دانلود مصاحبه ها و برنامه های رسانه ای
  • حضور و شعرخوانی در برنامه تلوزیونی موج مثبت
  • شعرخوانی و مصاحبه با رادیو جهانی صدای آشنا
  • بیوگرافی و شعری از من در رادیو تهران
  • مصاحبه با تلوزیون هرمزگان-کنگره دفاع مقدس 87
شعر و یادداشت هایی از من در جراید و سایتها
  • یک شعر از من در روزنامه فرهیختگان
  • یک شعر از من در سایت سرخط
  • یک شعر از من در سایت خبری روز آنلاین
  • یک شعر از من در سایت نورهان
  • یک شعر از من در سایت ادبی متن نو
  • یک شعر از من در سایت خین
  • یک شعر از من در سایت خین
  • یک شعر از من در سایت نوید شاهد
  • یک شعر از من در سایت شعرانه
  • یک نقد و مقاله از من در سایت رندان
  • یادداشتی از من پیرامون داوری ادبی در سایت امرداد
  • یادداشتی از من در پاسخ به سئوال مجله ادبی عقربه
یادداشت های ثابت
  • غزل پست مدرن : غزل یا پست مدرن؟
  • حقوق حاکم بر وبلاگ ها - تحقیق مقطع کارشناسی
  • در باره ی من و این وبلاگ
آخرین یادداشت های این وبلاگ
  • یکسری حرف ها از چیزها(9)
  • جلسه نقد کتاب سطرهای پایانی سروده مرتضی پارسا
  • یکسری حرف ها از چیزها(8)
  • این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند
  • یکسری حرف ها از چیزها(7)
  • با بغض و احترام برای بهاره ذوالفقاری...
  • یکسری حرف ها از چیز ها(6)
  • یکسری حرف ها از چیزها(5)
  • Welcome to the hotel California
  • مردی که جشنواره اندوه است
  • یکسری حرف ها از چیزها و آدمیزاد
  • یک بحث تجربی برای زبان + این جمعه های کاشان
  • یک تراژدی بزرگ
  • چند مسئاله حقوقی و اجتماعی
  • یک سری حرف ها از چیز ها(3)
  • قدیمی ترین ژانر زندگی انسان
  • شعری از کورش همه خانی
  • جلسات شعر خانگی
  • شرح بدون شرح
  • تارنما های دیگر
  • دیدگاه های شما
  • ۱۳۸٥/٢/٢۸
داد و ستد با شما
  • امیر سنجوری - صفحه ای دیگر
  • صفحه امیر سنجوری در سایت مشاوران ایران
  • مرتضا پارسا
  • زهرا آریان
  • کورش همه خانی
  • عادل سالم
  • منصور خورشیدی
  • شهرام بیانی(ئاکو)
  • خیرالله فرخی(خیری)
  • محمدرضا نامدارپور
  • سمیه طوسی
  • منیره حسینی
  • داوود بیات
  • عه تا مه نسوری
  • ناصر صارمی
  • امیر عاملی
  • آزاده صالحیان
  • مهرداد فلاح(هواخوری)
  • زوشا بیرانوند
  • امید خسروی
  • نسیم جعفری
  • انسیه رجب زاده
  • محمد محمدپور
  • منیژه درتومیان
  • زهرا مفتاحی
  • شراره رحمان پور
  • زینب اطهری
  • سپیده مختاری
  • مینا نصر
  • امین مرادی
  • بهاره ضیایی
  • سید مهدی موسوی
  • فرشید ذوالفقاری
  • مریم حقیقت
  • جمیله امامدوست
  • مهدیه معظمی (غزاله)
  • علیرضا سبحانی
  • فتح اله زنگویی
  • وحید حیاتلو
  • احمد فلاح
  • پدرام بهرامی (ژخ)
  • مرتضا صفرپور
  • شیخ
  • انجمن شعر جوان مشهد
  • جلال کیانی
  • جلال کیانی
  • زبیده حسینی
  • زبیده حسینی(اشعار کلاسیک)
  • نیره کاشی
  • اورسولا
  • صحبت
  • فلورا تاجیکی
  • کتایون و دنا
  • آرش ستوریان
  • ودیعه عزیزدوست
  • پروانه حسین زاده
  • طنین
  • رجب بذرافشان
  • حمید امیدی(مایاماناس)
  • جمهوری شعر
  • علی رمضانی
  • صالح سجادی
  • غزال مرادی
  • یحیی یحیوی
  • نرگس ابوالحسنی
  • محسن پوراسماعیل
  • فائزه نظری
  • مهسا محسنی
  • جمعیت حمایت از کودکان
  • مازیار عارفانی
  • مرجان
  • رباب طاهری
  • تارا مجاهد
  • احسان حقیقی
  • مهری پاک دل
  • داوود رضا زاده
  • سید هادی نژادهاشمی
  • رضا ثابت راسخ
  • سمیه حسینی
  • محمد دانشور
  • ایلیا
  • شهنام نوری
  • تلخون
  • م. مهدی‎ ‎پور
  • حمید ملایی
  • محب بابایی
  • مائده معین الدینی
  • مهدی موسوی
  • عزت خلیفه زاده
  • اسماعیل شادکام
  • لیلا ساتر
  • شایان
  • غزل امین
  • سید حمیدرضا موسوی
  • شهرام میرزایی
  • آیدا دانشمندی
  • رضا عبدیایی
  • سردار شمس آوری
  • شروین
  • محسن گلکار
  • حسین میدری
  • مهدی محمدحسینی
  • نیلوفر اعتمادی
  • محمدحسین
  • مهدی دوست محمدی
  • نیما معماریان
  • فریبا مرتضایی
  • سالار عبدی
  • آدینه ادبی گناوه
  • فاطمه بیرانوند
  • داوود مالکی
  • نیره حسن خانی
  • لیلا بنی تمیم
  • ابوذر پاک روان
  • کورش کیانی قلعه سردی
  • طیبه (اورامان)
  • مهدی کوه پیما
  • بهنام صداقت
  • آب و کاشی
  • انجمن ادبی آسمان
  • مهدی ملکی دولت آبادی
  • فاطمه اسکندری
  • ادبیات خوزستان
  • اسطبل (نقد کتاب داریوش معمار)
  • داریوش معمار
  • علی شیخ علی چالش تری
  • مهدی (باران پوش)
  • سپیده نیک رو
  • سعید مرادی
  • هدا
  • مجتبا رافعی
  • شیما اسلامی فخر
  • سعید بخشنده
  • احسان رضایی
  • نی آباد
  • سید محمد نوری (دارالایتام شوش)
  • فریبا الله وردی زاده
  • سمیرا حسن جان زاده
  • عبدالحسین انصاری
  • حسن هنرمند
  • حسین محبی
  • داوود رضا کاظمی
  • عبدالحسین ستوده
  • جلال شکری زاده
  • علی کریمی کلایه
  • فائزه آرامی
  • علی حاجی یاری
  • فاطمه کارگر(ساناز)
  • سيد حسن رستگار
  • ابراهیم حسنلو
  • بیتا عرب زاده
  • سارا چگنی زاد
  • مجید احمدی
  • آرش سیفی
  • هادی دل روز
  • جواد حاجی زاده
  • حسین حقویردی زاده
  • مهدی معارف
  • منا حزابی زاده
  • فاطمه صمدی(مهتاب)
  • ..:: SePidYaL ::..
  • انجمن ادبی گوتیک
  • مهدی نجفیان (انجمن خرمشهر)
  • مریم آرام
  • ناصر دهقان
  • الهه وکیلی مطلق
  • میلاد زنگنه
  • صدرا
  • محمد علی محمدی (م ریحان)
  • شادی هادی نژاد
  • رضا پارسی پور
  • ن - مسافر/نادر خوش خواه
  • محمد بم
  • خسرو
  • شمسی
  • سمیرا قطب
  • سعید توکلی
  • حسن معصومی
  • شیما (آلونکی برای اندیشه)
  • میثم
  • حسین اصدق پور
  • حبیب محمد زاده
  • بهنام صداقت حور
  • فربد
  • مهشید پوراسدی
  • بیت - سایت جامع ادبی ایران
  • بیت (2) در وردپرس
  • حامد عباسیان
  • سجاد ناصری
  • اسداله عباسیان
  • یک پیاله شعر
  • سام صبا
  • رضا مرشد زاده
  • حسام بهرامی
  • زهرا بلیوند
  • حسنا محمدزاده
  • صدیقه حسینی
  • رضا محمدی
  • عباس شاه زیدی(خروش اصفهانی)
  • محبوبه حدادی
  • فهیم
  • ندا
  • هادی وحیدی
  • افشین کریمی
  • ایمان یادگاری
  • زهرا رجایی
  • محمود
  • لیموترش
  • رضوانه سخن گو
  • پگاه بهنامی
  • دوست
  • مریم عبدی
  • کسرا
  • پروین پورجوادی
  • فاطمه جهانباز نژاد
  • تازه های ادبی
  • سیده زهرا موسوی
  • محمد مهدی ابوترابی
  • جهانگیر اژدری
  • از ترانه و تندر
  • مهدی گلپایگانی
  • محمد مرادی نصاری
  • حامیان روز شعر نوین ایران
  • داریوش ریاحی
  • بیر آراز
  • بامداد امید
  • محمدصدیق تیموری
  • میترا لایزال رودی
  • حیدر میلانی(شعر ایلام)
  • علی فاطمی
  • میلاد روشن
  • رزیتا کریمی (آبجی)
  • وبسایت محمدحسین صفاریان
  • ز.کریمی
  • عبدالخدر ناصری پور(انجمن شعر آغاجاری)
  • لیلا لطفی ماوی
  • محمد پوررشیدی
  • اله بدل زاده
  • کیکابوس
  • صفیه کوهی
  • نازنین
  • فرزاد رفیعیان
  • کاناپه نشین
  • سعیده رحیمی
  • عابد اسماعیلی
  • کمال رستمعلی
  • فرید
  • صفحه هنرمندان سایت پرشین بلاگ
  • وبلاگ هنرمندان پرشین بلاگ
  • وبلاگ های ادبی
  • لیست وبلاگ های ادبی
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر




یکسری حرف ها از چیزها(9)

گاهی می دانیم بین ما با دیگران یک "سوء تفاهم" اتفاق افتاده است , در این صورت می توانیم امیدوار باشیم که  مشکل را حل کنیم.گاهی می دانیم که سو تفاهمی هم نبوده است و اتفاقا شیطنتی در کار است ‘ باز هم ممکن است چشممان را ببندیم و مشکل را حل کنیم.اما گاهی  داستان از شیطنت هم فراتر رفته و به دشمنی کشیده شده است‘ ضربه خورده ایم , نامردی دیده ایم....  در این حالت یا باید خیلی احمق باشیم اگر لبخند بزنیم و با طرف به "صلح" برسیم یا اینکه آنقدر در خودمان احساس قدرت و اتکا به نفس کنیم که با فرض این دشمنی , مشکل را "کنار بگذاریم". در اصل داریم صورت مسئاله را حذف می کنیم.

