چیز اول- توهمات)

بعضی ها - یعنی خیلی ها- همیشه توهم جاسوسی و جاسوس بازی دارند.کلاً به همه چیز مشوک هستند و احتمال همه چیز را می دهند. هیچ چیز را غیر ممکن نمی دانند و همیشه در هراس از به وقوع پیوستن چیزهای تخیلی و عجیب هستند.یعنی اگر به آنها بگویی قرار است هفته ی آینده , آب تمام اقیانوس های جهان توسط دستگاهی که آمریکایی ها اختراع کرده اند  خشک بشود , می گویند: (...خب ممکن است, شاید هم بشود!)

و تا هفته ی آینده  منتظر می مانند که ببینند می شود یا نمی شود!!

فکر می کنند یک جزیره در اقیانوس ها وجود دارد که صدام و بن لادن و شاه  و قذافی و حسنی مبارک و.. در آن جزیره مشغول خوش گذرانی هستند.

فکر می کنند کریس آنجل واقعاً بین زمین و آسمان راه می رود و فیل را غیب می کند.

فکر می کنند دیوید کاپرفیلد واقعاً از دیوار چین عبور کرده است.

توهمی که بین ما با تمام تکنولوژی هایمان , هنوز خیلی شایع است , توهم باور کردن دروغ های بسیار بزرگ است.

مردم کره ی شمالی , هنوز مرگ رهبرشان را باور نکرده اند و وقتی به او ادای احترام می کنند , واقعاً فکر می کنند او هنوز جایی مشغول زندگی است و همچنان بر رفتار افراد حزب , نظارت می کند.

این مردم , کمونیست هستند و مذهب ندارند اما "حزب" در کشور آنها کاملاً جایگزین مذهب شده است و از همه بدتر , رهبران حزب , انسان های فنا ناپذیر و نامیرا تعریف شده اند. و این اواخر , این مسئاله رسماً در قانون اساسی آنها گنجانده شده است!

باور کردن دروغ های بزرگ , خیلی راحت تر از باور کردن دروغ های کوچک است. دروغ گقتن در مورد چیزهایی که لمس نمی شوند و پی بردن به حقیقتشان غیر ممکن است , خیلی راحت است.

دروغ  گفتن در مورد موجودات عجیب الخلقه , سرزمین های نامعلوم , انسان های شگفت آور با قابلیت های منحصر به فرد .

ما همیشه حتی اگر هم تظاهر کنیم که آنها را باور نکرده ایم , اما ته دلمان یک جایی راباز می گذاریم برای اینکه فکر می کنیم شاید روزی به درست بودن این اخبار پی ببریم. 

ما برای اینکه آدم های متعادل و منطقی یی به نظر برسیم , حتی بدیهی ترین دروغ ها را هم قابل قبول قلمداد می کنیم. می گوئیم شاید واقعاً چنین جزیره ای وجود داشته باشد , ما که نمی دانیم... و همین یک ذره جای احتمالی که برای درستی این اخبار در دلمان باز می گذاریم , از ما موجودات احمقی خواهد ساخت که ما را تبدیل برده ها و بره های خوبی برای دیکتاتورها می کند.

 حرف من امروز با شما این است که بیائیم با شهامت و با صراحت به "...شعر" بودن این دروغ ها اعتراف کنیم و رسماً فریاد بزنیم که ((این ها دروغی بیش نیستند)).

فریاد بزنیم که رهبر دروغگوی کره , تنها به دَرَک واصل شد و به جهنم رفت و او الان مشغول نظارت بر مردم نیست.

فریاد بزنیم که سوء استفاده های فکری حکومت ها از مردم با استفاده از داستان های بی پایه , دروغ هستند .

فریاد بزنیم که هیچ دستگاهی توسط هیچ دولتی قرار نیست آب اقیانوس های جهان را خشک کند . و احتمال دادن به صحت این داستان , عقل ما را بازیچه قرار خواهد داد.

فریاد بزنیم که هرگز جزیره ای وجود ندارد که دیکتاتورهای دنیا را در خودش جای داده باشد چون  این جزیره تنها در ذهن آدم های احمق می تواند وجود داشته باشد.

فریاد بزنیم که کریس انجل فقط یک شعبده باز ماهر است و شگرد هایش , شعبده هایی بیش نیستند. 

فریاد بزنیم که وقتی قوانین فیزیک و عقل خودمان به ما می گویند عبور یک انسان از دیوار غیر ممکن است , پس غیر ممکن است! چرا احتمال می دهیم که ممکن باشد؟ و همین "احتمال دادن" باعث می شود از ما سوء استفاده کنند؟

به همه چیز نباید احتمال داد , برای خیلی چیز ها باید با قطعیت گفت : نه!

