودیم.

اما نمی دانم این چه ژست مزخرفی است که برای خودنمایی یا برای تریپ اندوه و... منتظریم یک نفر بمیرد ‘ بعد ما سینه چاک های او و اشعارش بشویم.

من رضا بروسان و الهام اسلامی را  نمی شناختم ‘ شعرهایشان را نخوانده بودم‘ هیچ ارادت خاصی هم به آن دو نداشتم  ‘ اما مثل یک انسان معمولی که خبر درگذشت یک شاعر در دوردست ها را می شنود ‘ احساس تاسف کردم.

این همه سینه چاک بازی متزورانه و متظاهرانه برای چیست؟ وقتی همین رضا بروسان با هزار مشقت کتاب چاپ کرده بود و کتابش جایزه اول کتاب سال خبرنگار را گرفت ‘ کداممان اطلاع رسانی کردیم و انتشار دادیم؟

این روز ها حتی در یکی دو وبلاگ حس کردم شان این دو شاعر گرانقدر هم پائین آورده شده است ‘ نقل قول ها و خاطراتی از این دو نفر منتشر می شود فقط و فقط برای اینکه بگویند ما با این ها خیلی رفیق بودیم و صمیمی بودیم و...

آقا جمع کنید این بساط را.

شما اندوهناک هستید؟

حد اقل خاطرات  و نقل قول های بیخودتان را برای ذهن خودتان نگه دارید . 

 این دو نفر ‘ سربلند زیستند و با عشق مردند ‘ نیاز به آه و ناله ی من و شما هم نیست. برویم یک فکری به حال چند ماه یا چند سال باقیمانده ی عمر خودمان بکنیم.

اگر هم هنر "فکر کردن" نداریم ‘ حد اقل هنر "شاد زندگی کردن"  در این چند صباح را داشته باشیم! 

 

 

 

 چیز چهارم-خلبان "هواپیمای بدون سرنشین آمریکا" بودن ) 

گاهی حس می کنم خلبان "هواپیمای بدون سرنشین آمریکا" هستم .

وقتی در سناریوهایی که از اساس ارتباطی به تو ندارند ,

نقش اول می شوی ,

چنین حسی پیدا می کنی.

هم خوشحالی که نقش اول شده ای ,  هم تاسف می خوری به حماقت بعضی ها!