این حالت کجا کاربرد دارد؟ یعنی ما کجا می توانیم چشممان را ببندیم و ضربه هایی که خورده ایم را فراموش کنیم و از اساس یک مسئاله را کنار بگذاریم؟

به عنوان کسی که خیلی به آسایش  خودش اهمیت می دهد تصمیم گرفتم از این به بعد با هر کس مشکل داشتم و نتوانستم مشکلم را حل کنم , آن را کنار بگذارم و صورت مسئاله را پاک کنم. ادامه دادن چیزی که امیدی به بهبودش نداری  به جز فرسایش ذهن  نتیجه دیگری ندارد. خودت ضرر می کنی. خودت لبخند های زیادی را از دست می دهی و دقیقه های شادی را خراب می کنی.

ابتدای سال گذشته بود که یکی از دوستان خوبم , بعد از یک سوء تفاهم اینترنتی برایم کامنت گذاشت که.... "امیر جان بهار بهانه ی خوبی است برای رفع کدورت ها..." و من درس جالبی گرفتم و با شرمندگی استقبال کردم.

از آن زمان تا اکنون خاطرات خوب بسیاری با هم داشته ایم , به این فکر می کنم که اگر او این برخورد دوستانه را شروع نمی کرد , این یک سال برای هر دوی ما بدون این خاطرات می گذشت. و این حیف نبود؟ 

این روش را در زندگی ادامه دادم و خودم نیز از آن به بعد با چند نفر همین برخورد را داشته ام . اگر بتوانیم این مهارت را در خودمان تقویت کنیم , خدمت بزرگی به ذهنمان کرده ایم.شما به ذهن خودتان چقدر اهمیت می دهید؟ به روح و به وجدانتان؟ شما دارید با اینها زندگی می کنید. سلامت و عدم سلامت اینها ضامن موفقیت و عدم موفقیت شما هستند.چطور اجازه می دهید یک اتفاق بی اهمیت و یک برخورد ساده با یک انسان (که او هم مثل شما دارای همین عواطف است) , ذهن شما را خراب کند؟

به نظر من کسی که به خودش اجازه می دهد با کینه زندگی کند , به خودش اجازه می دهم با دلخوری و حس انتقام یا کدورت زندگی کند , قطعا در زندگی از چیزی به نام "عقل" بی نیاز است ! مگر می شود عقل سالمی داشت اما کینه و حسادت و انتقام و دشمنی هم داشت؟ 

هر وقت چنین مشکلاتی را فراموش می کنم یا آنها را کنار می گذارم , حس می کنم برنده شده ام . حس می کنم به ذهن خودم احترام گذاشته ام. خودخواهی در این گونه موارد به درد می خورد. من به روح خودم احتیاج دارم.

... اصلاً شما به روح اعتقاد دارید؟   (این چیز اول بود : روحِ من)

نمی دانم چه کسی ایرانی ها را (که اتفاقا استعداد خوبی در طنز دارند) با جوک  آشنا کرد و چه کسی این جوک ها را مثل توپ فوتبال انداخت وسط ادبیات شفاهی ما؟ تا قبل از این لطیفه ها و ضرب المثل ها در ادبیات جنبه های آموزشی و تفریحی داشتند اما متاسفانه امروز این جوک ها ابزار تخفیف فجایع شده اند. ابزار تبدیل تجاوز ها به خنده! ابزار تبدیل دزدی ها به سرگرمی و تبدیل جنایت ها به مسیج....

متاسفانه  این حد اکثر واکنشی است که در برابر حادثه ها نشان می دهیم. از زلزله بم بگیر تا تجاوز گروهی در یک باغ تا قتل عام اعضا یک خانواده تا اختلاس های بانکی و هزار حادثه اجتماعی قابل تامل و تکان دهنده برای ما تنها سوژه های هستند برای جوک ساختن.

اینکه ما به وضعیت اقتصادی امروز انتقاد داریم و حتی از انتقاد هم بیشتر ,شکایت داریم, اینکه از وضعیت مطبوعات راضی نیستیم ,اینکه معتقدیم نظارت بر اینترنت بسیار کور و غیر اصولی است تا جایی فتوای رهبر هم ف ی ل ت ر می شود ,اینکه معتقدیم "دست هایی" در سینما و موسیقی و شعر و تمام هنر های دیگر به صورت تعمدی مشغول تغییراتی هستند که جو عمومی هنری کشور را به سمت دلسردی و نارضایتی سوق می دهند ,اینکه ادارات و موسسات فرهنگی خیلی سلیقه ای  رفتار می کنند و هنرمند مجبور است بین خانه نشینی و مجیزگویی , یکی را انتخاب کند...تمام اینها درست! من هم معتقدم همینطور است ولی چرا در مقابل ملت با مسخره کردن همدیگر و مسیج ساختن برای این و آن به این ناهنجاری های فرهنگی اعتراض می کنند؟ یا اعتراض نکنیم یا اگر معترض هستیم از همان راه فرهنگی اعتراض کنیم. چرا ما از دولتمان فراتر از ارزانی گوشت و تخم مرغ , توقع دیگری نداریم؟ چرا برخورد ما با این مسائل اجتماعی , یک برخورد مسخره وار و بذله گویانه است؟ 

در یکی دو پست قبل در مورد مسخره کردن دکتر شریعتی نوشته بودم , الان از مسخره کردن فجایع و حوادث حرف می زنم , فردا ممکن است کار به تمسخر شخصیت های مهم تر  هم برسد .

جدی باشیم!    (این چیز دوم بود: تمسخر , تا کی؟)

 کتاب "ورق ام بزن" اثر درخشان کورش همه خانی برای بار دوم و تجدید نظرهایی که توسط شاعر در آن صورت گرفته بود  زیر تیغ ارشاد رفت اما باز هم مجوز نگرفت. نه به دلیل مشکلت عقیدتی یا سیاسی و... , اتفاقا این کتاب هیچ مشکلی در متن نداشت ‘ اما یک مشکل فرامتنی داشت: شاعر در ایران سکونت ندارد!

به دلیل سکونت کورش در سوئد به او "خارج نشین" گفتند و به کتابش مجوز ندادند در حالی که عالم و آدم می داند کورش همه خانی در عمرش  حاشیه ساز نبوده و مشکلی نداشته است . او در آزادترین کشور جهان زندگی می کند اما هرگز فراتر از چیزی که من و شما در وبلاگهایمان می نویسیم , ننوشته است. مصاحبه نمی کند , حاشیه ندارد و یک هنر مند واقعی است.به کتاب درخشان کورش مجوز ندادند تا بار دیگر ثابت کرده باشند که برخی دولتمردان به صورت تعمدی و با برنامه و هدف در حال ایجاد نارضایتی بین قشر هنرمند هستند. هنرمندانی که عاشق وطن خودشانند. چیزی که به "جریان انحرانی" معروف است یا هر اسم کوفت و زهرمار دیگری که دارد رسما در حال ر...ن در ادبیات این مملکت است و کسی هم جواب نمی دهد.