ما با احتمالاتی که در نظر می گیریم , یک راه نفوذ (هرچند کوچک) برای رخنه ی خرافات در ذهنمان باز می گذاریم و در درماندگی ها و سختی های زندگی , همین روزنه ی خرافی باعث می شود دست از تلاش برداریم و منتظر عوامل و کمک های غیبی بمانیم.

فریاد بزنیم و شهامت داشته باشیم و نسل آینده مان و بچه هایمان را , اینگونه پرورش بدهیم. بچه هایی که دیگر فریب نمایش های تلوزیونی و سخنرانی های مهیج سیاستمدار ها را نخواهند خورد.

بچه هایی که احتمال وجود داشتن موجودات  و مکان های غیر ممکن را , صفر بدانند.

کافی است من و شما , بچه هایمان را اینگونه رشد بدهیم.

آنقدر شهامت داشته باشیم که وقتی کودکمان کار اشتباهی انجام داد , به او نگوئیم "الان شیطان دارد به تو می خندد" یا "الان فرشته ها از تو ناراحت شده اند"... بلکه به او بگوئیم چرا و به چه دلیل کارش اشتباه بوده , فقط کمی وقت و صبر و حوصله می خواهد.

ما برای راحتی خودمان و ساکت کردن بچه هایمان , همیشه به آنها دروغ می گوئیم.

پدران و مادران خیلی از ما , اغلب, ما را با توهمات و داستان های ترسناک و موجودات آسمانی و زیرزمینی بزرگ کرده اند.

ما هرگز نخواهیم دانست که حقیقت این دنیا چیست. حقیقت خیلی از چیزهایی که دیده و شنیده ایم , چه بوده است.

اما کافی است بدانیم که با کدام حقیقت ها بیشتر سر و کار داریم , و کافی است بدانیم باور کردن یا باور نکردن ما چه عواقبی خواهد داشت. و تصمیم بگیریم که باید چه چیز هایی را باور کنیم و چه چیز هایی را نه.

 

  

چیز دوم- اهمیتِ دانستن یا ندانستن)

دانستن اینکه دوهزار سال قبل , در یک بیابان , یک مورچه توانست یک  چیز شیرین را بردارد یا نتوانست , آنقدر ها مهم نیست که من امروز بخواهم سال ها عمرم را صرف تحقیق در مورد آن موضوع بکنم.

اینکه سگ اصحاب کهف چه رنگی بود , آنقدر اهمیت ندارد که طلبه های فلان حوزه , بخواهند ساعت ها در موردش بحث کنند.

و اینکه من بدانم فلان دوست , در مورد من به دیگری چه چیزی گفته است نیز , همینقدر بی اهمیت است.

من می دانم که در چه راهی , چقدر و تا کجا با فلان دوستم , کار دارم.

قرار است چقدر با او باشم و چقدر از او دوستی ببینم , مهم نیست او دیشب کجا بوده و چه کار کرده ست , مهم این است که او امروز قرار است برای من دوست خوبی باشد.

و اگر باشد , چرا باید دیشب هایش را به یادش بیاورم؟

و "هر شب" های خودم را فراموش کنم؟

اهمیت اینکه فلان هنرپیشه در فلان پارتی بود یا نبود , اهمیت اینکه فلان فوتبالیست با فلان مدل معروف رابطه داشت یا نداشت , چقدر است؟

من از یک هنرپیشه یک بازی خوب می خواهم و از یک فوتبالیست , یک ورزش خوب. چرا ما برای وقت پر کنی همیشه دنبال این حاشیه های زشت هستیم؟

زمانمان را صرف فضولی نکنیم ,صرف حرف های بیخود , و حتی روزی خواهد رسید که من زمانم را دیگر صرف شعر هم نخواهم کرد , و صرف نوشتن.

تعجب می کنم از کسانی که برای دانستن حقیقتی که مربوط به آنها نیست , تلاش می کنند و از درک حقایقی که زندگی خودشان را تباه می کند , عاجزند.

 یاغی بودن جزئی از ذات انسان است. مربوط می شود به ژنتیک سال هایی که هنوز با نئاندرتال ها آمیزش نکرده بودیم.

این چند خط را نوشتم که بگویم قبل از تلاش برای دانستن چیز ها , فکر کنیم اصلاً لازم هست این چیز ها را بدانیم یا نه؟ 

و خوب است به جای ترس های زشت و فضولی های تهوع آور , یاغی های بزرگی باشیم.