حلا شمایی که به خارجی ها (به قول خودتان) مجوز نمی دهید , چه گلی به سر داخلی ها زدید؟ از مسدود شدن وبلاگ هایمان بگیر تا مجوز نگرفتن شعرهایمان تا بایکوت شدنمان در انجمن های ادبی ادارات ارشاد تا هزار محرومیت دیگر.به این فکر می کنم که  سکوت و خانه نشینی طیف بسیار بزرگی از هنرمندان امروز که سکوت را به مهاجرت ترجیح داده اند , تا چه زمانی قرار است ادامه داشته باشد؟ اینها وزنه هایی هستند که می توانند در یک بازه زمانی متوسط , فرهنگ کتبی و شفاهی ما را اصلاح کنند.  هنرمندی که راضی نیست با رسانه های خارجی مصاحبه کند , با ناشران اروپایی کار کند و دغدغه مجوز هم نداشته باشد(و اصرار دارد در مملکت خودش کتاب چاپ کند) , هنرمندی که راضی نیست مملکتش را بفروشد و راحت طلبانه در کشوری فعالیت کند که برای لحظه لحظه ی فعالیتش به او پول خوبی می دهند , هنرمندی که دوست دارد در کنار مردمش باشد   , این هنرمند چرا باید به خاطر اختلاف سلیقه یا انتقاد از مدیریت فرهنگی یا هر چیز دیگر در کشور خودش خانه نشین باشد؟ این دستاورد فرهنگی ادبیات در دولت شماست آقای احمدی نژاد. تحویل بگیرید ! (این چیز سوم بود : مرز خودی و غیر خودی کجا است؟)

برای شما هم اتفاق افتاده است وقتی در یک جاده دور افتاده وارد یک روستا یا شهر کوچک می شوید , در میدان ورودی آن روستا یا شهر , با جملات عجیب و غریبی موجه می شوید از قبیل : (به دیار عالمان و وارستگان و دانشمندان و مفاخر و فضانوردان و فرشته ها و  ... خوش آمدید) و شاید شما هم مثل من به این فکر می کنید که  این شهر با این همه دانشمند  , چرا یک شهرداری یا ایستگاه پلیس یا یک سطل زباله یا یک پارک یا توالت عمومی درست و حسابی ندارد؟ پس این همه مفاخر و دانشمندان و وارستگان و عالمان , چه کاره بوده اند؟

 چند روز قبل  مهمان یک اجتماع شعری دانشجویی در تالار هنر اصفهان بودم  و به رسم دوستی , لطفی هم به بنده شد ( از دبیرخانه محترم تشکر می کنم) اما چیزی که توجه خیلی ها را جلب کرد القاب و عناوینی بود شبیه به " مایه افتخار شعر مملکت" و "اسباب مباهات ادبیات ایران" و "چهره شناخته شده در شعر کشور" و... که در آن محفل به وفور بین جمع اندکی از شعرا رد و بدل  و بذل و بخشش می شد و تریبون بیچاره نیز چاره ای نداشت جز انتقال این القاب و ما نیز چاره ای نداشتیم جز حفظ حرمت میزبان محترم و سکوت!

  در عین حال شاعرانی که از دایره رفاقت و همشهری گری خارج بودند حد اکثر "جناب آقای" و "سرکار خانم" خطاب می شدند تا جایی که همسرم با طعنه به من گفت: امیر جان اگر شناسنامه تو در قسمت "محل تولد" یک تغییر کوچک می کرد , الان جزء "افتخارات ادبیات جهان" بودی !

ناسیونال بودن در ادبیات نشانه تحجر و فالانژ بودن است. در هنر دنبال روستا و دهات محل تولد گشتن کار عبثی است. شاعر حرفش را می نویسد و مخاطب می خواند. این وسط یک رابطه درست می شود که برای هر دو حیاتی و لذت بخش است.  چرا ما از هر مسئاله ای باید یک داستان در بیاوریم و یک قهرمان بسازیم و یک "افتخار" از این وسط استخراج کنیم؟

آن روز با دیدن خیل افتخارات و مفاخر , یاد همان تابلوهای ورودی روستا های دورافتاده و شهرهای کوچک افتادم که : .... "به شهر فضانورد پرور ما خوش آمدید"! (این چیز چهارم بود : خود گویی و خود خندی , عجب مرد هنرمندی!)

خدا را شکر  ما ملت بدون سوژه نمی مانیم. گلشیفته نشد , شاهین نجفی... شاهین نشد , محسن نامجو... نامجو نشد , جدایی نادر از سیمین..., آن نشد , این.... به هر حال ما که هیچ حرکتی جز همین متن ها و استاتوس ها بلد نیستیم همیشه یک چیزی برای محکوم کردن یا حمایت کردن و افتخار کردن داریم. توهم توطئه و اپیدمی "همه چیز را به صورت توهین دیدن" آنچنان گریبانگیر این ملت را گرفته است که فکر می کنم طیف خیلی زیادی از ما دچار یک بیماری روانی در این زمینه شده باشیم. ساده ترین برخورد های اجتماعی را "توهین" قلمداد می کنیم, هر حرفی را به خودمان می گیریم , هر برخورد و عکس العملی را اقدامی علیه خود قلمداد می کنیم و اصلا نمی توانیم ریلکس و راحت باشیم.

 کسان دیگری کارهای دیگری می کنند و در محفل های دیگری بازتاب های دیگری دارد و فایده های دیگری در جیب انسان های دیگری می رود و ضرر های دیگری از جیب آدم های دیگری ... آن وقت ما در این طرف دنیا داخل اتاق های کوچکمان دغدغه های کثافتی که داریم را رها می کنیم به پستان های گلشیفته یا فریاد های شاهین نجفی گیر سه پیچ می دهیم , یک عده می میرند از بس افتخار می کنند و یک عده جر می خورند از بس محکوم می کنند! گویی  سنگینی اینها است که بر زندگی مان سایه انداخته, انگار مشکل ما این است.

 فکر نمی کنم هیچ مردمی به اندازه ی ما در جهان در حال "افتخار کردن" و "محکوم کردن" باشند. اصلا نصف زمان بیداری ما در حال افتخار کردن می گذرد و نصف دیگرش در حال محکوم کردن. خسته شدیم از بس مفتخر شدیم و از بس محکوم کردیم, خسته شدیم از بس از این قبیل"حس های غرور آفرین" فرستادند سراغمان. خسته شدیم از بس در "ژست" و "فیگور" زندگی کردیم و از بس به زندگی کردن "تظاهر" کردیم ,

یاد بگیریم در خانه های اجاره ای و کوچک خودمان به اندازه فهممان به دنیا نگاه کنیم و به اندازه فرهنگمان از اطراف توقع بازخورد داشته باشیم .این ژست ها و فیگور ها تا چه زمانی قرار است ما را در همین گرفتاری های فرودستانه نگاه دارند؟ (و چیز آخر است: محکوم کردن و افتخار کردن)

 

*              *               *

 جلسه نقد کتاب مرتضی پارسا هرچند با  مسافرت استاد بهمن رافعی به خارج از کشور و غیبت یکی از منتقدین اصلی همراه بود , اما همین حضور سی و چند نفره کیفیت خوبی داشت. مهمتر از همه دوستی ها بود و بحث هایی که آلوده به مسائل شخصی نشدند . در مجموع دوستی ها و شعرها و نقد ها خوب بودند. همین

دانلود فایل pdf نقد مکتوب امیر سنجوری بر مجموعه شعر سطرهای پایانی(تالیف مرتضی پارسا)

یکسری تصاویر از جلسه نقد "سطرهای پایانی" را ببینید:

عکس 1: وقتی منتقد جلسه , تدارکاتچی می شود.

عکس2: شعرخوانی صمیمی بعد از جلسه

عکس3:شعرخوانی صمیمی بعد از جلسه

عکس4:توجه ویژه به سالن های هنری!

 

اشارات:

1-شعر "خلیج فارس" من در این نشانی منتشر شده اما متاسفانه نامی از من ذیل آن نیست.... و متاسفانه نامی از من ذیل آن نیست!

2-مجله عقربه از تعدادی از فعالان ادبی سئوالی مطرح کرده بود که : (آیا در شرایط فعلی،شاعر یا نویسنده حق دارد(می تواند) در جشنواره های رقابتی شعر و داستان که توسط نهادهای دولتی برگذار می شود شرکت کنند؟ ) و  دوستان نیز به این سئول جواب های متنوعی داده اند . پاسخ من  را می توانید در شماره هفتم مجله عقربه بخوانید:

پاسخ امیر سنجوری به سئوال مجله ادبی عقربه

3-مجله ادبی کولاژ منتشر شد. ظاهرا شعر یا اشعاری از من نیز در این مجله هست اما نسخه اصلی اش را ندارم و هنوز آن را ندیده ام.

4-شاید شعری از من خوانده باشید در کتابی که از اینجا دانلود می شود. با تاسف باید بگویم این تنها یک سایه از شعر من است. برای شعر اصفهان متاسفم که یک فسیل عصر یخبندان مثل آقای "ایکس" می آید با سلیقه شخصی خودش با شعر شاعران اینگونه رفتار می کند , فسیل جان نمی خواهی چاپش کنی , نکن... حق نداری شعر ملت را با سلیقه عصر حجری خودت خراب کنی!

5- یک شعر سپید از من بخوانید در وبلاگ دوستی به نام مهدی رسولی , به تاریخ پست دقت کنید و آدرس وبلاگ من که سالها است مسدود شده... جالب بود این را دیدم!

یک کار سپید از امیر سنجوری در وبلاگ مهدی رسولی

 6-  به لطف خانم فاطمه محسن زاده  , یک غزل از من در سایت "متن نو" منتشر شده است که دوستان را به خواندنش دعوت می کنم.

یک غزل از امیر سنجوری در پایگاه ادبی "متن نو"

7-دوست ناشناسی در سایت کلوپ ‘ در صفحه شخصی خودش شعری از من را منتشر کرده است.

یک چارپاره از امیر سنجوری 

8-مشکل سرور های آپلود برای  مصاحبه هایم برطرف شد . همه را در یک فضا مربوط به خودم آپلود کردم که می توانید از لینک های کناری همین وبلاگ یا در صفحه "درباره من و این وبلاگ" به آنها دسترسی داشته باشید.

9-دوستانی که من را با هر نامی در پیوندهایشان قرار داده اند , اطلاع بدهند و توقع جبران داشته باشند.

 

عکس این پست:

 

()چیز از شما


این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند

 

کابوس های خاطره از سر گذشته اند

شک در دهان پنجره خمیازه می شود

با هر بهار خسته  که از راه می رسد

ما درد می کشیم و زمین تازه می شود

 

شاید  به درد و پنجره عادت نکرده ایم

شاید به آنچه پشت سر و پیش روی ما است

با فعل های خسته تر از انفعال هم

رفتن همیشه واکنشی در گلوی ما است

 

ما  هولناک و تازه و مایوس و عاشقیم

ما را به مرگ و پنجره آکنده می کنند

باید هزار پنجره می گفتم ات , ولی

این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند    

 

ای حرفِ ساده , ای غزلِ جاده در گلو

ای رنگِ بی تکلفِ تن های شرمگین

مردی که نیست را نگرانِ "شدن" نکن

دردی که هست را همه از چشم من نبین

 

این ازدحام دلهره آور ,  من و تو ایم

این انعکاس حسرت ما  در صدای ما است

این مشمئز کننده ترین چیز زندگی است

این انهدام رنگِ جهان  زیر پای ما است

 

باید بهار را نگران تر نگاه کرد

باید سکوت کرد و تف انداخت بر زمین

این رنگِ شادِ فصلِ دل انگیزِ سبز نیست

این  روح تو است پشت بهاری که  در اوین . . .

 

 

 

 

به دوستی که مسیج داد:

"امروز برادرم را تا اوین بدرقه کردم....."

 

()چیز از شما


این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند

 

کابوس های خاطره از سر گذشته اند

شک در دهان پنجره خمیازه می شود

با هر بهار خسته  که از راه می رسد

ما درد می کشیم و زمین تازه می شود

 

شاید  به درد و پنجره عادت نکرده ایم

شاید به آنچه پشت سر و پیش روی ما است

با فعل های خسته تر از انفعال هم

رفتن همیشه واکنشی در گلوی ما است

 

ما  هولناک و تازه و مایوس و عاشقیم

ما را به مرگ و پنجره آکنده می کنند

باید هزار پنجره می گفتم ات , ولی

این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند    

 

ای حرفِ ساده , ای غزلِ جاده در گلو

ای رنگِ بی تکلفِ تن های شرمگین

مردی که نیست را نگرانِ "شدن" نکن

دردی که هست را همه از چشم من نبین

 

این ازدحام دلهره آور ,  من و تو ایم

این انعکاس حسرت ما  در صدای ما است

این مشمئز کننده ترین چیز زندگی است

این انهدام رنگِ جهان  زیر پای ما است

 

باید بهار را نگران تر نگاه کرد

باید سکوت کرد و تف انداخت بر زمین

این رنگِ شادِ فصلِ دل انگیزِ سبز نیست

این  روح تو است پشت بهاری که  در اوین . . .

 

 

 

 

به دوستی که مسیج داد:

"امروز برادرم را تا اوین بدرقه کردم....."

 

()چیز از شما


با بغض و احترام برای بهاره ذوالفقاری...

امروز صبح , مسیج "بهاره از دنیا رفت....." فرشید به دستم رسید.

زنگ زدم , از لابلای گریه فرشید فقط توانستم بفهمم خواهرش دیروز غروب در اثر حادثه ای که بارش برف این روزهای همدان و دیر رسیدن اورژانس و انجام عملیات اشتباه پزشکی و...  نیز در آن بی تاثیر نبوده , از دنیا می رود.

چقدر این خانواده نجیب و دوست داشتنی و  شریف هستند. چند بار در همدان مهمانشان بوده ام.

در عروسی هایشان ..... و امروز در عزایشان شریک هستم.

 

حال خوشی ندارم. چشمانم درست مانیتور را نمی بینند. دارم مرخصی می گیرم بروم  یک مقدار گریه کنم.

این را نوشتم برای دوستان. هر کس فرشید ذوالفقاری را می شناسد.

بهاره خواهر کوچولو و دوست داشتنی من بود....

()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیزها(7)

 قبل ازهرچیز ‘ خواهش می کنم اینجا را بخوانید

 

 

 

 چیز نخست ) سپاس از تو , دقیقاً از خودت که داری می خوانی...

 اینکه در حرف های شما می بینم به سطوری از متن اشاره می کنید که ثابت می کند با دقت تمام پست را خوانده اید , برای من مایه خوشحالی است.

 اینکه در این یک سال تعداد کامنت های پر بحث و نظر در این وبلاگ بیشتر از کامنت های دعوت بودند ‘ مایه مباهات برای من و رضایت برای شما است.

 خوشحالم بدون اینکه از من توقعی داشته باشید , بدون اینکه مسئول جایی باشم که بتوانم به شما رانت بدهم , بدون اینکه آدمی باشم که دوستی با من برای شما "تریبون" به ارمغان بیاورد و حتی با اینکه دیده شدن در کنار من برای خیلی از شما گران تمام شده است  , همیشه نیم نگاهی به نوشته های این فضا داشته اید.

 مگر توقع ما از همدیگر چقدر است؟

 

 

 چیز دوم - و باز هم سپاس)

با خبر شدم شعری از من در یک همایش ادبی دانشجویی در مشهد خوانده شده و  گویا دوستان مشهدی نیز در آن کنگره از من یادی به عمل آورده اند و به خاطر استقبال  از شعر من , قرار گذاشته اند که یک لوح سپاس و یادگاری هایی نیز برای من پست کنند. امروز دبیر آن همایش تماس گرفت و از من آدرس منزل خواست و حتی دوست عزیزم سعید تاج محمدی نیز این مطلب را با ارسال یک کامنت به اطلاع من رساند.

از ارسال یک برگ کاغذ و یک کادوی چند هزار تومانی خوشحال نیستم , از این خوشحالم که می بینم هنوز هم کسانی هستند که فارغ از حب و بغض ها , دنبال دوستی ها و رابطه ها می روند.

اسم این اتفاق"به یاد دوست بودن" است. من از این اتفاق خوشحالم و فارغ از اینکه برایم اهمیتی داشته باشد که از من تقدیر کرده اند یا نه , چون برای شعر یک شاعر غایب اهمیت قائل شده اند  , دستشان را می فشارم.

 

 

 چیز سوم - و باز هم سپاس)

برای شاعری مثل من که مجموعه ندارد و شاید سالی یک بار هم در وبلاگش شعر نگذارد ‘ دیدن لطفی که دیگران به شعرش داشته اند مایه خوشحالی است .علاه بر این , خیلی وقت ها کم کاری شعری در وبلاگ خودم را شما در وبلاگ هایتان جبران کرده اید.

قدر دانی می کنم بابتِ :


یک غزل از من در وبلاگ میترا  رودی

 

یک غزل تازه تر از من در وبلاگ مرتضا پارسا

 

  یک مثنوی  قدیمی اما خاطره ساز از من در این سایت

 

 دو غزل از من در سایت جمهوری شعر به انتخاب حمید امینی

 

یک بند از یک چارپاره در وبلاگ دوستی به نام مرتضی پورسامانی

 

 یک  غزل  قدیمی از من در حال و هوای ادبیات آیینی  در این وبلاگ 

 

یک غزل کوتاه و قدیمی در سایت کلوپ به انتخاب محمدرضا نامدارپور(هیوا)

 

و توقع دارم دوستانی که مرا در پیوندهایشان قرار می دهند , معرفی می کنند , شعری از من منتشر می کنند یا... حتماً اطلاع بدهند تا بتوانم جبران کنم.

 

 

 و چیز آخر - صد سال سیاه برنگردی ای سال...)

 

به احتمال زیاد این پست , آخرین پست سال سیاه 1390 است مگر اینکه قرار باشد روزگار "خبر مرگ" تازه ای را سر سفره های هفت سین بیاورد.

 

سال مزخرف 90 تمام شد. خیلی فجیع تمام شد. سالی که خیلی سخت بود. سالی که  اسفندِ دردناکی داشت. من خیلی می ترسم. به خاطر خودم و به خاطر ابری از مرگ که این مدت اطرافم را گرفته است.

 

هرچند می بینم سال 91 نیز دارد هولناک و تحت فشار های شدید اقتصادی و روحی برای مردم سرزمینم شروع می شود , اما می خواهم فرصت را غنیمت بشمارم و  نوروز امسال را به آرامی بگذرانم. بعد از سال ها می خواهم یک مسافرت طولانی راحت بروم. شاید به یک جای خوش آب و هوا مثل شیراز و بعد از آن یک منطقه گرمسیری مثل بندرعباس با یک اتفاق خوب مثل عروسی یک دوست یا فامیل.

 

با این همه ‘ می دانم که  دلهره ها همیشه هستند , دغدغه ها هنوز تمام نشده اند , ترس ها هنوز دارند در عمیق ترین حفره های ذهن تو کار خودشان را می کند و زندگی هنوز دارد تو را تحقیر می کند و تو فکر می کنی داری لذت می بری...

 

می دانید , آدم ها هر قدر هم که بزرگ بشوند و هرقدر هم که گذر زمان گرد و غبار فراموشی روی حافظه شان بنشاند و هر قدر هم که دور و برشان را پر از اتفاقات شلوغ کرده باشند , آخرش با هر مناسبت شاد مثل نوروز یا ازدواج یا تولد نوه ها و... , جای خالی کسانی که دیگر در جمع خانواده نیستند را حس می کنند.و جای خالی عزیزانی که زودتر از ما فهمیدند دنیا جای خوبی برای ماندن نیست.

 

همیشه این اتفاق های خوب , آغشته با اشک های اینچنینی گوشه ی روسری ها هستند.

 

لحظه های شادی ام را (اگر باشند) به احترام دوستانی که عید امسال را در غم از دست دادن عزیزانشان هستند , با آنها به اشتراک می گذارم و لذت حضور در جمع خانواده ام را با آرزوی سلامتی و شادی برای تمام دوستانم کامل می کنم.

 

 نمی دانم پست آخر این وبلاگ را چه زمانی خواهم نوشت . اما هر کدام از ما یک روز آخرین کلمات زندگی مان را تایپ می کنیم و نمی دانیم اینها آخرین کلمات زندگی مان هستند.

 

...

 

فصل ها سبز و سرخ و زرد و سفید

 

فصل ها ترجمان پاییزند

 

مرگ در هفته هفته شان جاری است

 

همه ی فصل ها غم انگیزاند

 

 

 

خوب دقت کنیم , می بینیم

 

سبزی برگ , زردی برگ است

 

خوب دقت کنیم می فهمیم

 

زندگی نام دیگر مرگ است.