 

چیز سوم-ایده آل ها)

قبیله ای در آفریقا هست که در آن , وقتی مردی از قبیله می میرد , زن او تا دوهفته متعلق به تمام مردان قبیله خواهد بود. و این در آن قبیله ابداً زشت نیست. و حتی اگر در این مدت این زن باردار شود , فرزند او هدیه ای از جانب خداوند و متعلق به روح آن مرد مرحوم تلقی می گردد.

و این یک (ایده آل) است.

قبیله ای وجود دارد در پاکستان که... داستانش را چند پست قبل نوشته ام.

و این (ایده آل) است.

قبایلی هستند که هنوز برای خدایان , انسان قربانی می کنند .

و این یک (ایده آل) است.

گروه خیلی بزرگی از مردم دنیا سوسک و جیرجیرک و هزارپا می خورند.

و این (ایده آل) است.

و گروهی از مردم دنیا با دیدن این موجودات در خانه هایشان , وحشت می کنند و به آتش نشانی زنگ می زنند.

و این (ایده آل) است.

فکر کنیم , 

وقتی ایده آل ها در دنیا , بین انسان ها , تا این اندازه متفاوت اند , و وقتی نسل بشر تا این حد منعطف و غیر قابل پیش بینی و اسلوب ناپذیر است , چطور می توانیم حکم های کلی برای "خوب" و "بد" بودن صادر کنیم؟

چطور می توانیم رفتار ها را به "انسانی" و "غیر انسانی" تقسیم کنیم؟

و آیا این قرار دادها واقعاً دستورات تغییرناپذیر و راه های سعادت انسان هستند؟

و اصلاً سعادت یعنی چه؟

 برگردیم به ادبیات:

چطور ایده آل ها در ادبیات تعریف می شوند؟ چطور شعر خوب را از شعر بد متمایز می کنیم؟ چطور لذت را از غیر لذت تمیز می دهیم؟

چطور می گوئیم نوعی از نوشتار از نوع دیگر نوشتار , برتر یا پست تر است؟

و چرا ما به همین راحتی در حال آنالیز کردن ایده آل ها هستیم؟ اما فراموش می کنیم که آدمیزاد , ممکن است سوسک هم بخورد , و ممکن است هر نوع نوشتاری را زیبا بداند.

خوب است فقط بگوئیم یک پدیده یا اثر هنری که روبروی ما است , چقدر با ذهن ما هماهنگ بوده و هارمونی داشته است.

خوب است بتوانیم حدس بزنیم این هارمونی با چه طیفی از مردم بیشتر سازگار است. و شاید با گستردگی این طیف بتوانیم به مقبولیت و موفقیت آن پدیده یا اثر هنری , امیدوار باشیم.

این بهتر نیست؟

 

چیز چهارم- باز هم جشنواره ها)

در این هفته ‘ تلفنی یا اس ام اسی یا ایمیلی یا کامنتی و... بیشتر از ده تا فراخوان جشنواره دریافت کرده ام.

از عاشورایی های قروه کردستان تا شوش خوزستان تا دفاع مقدس اهواز تا جهرم تا خراسان و....

از جشنواره فجر که با وقاحت هرچه تمام تر هنوز  در حال به لجن کشیدن شاعران خوب کشور است .

و تلفن هایی از دوستانی که همیشه قبل از جشنواره ها زنگ می زنند و "امیر جون... امیرجون..." می کنند فقط برای اینکه beshashand به رفاقت و از تو و چند نفر دیگر مثل تو شعری بگیرند و بگذارند بالای وبلاگشان و بنویسند (لیست اشعار رسیده به جشنواره)!!

همین یکی دو سال قبل بود که دوستی بعد از هزار اصرار برای شرکت در جشنواره ای که او دبیرش شده بود , وقتی فهمید برای بخش های رقابتی و مسابقه ای شعر نمی فرستم , گفت حد اقل روی مرا زمین نینداز و برنامه ریزی ما را خراب نکن چون ما تو را به عنوان شاعر معرفی کرده ایم و به عنوان "مهمان" بیا. 

من هم قبول کردم با ماشین خودم بیایم و برگردم .

و گفت به خاطر بستن دهان حراست و اداره ارشاد , شعرهایت را بفرست تا بدانند شاعر مهمان قرار است چه اشعاری را قرائت کند , و ما نیز چنین کردیم و  چند روز بعدشعرمان در لیست "اشعار رسیده به دبیرخانه جشنواره" بین 200-300 تا شعر دیگر در وبلاگ جشنواره درج شد! آن هم در ردیف اول لیست .