 


 

اشارات:

1- شب عیدمان را اصغر فرهادی کامل کرد. دستش درد نکند. درست است که یک بخشی از این جایزه هم شیطنت آمیز و سیاسی بود اما این سیاست بازی ها در گذر زمان تمام می شوند اما این افتخار در سینمای ما باقی می ماند و این مهم است.

نقد خوب و کاملی است برای فیلم "جدایی"به قلم سمیه طوسی که قرار بود در روزنامه فرهیختگان منتشر بشود اما چون خانم طوسی حاضر نشد مطلب را کوتاه تر بکند , چاپ نشد . اگر شما هم این متن را بخوانید مثل من زاویه های تازه تری از این فیلم را خواهید یافت. 

 این نقد را در وبلاگ سمیه طوسی بخوانید

 

 

2- شما را هدایت می کنم به شعری تازه روی دیوارم. دوست دارم بازخورد های شما برای تجربه جدید زبانی ام را در حافظه ام داشته باشم.  

از انهدام و حسرت و خاکستر...

 

 

3- لوح فشرده(CD) شعر و صدای مرتضی پارسا آماده شد. از نحوه پخش یا فروشش اطلاع ندارم اما همین قدر بگویم که خیلی کار با کیفیت و شسته رفته ای شده و حتی از بعد تجاری نیز محصول قابل توجه و خوش ساختی شده است . منتظر اطلاع رسانی کامل تر از این مطلب باشید.

امیدوارم سال آینده برای کتاب ها و CDها و فعالیت ها و موفقیت های شما هم بتوانم اطلاع رسانی خوبی داشته باشم.

 

 

4- برای این پست حال و حوصله تبلیغ نداشتم .کامنت باکس این مطلب هم نیازمند تایید نیست.

سال خوبی داشته باشید!

 

 

عکس این پست:

چیزی بیشتر نوستالوژی- این دبستان من است بعد از 22 سال...

()چیز از شما


Welcome to the hotel California

به نظر من زندگی ما خیلی شبیه به داستان شب گرمی است که خسته ایم و دختر زیبایی که مرسدس بنز دارد و با پسران زیادی می رقصد ‘ با شمعی در دست ما را به اقامت در هتل کالیفرنیا دعوت می کند , زندگی من شخصاً خیلی شبیه به این داستان بوده. همیشه در خستگی هایم دنبال دختر شمع به دستی رفته ام که مرا به هتلی دعوت می کند. اما وقتی فهمیده ام داستان هتل چیست ‘ دیگر دیر شده است

... .you can never leave...

 همه چیز در این ترانه نماد و نشانه است. "دختر" و "شمع" و حتی اسم "هتل کالیفرنیا". اگر کلید این ترانه را پیدا کنید روز و شبتان را پر می کند. همه ی زندگی تان می شود هتل کالیفرنیا ‘ تمام مکان های زندگی تان می شوند اتاق های هتل کالیفرنیا.همه ی فریب هایی که در زندگی خورده اید را به دختر شمع به دستی ارتباط می دهید که مرسدس بنز دارد و با پسرهای زیادی می رقصد. من با این ترانه یک مقدار بیش از حد رابطه ی عاطفی و عمیق دارم.

Such a lovely place....

Such a lovely face....

Such a lovely face....

 

 

این چند روز ‘ چند مسافرت ادبی و غیر ادبی به خارج از استان اصفهان داشته ام که طبق معمول همگی با ماشین خودم بوده ‘ و چون تازه پخش ماشین را عوض کرده ام و توانسته ام به لطف این پخش جدید صدا ها و ریزه کاری های تازه تری از گیتار ایگلز را بشنوم ‘ یک مقدار توی "کما" هستم فعلاَ.

رقص دوست داشتنی انگشتان اندی مایرز را با هر بار گوش دادن به هتل کالیفرنیا ‘ به عینه می بینم و تجسم می کنم.

یک عمر است این ترانه را می شنوم و لذت می برم. ترانه این آهنگ توسط خود اعضاء گروه سروده شده است (بیشتر توسط دان فلدر -دان هنلی و گلن فری).

 اگر دقت کنید این ترانه در فرم  چیزی شبیه به مثنوی خود ما است. به قافیه ها دقت کنید. حتی با لحجه ی آمریکایی ‘ می توان گفت که "وزن" هم دارد .

مثلاَ قافیه هایی نظیر (hair با air ) یا ( lovely place با  lovely face) 

سوای بحث ادبی این ترانه ‘ به خاطر رابطه شخصی ام با این آهنگ ‘ در مورد ایگلز و ترانه هتل کالیفرنیا یک مقدار در اینترنت تحقیق کردم و به اطلاعاتی رسیدم که دوست دارم شما هم که دوستان من هستید ‘ بدون صرف وقت و زحمت بی خود ‘ به این اطلاعات به صورت یکجا دسترسی داشته باشید و امیدوارم اگر در این وادی ها نیستید ‘ به خاطر من ‘ وارد این وادی ها بشوید!

 

تاسیس ایگلز:

هسته ی اولیه گروه ایگلز (به معنی عقاب ها) در سال1971 تاسیس شد .اولین آهنگ مطرح گروه " اونو سخت نگیر " و بعد هم آهنگ "زن جادوگر " بود که هردو به جدول 20 آهنگ برتر آمریکا راه پیدا کردند.سپس آلبومهای " دسپرادو " و "در مرز " و آلبوم " یکی از این شبها " که نام گروه را در تمام آمریکا سر زبانها انداخت.در همین زمان "لیدون"(که من او را احمق ترین انسان جهان می نامم) گروه را ترک کرد و جو والش بعنوان گیتاریست اصلی وارد گروه شد. سال بعد از ورود او یعنی در سال ۱۹۷۶، قویترین آلبوم گروه با نام " هتل کالیفرنیا " به بازار آمد که هشت هفته عنوان پر فروشترین آلبوم را داشت و دو آهنگ "هتل کالیفرنیا " و " بچه جدید در شهر " هم آهنگ شماره یک در جهان شناخته شدند و آلبوم با فروش 9 میلیون نسخه ای به آلبوم های بزرگ همه دوران پیوست .

پس از آلبوم" لانگ ران " در سال ۱۹۸۲ بعلت اختلاف اعضا گروه منحل شد اما ظاهراَ این افراد هنوز هم اجرا های جسته و گریخته ای دارند.

اعضاء ایگلز عبارتند از :

برنی لیدون متولد جولای ۱۹۴۷ ایالت سنیه سدتا گیتاریست

اندی مایرز متولدمارس ۱۹۴۷ ایالت نبراسکا خواننده و نوازنده گیتار باس

گلن فرای متولد نوامبر ۱۹۴۸ دیت رویت میشی گان خواننده و گیتاریست

دان هنلی متولد جولای ۱۹۴۷گیلمر تگزاس خواننده طبال

جو والش متولد نوامبر۱۹۴۷ایالت نیو جرسی گیتاریست

 

 به نظر من آهنگ هتل کالیفرنیا یک دانشگاه موسیقی است.هرچند آهنگ جدیدی نیست . من بخش بزرگی از تنهایی هایم در دوره ی حساسی از زندگی ام را با موسیقی پر کرده ام. و هنوز هم تنهایی های ریز و درشتم را با موسیقی پر می کنم.

شاید از این به بعد ار از چند گاهی ‘ یکی از گروه های مورد علاقه ام را اینجا معرفی کنم. 

دوست دارم شما موجودات خیالی و اسامی ریز و درشتی که اینجا هستید ‘ با من در برخی "حس" ها شریک باشید. فکر می کنم بتوانیم به اشتراکاتی برسیم که لذت بخش باشند. 

و من همیشه دنبال لذت هستم.

 

 

 

Hotel  California

هتل کـــــــــــالیفرنیا

 

On a dark desert highway, cool wind in my hair

درآزاد راهی تاریک و سوت و کور ، خنکای باد لابلای موهایم

 

Warm smell of colitas, rising up through the air

هوا آکنده از بوی تند کالیتاس (نوعی مخدر گیاهی)


Up ahead in the distance, I saw a shimmering light

در فاصله ای دور پیش رو ،نور لرزان چراغی را دیدم

 

My head grew heavy and my sight grew dim

سرم سنگین شد و چشمانم سیاهی رفت

 

I had to stop for the night

ناگزیر بودم که شب را توقف کنم

 

There she stood in the doorway

آنجا دختری در میانه در ایستاده بود

 

I heard the mission bell

صدای زنگ ورود به هتل را شنیدم

 

And I was thinking to myself

با خود در این فکر بودم

 

this could be heaven or this could be hell

که این می تواند بهشت باشد یا جهنم باشد

 

Then she lit up a candle and she showed me the way

سپس شمعی روشن کرد و راه را بمن نشان داد

 

There were voices down the corridor

پائین راهرو صداهائی بود

 

I thought I heard them say...

فکر می کنم که شنیدم می گفتند:

 

Welcome to the hotel California

به هتل کالیفـــــــــــــــرنیا خوش آمدی

 

Such a lovely place

چه جای دل انگیزی

 

Such a lovely face

چه صورت دوست داشتنی ای

 

Plenty of room at the hotel California

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

 

Any time of year, you can find it here

تمام طول سال خواهید یافت

 

Her mind is tiffany-twisted, she got the mercedes bends

ذهن او بسان توری نازک پیچیده شده ای است، او صاحب این مرسدس است

 

She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends

پسرهای خیلی زیبائی را از آن خود کرده که دوست خطابشان می کند

 

How they dance in the courtyard, sweet summer sweat

 وه ، که چگونه در حیاط پایکوبی میکنند ، تابستان گرم و دلچسب

 

Some dance to remember, some dance to forget

بعضی می رقصند که به خاطر بسپارند، بعضی می رقصند که فـــــــراموش کنند

 

So I called up the captain

سپس پیشخدمت را صدا زدم

 

’please bring me my wine’

لطفا" شراب مرا بیاورید

 

He said, ’we haven’t had that spirit here since nineteen sixty nine’
او گفت که از 1969 آن مشروب را اینجا نداشته ایم

 

And still those voices are calling from far away

و همچنان آن صدا ها از دور دست فریاد می زنند

 

Wake you up in the middle of the night

در نیمه های شب بیدارت می کنند

 

Just to hear them say...

تا بشنوی که می گویند

 

Welcome to the hotel California

به هتل کالیفرنیـــــــــــــــا خوش آمدی

 

Such a lovely place

چه جای دل انگیزی

 

Such a lovely face

چه صورت دوست داشتنی ای

 

They livin’ it up at the hotel California

آنها به خوشی در هتل کالیفرنیا روزگار را می گذرانند

 

What a nice surprise, bring your alibis

عذر تو چه تصادف جالبی را به دنبال داشت

 

Mirrors on the ceiling,

آینه های روی سقف

 

The pink champagne on ice

شامپاین عالی در (ظرف) یخ

 

And she said ’we are all just prisoners here, of our own device’
دختر گفت که ما با میل خود در اینجا زندانی هستیم

 

And in the master’s chambers,

در اتاق رئیس هتل

 

They gathered for the feast

برای جشن دور هم جمع شدند

 

The stab it with their steely knives,

با چاقوهای فلزی خود ضربه می زدند

 

But they just can’t kill the beast

اما قادر به کشتن آن شریر نبودند

 

Last thing I remember, I was

آخرین چیزی که به یاد می آورم

 

Running for the door

در حال دویدن به سوی در بودم

 

I had to find the passage back

می بایست راه برگشت

 

To the place I was before

به جائی که قبلا" بودم را پیدا می کردم

 

’relax,’ said the night man,

مسئول شب گفت : آرام باش

 

We are programmed to receive

ما برای پذیرایی شدن اینجا هستیم

 

 

You can check out any time you like,

شما می توانید هر زمان که مایلید قصد رفتن کنید

 

But you can never leave!

اما هرگــــــــــــز نمی توانید اینجا را ترک کنید

 

 

 

.

.

.

.

!But you can never leave

.

.you can never leave

 

 

 

 

 

 

 این آهنگ را از اینجا دانلود کنید .

 

 


()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیزها(5)

چیز اول) گیرم که این درست...ولی من مخالفم!

خیلی کار جالبی است اینکه آدم وقتی خودش تئوری ندارد , خودش داستان ندارد , خودش نقد و تحلیل ندارد , خودش چیزی در چنته ندارد , برای مطرح شدن بیاید خیلی راحت با تئوری ها و چیز ها و داستان های دیگران مخالفت کند.آن وقت می تواند برای چند لحظه خودش را همردیف آنها تصور بکند.مثل اینکه من بیایم بگویم : با داروین مخالفم , با نیچه مخالفم , با هگل مخالفم. و همین!

 

خب چرا مخالفی؟....

 

 کسانی هستند که وقتی قرار است جایی حرفی بزنند , صبر می کنند ببینند دیگران چه می گویند , بعد می گویند ما مخالفیم! چون قبلاً توسط یک نفر آن موضوع باز شده است , نقد شده است , تحلیل شده است , واشکافی شده است , زوایای مختلف اش روشن شده است ,  آنالیز شده است , نتیجه گیری شده است و... , فقط کافی است دوستان محترم جملات دیگران را معکوس کنند یا بگویند ما مخالفیم ! 

 

البته  همین خودش یک نوع پویایی درست می کند. به کسانی که حرفی برای گفتن ندارد اعتماد به نفس می دهد . حد اقل این جور نظرات کمک می کند بعضی ها که در ابتدای راه هستند پیشرفت کنند.

 

حتی اگر قرار باشد در ابتدا طوطی وار فقط با مخالفت با تحلیل های دیگران شروع کنند , اما اگر واقعاَ دنبال پیشرفت باشند با همین تقلید ها هم مجبور می شوند تحلیل و نقد های دیگران را بخوانند و با خیلی از مسائل و مباحث آشنا بشوند. این یک نوع آموزش عملی هم هست. چه ایرادی دارد؟ 

 

منکر این نیستم که "نقد" برخواسته از سلیقه شخصی منتقد و به هر حال مربوط به حالات روحی او است و یک مسئاله ی انسانی است نه مکانیکی , نقد هیچ منتقدی وحی منزل نیست و همه ی نقد ها , خودشان هم قابل نقد هستند , اما خوب است یاد بگیریم وقتی یک نفر از شعر کسی تعریف کرد , ما برای زیر سئوال بردن او  , به شعر آن شاعر حمله نکنیم و عقده گشایی هایمان با منتقد را به شاعر تعمیم ندهیم.

 

خوب است یاد بگیریم که منتقدِ نوعی , آنقدر ها هم هیولای هفت سر و ترسناکی نیست که ما در ذهنمان ساخته ایم و از او فراری هستیم , تا جایی که رو به کامنت گذاری خصوصی می آوریم و تخریب شخصیت می کنیم.

 

خوب است یاد بگیریم اگر با کسی مشکل داریم با خود او مطرح کنیم. اگر هم می ترسیم با او مطرح کنیم , بهتر است به جای طرح مشکلات به صورت پنهانی و غیبت ‘ خفه بشویم!

 

بارها شده است شنیده ام از دوستانی که گفته اند وقتی شما (یعنی من) از شعر ما(یعنی شاعر) تعریف می کنید , یک نفر برای ما کامنت خصوصی می گذارد و پشت سر شما چیزهایی می نویسد.مزاحمت هایی ایجاد می کند.حسادت هایی می کند.

 

چند وقت قبل کورش همه خانی هم همین مشکل را داشت. خیلی از دوستانی که در فضای مجازی فعال هستند و تعامل زیادی با وبلاگ های شعری دارند و کار ادبی می کنند هم این مشکل را دارند.

 

کورش چند وقت قبل شعر یکی از همین شاعران محترم را نقد کرد و مقداری هم از آن شعر تعریف کرد , بلافاصله یک آدم  حسود برایش کامنت گذاشت و گفت تو چرا از شعر فلانی تعریف می کنی!

 

مشکل این آدم ها این است که از ادبیات , توقعات دیگری دارند . نه دغدغه اش را دارند و نه مسئولیتش را. فقط به خاطر اینکه در تحصیلات و در زندگی و در شغل و... به جایی نمی رسند ‘ آمده اند ببینند در ادبیات چطوری می شود مطرح شد!

 

دوست عزیز , اگر توقع داری شعرهای خودت هم در این فضا بازتاب مثبتی داشته باشد , اگر توقع داری نتیجه ی کارهایت در وبلاگ های ادبی چشمگیر باشد ‘ متواضع باش و واقع بین. به ضعف های خودت پی ببر. دست از تقلید بردار. خودت باش تا کم کم پیشرفت کنی. آن روز به آرزویت می رسی. شما می خواهی با خالی کردن جیب پدرت و تهیه ی مخارج منقل و وافور چهار تا پیرمرد معلوم الحال و وصل کردن خودت به آنها در ادبیات این مملکت به جایی برسی , اما نمی رسی , خبر از اطرافت هم نداری. به خاطر پیله ای که از توهمات دور خودت درست کرده ای.

 

می خواستم به اطلاع کسانی که خیلی علاقه به "خصوصی نویسی" دارند برسانم شاعرانی که شما برایشان کامنت خصوصی می گذارید و پشت سر من و امثال من حرف می زنید , آنقدر با من صمیمی و نزدیک هستند که عین حرف های شما را به خود من منتقل کنند‘ رفاقت  اینها با من از اول بر اساس صداقت و روراستی بوده  ‘ تا آخر هم همینطور خواهد بود. من قهر هایم هم با جماعت شاعر از سر دلسوزی است. به خاطر شعر است .دلخوری هایم هم با این جماعت همیشه منتهی به یک کامنت معذرت خواهی از طرف من یا آنها بوده. مثل شما دنبال تخریب کسی برای برجسته کردن خودم نبوده ام. مثل شما هر جا رفته ام ردی از دشمنی بر جای نگذاشته ام ‘باور کنید دلم می سوزد وقتی یک دختر به من زنگ می زند و شما را مسخره می کند و کامنتی که در مورد من برای او نوشته اید را برای خود من می خواند ‘ آن وقت شما فکر می کنید توانسته اید پشت سر من صفحه بگذارید و مرا خراب کنید(؟!)

 

به عنوان یک "پسر" دلم می سوزد ‘ به غرورم بر می خورد. یک مرد چقدر می تواند ذلیل شود؟ یعنی واقعاً  اگر یک منتقد از شعر یک شاعر تعریف کند , تحمل این رابطه  دیالکتیک و صمیمی و دوستانه و غیر منفعل , تا این اندازه برای برخی دوستان سخت و طاقت فرسا است؟ تا این اندازه واقعاً؟

 

چیز دوم)دکتر شریعتی

 

جان مادرتان ولمان کنید با این اپیدمی بیخود جمله سازی برای "دکتر شریعتی" !

 

تازگی ها کار به مسیج های رکیک برای این آین شریف هم رسیده است. از بس جمله هایش اس ام اسی شدند و حرف هایش را طوطی وار برای همدیگر فرستادیم , این فرهنگمان هم تبدیل شد به جوک , مثل همه ی فرهنگ های خوبی که داشتیم و "جوک" شدند. خراب شدند. خودمان به جای اینکه درست ترویجشان بدهیم ‘ مسخره شان کردیم .آنقدر جوک شدند که حالا از آنها خجالت می کشیم.