اعتراضمان هم فایده ای نداشت و تنها حرکتی که از ما ساخته بود , شرکت نکردن در آن همایش متعفن بود.

امسال , باز هم یاد همین بازی ها افتادم. دوباره فصل جشنواره ها است. فصل بازی ها و دروغ ها. و فصل دور هم جمع شدن ها و عکس گرفتن ها و شعر هجو گفتن ها.

یک روز , مطمئنم این دولت که برود , در یکی از دولت های آینده , دوباره "شب های شهریور" خواهیم داشت با جبار کاکایی عزیز که این سال ها خیلی بیشتر دوستش دارم و مردانگی  و شرف اش را بسیار می ستایم , دوباره "شعر و قصه ی جوان" با آن فضای صمیمی و دوست داشتنی خواهیم داشت , دوباره "خانه شاعران ایرن" جرات می کند همه ی شاعران جوان  را بیاورد تهران و چهار روز کنگره برگزار کند و هیچ کس سنگ اندازی نکند ...

 

چیز آخر - بهنام شجاعی)

گوگل چیز خوبی است. گوگل خیلی چیز خوبی است. گوگل آنقدر چیز خوبی است که بعد از ده سال , می توانی "بهنام شجاعی" را در آن سرچ کنی و برسی به (اولین بازی رایانه ای ملی ایران) و برسی به مدیر هنری تیم گرافیک و طراحی , و برسی به بهنام شجاعی.

و این رفیق قدیمی و هم خدمتی سابق ات را آنجا پیدا بکنی و زنگ بزنی به شرکت تهیه کننده ی این بازی ببینی این بهنام شجاعی همان بهنام تو است یا نه, بپرسی که آیا این بهنام شجاعی همان است که پدرش استاد "جودو" در اردوهای تیم ملی بوده است و اهل اصفهان است  و... و بفهمی خودش است و شماره تلفن محل کار جدیدش را بگیری و بعد زنگ بزنی آنجا و بعد بفهمی از آنجا هم رفته است سراغ یک پروژه ی دیگر و زنگ بزنی به آن پروژه ی دیگر و خلاصه شماره تلفن ات را بدهی به همه ی آن پروژه ها ,و بهنام به تو زنگ بزند و بهنام را پیدا کنی ,

و من بهنام را پیدا کردم بالاخره.

ده سال بود از او خبر نداشتم. نه شماره ای , نه آدرسی و نه هیچ چیز دیگری. روزگاری که ما خدمت بودیم , موبایل مثل امروز فراگیر نشده بود. سال 80 و 81 مثل الان انقدر موبایل نبود. شماره تلفن خانه ها هم با یک اثاث کشی به فنا می روند.

اولین بازی رایانه ای ملی به نام "میر مهنا" وارد بازار شده بود  و یکی از صمیمی ترین دوستان من ,  مدیر هنری طراحی این بازی بود و الان هم در حال ساخت چند بازی دیگر است.

 

این "چیز" وبلاگم یک مقدار شخصی است. برای شریک کردن شما در لذت پیدا کردن دوستی که در تمام طول سربازی  برایم "پیامبر و دیوانه" جبران خلیل جبران را می خواند, بالای برجک های نگهبانی.

گوگل چیز خوبی است .

سلام بهنام !

 

اشارات(با تغییرات90/10/04):

 

1- لطف خواندن شعری از سال های گذشته ی کورش همه خانی را از دست ندهید. بروید در وبلاگش اینجا.

2-بودن با دوستان کاشانی و بازدید از خانه های تاریخی  و باغ فین , به لطف عباسگندمی و مجتبی رافعی عزیز , لحظات خوبی را برای جمعه ی هفته گذشته ام رقم زد.

از این دوستان و بچه های خوبی که میزبان بودند, ممنونم.

3-دوستانی که دو وبلاگ مرا با هر نامی (خروج - امیر سنجوری- یادداشت های من- شعر آزاد- نقد کنگره های شعر و...)در پیوند هایشان قرار داده اند , لطف کنند و اطلاع بدهند چون از این کارهای متواضعانه زیاد خوشحال نمی شوم. 

به عنوان مثال  "سام صبا" و "یک پیاله شعر" و "اسداله عباسیان" و "فرید" و "جلال کیانی" و"حسین اصدق پور"... از این دوستان بوده اند.

 

6-در گوگل تایپ کنید  Let it snow و نتیجه را ببینید.

 

 

عکس این پست( با بچه های اصفهان و اطراف در همایش نجف آباد)