 

مثل خیلی از کارها و فیگورهای دیگرمان که فقط در سطح است و در زبان. عمق ندارد. روح ندارد. ریشه ندارد.

 

این بی ریشگی چرا دارد سلول هایمان را می خورد؟

 

نمی دانم چه کسانی هستند که این  را می خواهند و از ذات تنوع طلب و طنز دوست ایرانی سوء استفاده می کنند . نمی دانم اصلاَ این حرکت ها با هدف و نیت و برنامه ریزی شده است یا به خاطر ساده لوحی و حماقت ما است؟

 

 

 

 

 

 

باید رسماً اعلام کنیم:

 

"دکتر شریعتی هم جوک شد - اس ام اس شد- مسخره شد"

 

ما اگر مثلاً هنرمندیم , خوب است یک مقدار از هنرمندان دیگر دنیا "شرافت"یاد بگیریم. هیچ هنرمندی در جهان با مفاخرش اینگونه نمی کند.

 

آنها ممکن است با رییس جمهورشان شوخی کنند. با آدم های سیاسی مملکت شان , با پلیس شان از همه بیشتر شوخی می کنند و مسخره می کنند , با هر قشر و طیفی شوخی می کنند , حتی با کشیش ها و روحانی هایشان

 

با همه شوخی می کنند جز مفاخر و هنرمندان شان.

 

ما دقیقاً برعکسیم.

 

برادر من !

 

 نکن عزیزم.

 

 

چیز سوم ) سه کتاب  از سه دوست(این تیتر قبلاً دوکتاب از دو دوست بود)

من که هیچ کاری جز همین معرفی ها و نقد ها برای کتاب های شما از دستم بر نمی آید. امیدوارم بتوانم دایورتتان کنم به طرف وبلاگ ها و خبرهای خوبی که می خوانم. و الان سه خبر خوب دارم . اول که این پست را نوشتم فقط یک خبر بود اما روز به روز این قسمت از پست جدیدم دارد پربارتر می شود. خبر های خوب بیشتری می رسند. امیدوارم باز هم برسند:

1-محمد تنگستانی اثر ارزشمند دیگری را با همکاری نشر پاریس منتشر کرده که مطالعه  آن را به شدت به همه ی دوستداران ادبیات و شعر پیشرو توصیه می کنم.

 

برای این خبر , خیلی شرح و تفصیل داشتم اما شرایط "ممد" در بلژیک طوری نیست که بخواهم بیشتر از این در مورد او و رفتنش بنویسم. 

روی عکس کلیک کنید و دانلود کنید.

همین

 

2- امین مرادی عزیز هم بالاخره مجموعه ی شعر اش را توسط انتشارت افراز بیرون داد. امین از شاعران آینده داری است که قطعاً از او و شعر اش بیشتر خواهید شنید و خواند.

 

 روی عکس کتاب کلیک کنید یا بروید به آدرس وبلاگش در اینجا

 

 

 3- اما انتشارات هزاره اردیبهشت هم کتاب حسام بهرامی عزیز را منتشر کرده که جا دارد توصیه کنم لطف خواندن غزل های صمیمی او را از دست ندهید.

 

روی عکس کتاب کلیک کنید یا بروید به وبلاگش در این آدرس.

 

 

 چیز چهارم) انحلال

می خواستم به وزارت محترمه و فخیمه ی ارشاد پیشنهاد بدهم یک معاونت جدید تاسیس کنند به نام "معاونت انحلال" !

این روزها سرِ وزارتخانه متبوع خیلی گرم است. انحلال خانه سینما , انحلال خانه شاعران, لغو مجوز کنسرت ها , لغو مجوز همایش های ادبی , لغو مجوز انجمن های ادبی در شهرستان ها , لغو حق حیات ...

خدا پدر مخترع  واژه ی "انحلال" را بیامرزد. اگر این کلمه را اخترع نکرده بود , مسئولان محترم فرهنگی می خواستند چه کنند؟

همه اش که نمی شود تاسیس کرد , همه اش که نمی شود رونق داد , گاهی باید منحل کنیم , گاهی باید از ریشه بخشکانیم , از رونق بیاندازیم ‘ خراب کنیم‘ لغو کنیم ‘ بعضی چیز ها را باید نابود کرد , باید منفجر کرد اصلاً !!

من خیلی خوشحالم از اینکه می بینم بصیرت فرهنگی در مسئولین ما آنقدر بالا است که پی به مسائلی پشت پرده می برند , آنها چیزهایی را می بینند که ما نمی بینیم , آنها دست های پشت پرده , چیز های پنهانی , توطئه های مخوف و مرگبار , دسیسه های هولناک و تصمیم های شیطانی ایادی استکبار و مزدوران منحرف و عوامل فتنه گر را می بینند , اما ما نمی بینیم , برای همین است که آنها بلدند چطور سر بزنگاه "منحل" کنند و موضوع را از ریشه بخشکانند.

خب این وسط حالا یک خانه ی سینما هم منحل شد که شد!

یک خانه شاعران هم به لجن کشیده شد که شد.

حالا کشور سینما و ادبیات درست و حسابی هم نداشت که نداشت. این همه چیز دیگر هست. مگر مملکت بدون سینما و ادبیات خراب می شود؟البته که نمی شود!

چه عیب دارد؟ 

هنرمندان ما فهمیده تر از این حرف ها هستند. درک می کنند. می دانند قضیه چیست. مگر نه؟


 

 

 

 

اشارات:

1-شعری است از من در روزنامه ی فرهیختگان 90/10/16. برای دیدن آن در سایت فرهیختگان آنلاین اینجا کلیک کنید. و اینجا(نسخه pdf)

 

2- همین شعر در سایت "سرخط" هم منتشر شده است. اینجا (با فیلترشکن باز کنید).

 

3-متنی نوشته بودم پیرامون حاشیه های جایزه قیصر امسال که به روجا چمنکار داده شده  و اتهاماتی که به این دلیل به خانه شاعران  وارد شده است . قرار بود این متن در روزنامه ی شرق منتشر بشود , اما به دلایلی منتشر نشد.

 این نوشته اکنون  تنها با مسئولیت شخصی من و در این فضا منتشر می  شود.

(( برای دانلود اینجا کلیک کنید ))

 

4-(جدید) : مطلبی است برای ترانه ی زیبای هتل کالیفرنیا که با اجرای گروه ایگلز مشهور شد.

 حتماً این مطلب را در وبلاگ خودم ببینید .

 

5-  اگر جایی در پیوندهایتان نامی از من هست ‘ اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.

 

 

 

 

 

 

عکس این پست:

(شبی پر از شعر و دوستی در پارک ساحلی زرین شهر اصفهان)

  زهرا بلیوند و حسام بهرامی و مجتبی رافعی و من و  حامد عباسیان و رضا محمدی

()چیز از شما


مردی که جشنواره اندوه است

چیز اول- حماقت) 

وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند , در ابتدا می ترسد , اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد , با او هم کلام می شود.

برده , از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید , از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر .

برده , از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و  معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود , جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید : سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم, همسر زیبا و دختر جوانی داشتم , مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود . روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون , زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مر برای کار اجباری به معدن فرستاد , سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم , اکنون از از معدن رها شده ام , شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:

((او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود , او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...))

در این هنگام , برده شروع به گریه می کند و می گوید (( آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...))

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده , باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که : (( وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند , من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟))

 

و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند , می نویسد : (( آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!))

 

و به راستی حماقت نوع بشر انتها ندارد و جالب اینجا است که ما انسان ها در حرکت های گروهی , بسیار احمق تر می شویم!

فقط کافی است یک حرکت گروهی همراه با تخلیه ی یکسری هیجانات فروخورده ایجاد بشود (مثل ریختن در خیابان و فریاد زدن) تا ابتدا و انتهای حرکت را فراموش کنیم , کسانی که بهره می برند و کسانی که ضرر می کنند را از یاد ببریم و در حالی که شاید خودمان در دسته ی "ضرر دیدگان" این حرکت باشیم , به این موج ها بپیوندیم.

بیشتر چه بنویسم؟

نوع بشر , احمق است و در حرکت های گروهی , بسیار احمق تر .

و من این را به تازگی دریافته ام.

 

 

چیز دوم- خانه نقد )

به اندازه ی موهای سرمان , این روز ها شنیده و خوانده و دیده ایم که عده ای دور هم جمع می شوند و "تنها وبلاگ نقد ادبی دنیا" یا " یگانه وبسایت شعر پیشروی ایران" یا " تنها وبلاگ شاعران ایران" یا.... را تاسیس می کنند و جالب است که می بینیم این "تنها" ها , اتفاقاً خیلی هم زیادند. مثلاً ده تا "تنها وبلاگ نقد ادبی ایران" درست می شود !

و بیشتر که دقت می کنیم می بینیم این دوستان خوش دل و خیر خواه , بیشتر مروجان و مبلغان دار و دسته ی خودشان بوده اند ولی  داعیه ی دلسوزی برای شعر داشته اند.

در حالی که به نظر من شعر اصلاً دلسوز نمی خواهد چون خودش در روح ها و جان های ما آنقدر سرکش است و بی پرده و جسور و یاغی , که به باشکوه ترین شکل ممکن همیشه حرف زده است و فریاد بر آورده است.

و شعر هرگز در طول تاریخ , نیاز به مدافع نداشته است. اما نیاز به حامی و گوش شنوا و اهالی همراه و همدل , چرا.

این ها را گفتم که یک خبر بدهم , یک خبر که امیدوارم آینده ثابت کند خبر خوبی بوده است , و این خبر را با آب و تاب بی خود نمی نویسم چون شما آنقدر فهمیده هستید که فرق تبلبغ بیخود با خبر واقعی را بفهمید

و آن خبر , تاسیس "خانه مجازی نقد ایران" در فیسبوک به همت و ابتکار عه تا منصوری عزیز است و همراهی  دوستان آشنای دیگری که حتماً با نوشته هایشان آشنا هستید.

و در این میان , قطعاً نخاله ای مثل من هم بین بقیه ,  بُر می خورد.

اما دلیل این که شخصاً به این حرکت بیشتر از بقیه حرکت ها امیدوارم , دو چیز است:

1) سابقه خوب و پشتکار و جدیت عطا منصوری که قبلاً در وبلاگ فیلتر شده ی بانکول شاهدش بوده ایم و قطعاً اگر سوء استفاده های برخی افراد از دموکراسی عطا نبود  , آن وبلاگ بی حاشیه و سالم و غیر خطی , فیلتر هم نمی شد.

 2) نام هایی که در فهرست عطا دیده شدند , تقریباً همگی آدم هایی هستند که  همیشه از نوشته ها و نقد هایشان و حتی شعرهایشان درس گرفته ام .

این آدم ها , از دسته آدم هایی هستند که  همیشه صادقانه نوشته اند , فارغ از ایسم ها و تئوری ها و طوطی وار نوشتن ها , فارغ از جو زدگی ها و گرایشات و موج های زودگذر , همیشه به اصل و به "زیبایی" پرداخته اند و همیشه شاعر را مثل برادر و خواهر و فرزند خودشان خطاب و حتی گاهی مورد نکوهش قرار داده اند. و من این صداقت و بی تعارفی را در کارهای آنان می پسندم.

هنوز در این لیست جا های خالی بسیار زیادی وجود دارد که قرار است به مرور با شروع فعالیت این صفحه , این جا های خالی پر بشوند.

 

متن این اطلاعیه را از دیوار عه تا برداشته ام , و روبروی شما است:

این دوستان به دعوت " خانه نقد ایران " پاسخ مثبت داده اند . به محض وصول پاسخهای باقیمانده فعالیت صفحه ی مربوط در جهت نقد و نظریه ی ادبی شروع خواهد شد.
اسامی ( به ترتیب الفبایی نام خانوادگی) :

آبتین بکتاش –آدینه علیرضا –آزرم محمد – آزرم محسن – آقاجانی شمس- آقاجانی وحید -آقایی سهند- ابوعلی مسیحا – ارشدی کبوتر- اصلاح پذیر کیوان –الله وردی آرش- امیری حسام – ایزدی محمد – بداغی حجت - برازجانی سینا -بهرام پرور سیامک -- بهنام علیرضا – پلاسچی هژیر –پورحاجی مرتضی – تمدن بهمن – ثباتی علی – جدیری سپیده – خواجات بهزاد – دواچی آزاده- رحمتی حامد – رخشا رسول- ریحانی ریحان – سنجوری امیر- سوری پوریا -– شمس امید – شنطیا رضا – شهامت مظاهر – صادقی لیلا – صراف غلامرضا – عبدالملکیان گروس – عدیلی پور شهرام – عزیزی پویا - عقیلی مهدی– فتحی مقدم علی- فتوحیه پور پیام – فلاح مهرداد- فیاضی فریبا -فولادی نسب کاوه – کرد بچه لیلا – گراوندی شهرام – گوران فرهاد –گودرزی سجاد - – کاکا یی صابر- کریمی ابوذر- گیلاسیان روزبه- محسنین کامیار – موسوی گراناز- معمار داریوش – مکی زاده حسین – منصوری عه تا – موسوی بی بالانی حبیب – میرعلایی مودب- ناصری مهدی - نصرت الهی آرش - نوری علاء اسماعیل و...

 

 

چیز سوم-خبر مرگ)

اگر همه ی ما ‘  خبر چاپ کتاب هایمان را هم مثل "خبر مرگ" هایمان به این سرعت و وسعت و با آب و تاب و حس و حال منتشر می کردیم ‘ الان وضعیت اسف بار کتاب در این مملکت درست شده بود!

درگذشت شاعران مشهدی ‘ رضا بروسان و همسر و دخترش را همه شنیدیم و خیلی از ما اصلاً این شاعران را نمی شناختیم و شعرهایشان را هم نخوانده بودیم.

اما نمی دانم این چه ژست مزخرفی است که برای خودنمایی یا برای تریپ اندوه و... منتظریم یک نفر بمیرد ‘ بعد ما سینه چاک های او و اشعارش بشویم.

من رضا بروسان و الهام اسلامی را  نمی شناختم ‘ شعرهایشان را نخوانده بودم‘ هیچ ارادت خاصی هم به آن دو نداشتم  ‘ اما مثل یک انسان معمولی که خبر درگذشت یک شاعر در دوردست ها را می شنود ‘ احساس تاسف کردم.

این همه سینه چاک بازی متزورانه و متظاهرانه برای چیست؟ وقتی همین رضا بروسان با هزار مشقت کتاب چاپ کرده بود و کتابش جایزه اول کتاب سال خبرنگار را گرفت ‘ کداممان اطلاع رسانی کردیم و انتشار دادیم؟

این روز ها حتی در یکی دو وبلاگ حس کردم شان این دو شاعر گرانقدر هم پائین آورده شده است ‘ نقل قول ها و خاطراتی از این دو نفر منتشر می شود فقط و فقط برای اینکه بگویند ما با این ها خیلی رفیق بودیم و صمیمی بودیم و...

آقا جمع کنید این بساط را.

شما اندوهناک هستید؟

حد اقل خاطرات  و نقل قول های بیخودتان را برای ذهن خودتان نگه دارید . 

 این دو نفر ‘ سربلند زیستند و با عشق مردند ‘ نیاز به آه و ناله ی من و شما هم نیست. برویم یک فکری به حال چند ماه یا چند سال باقیمانده ی عمر خودمان بکنیم.

اگر هم هنر "فکر کردن" نداریم ‘ حد اقل هنر "شاد زندگی کردن"  در این چند صباح را داشته باشیم! 

 

 

 

 چیز چهارم-خلبان "هواپیمای بدون سرنشین آمریکا" بودن ) 

گاهی حس می کنم خلبان "هواپیمای بدون سرنشین آمریکا" هستم .

وقتی در سناریوهایی که از اساس ارتباطی به تو ندارند ,

نقش اول می شوی ,

چنین حسی پیدا می کنی.

هم خوشحالی که نقش اول شده ای ,  هم تاسف می خوری به حماقت بعضی ها!

 

 

 

 

 

 

اشارات:

 

مردی که جشنواره ی اندوه است...

شعری است به تازگی - چند بار share شده و یک بار هم توسط یکی از مخاطبان فیسبوکم ترجمه شده است.

  

()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیز ها(6)

90/12/07 توضیح:

 از حرف های شما و کامنت هایی که برای من فرستاده اید , متوجه شده ام دوستانی به نام حقیر , برای دیگران کامنت گذاری می کنند.  از طرف من برای یک نفر می نویسند "من خیلی از تو خوشم می آید , چرا شماره تلفنت را نمی دهی که شعرهایت را به صورت تلفنی  نقد کنم؟" و طرف هم شماره اش را برای من می فرستد!! از طرف من به یک نفر می گویند "من را به شهر خودتان دعوت کن..." و طرف برای من آدرس و ساعت ملاقات می فرستد!!

 از طرف من به یک نفر می گویند "تولدت مبارک" و او هم در جواب از من تشکر می کند!!

 از طرف من "فوت مادر یک نفر" را به او تسلیت می گویند و او هم در جواب از من قدردانی می کند!!

من اوایل نارحت می شدم اما بعد که برایم عادی شد , خنده ام گرفت! بدون اینکه خودم زحمتی بکشم دارند پایه های دوستی من را تقویت می کنند. دارند دوستان من را زیاد می کنند. دانسته اند اگر به نام من ناسزا بنویسند , کسی باور نمی کند , بنا بر این به نام من کامنت های دوستانه و محبت آمیز می نویسند!

 

 

.... توضیح دادم . تمام شد.

 

 

چیز اول- واقعی باشیم)

 

سئوال مهمی است. اینکه چرا بعضی از ما هنور نفهمیده ایم که دوران اسطوره شدن ها و غول شدن ها تمام شده است.

اینکه چرا داعیه ادبیات مدرن و پست مدرن داریم اما اولین شالوده های مدرنیسم و حذف کلان روایت ها و مرگ اسطوره ها را نیاموخته ایم.

 اینکه چرا ما ادبیاتمان متناسب با اجتماعمان پیشرفت نمی کند. اینکه چرا ما برای مردمی که هنوز نیما را نشناخته اند باید هر روز ژانر و سبک و موج تازه ای خلق کنیم؟

 وقت آن شده که از خودمان سئوال کنیم ما قرار است در شعر چه کار کنیم؟

شما تابه حال از خودتان این سئوال را پرسیده اید؟

شرط می بندم خیلی از ما خودمان را مثل جوانی های شاملو یا اخوان فرض می کنیم. خیلی از ما در حال خلق یک اسطوره از خودمان هستیم. خیلی از ما (متاسفانه و با عرض معذرت) در توهم به سر می بریم.

 

 اما من همیشه دوست داشته ام یک آدم معمولی خوب , یک کارمند خوب, یک همسر خوب, یک همسایه خوب, یک فرزند خوب, یک دوست خوب, یک پسرعموی خوب و به طور کلی در هر نقشی که هستم , یک انسان خوب باشم. تعریف این "خوبی" نسبی است و بر می گردد به ری اکشن های آدم های اطرافم. این خوبی ها را با آدم ها تعریف می کنم. 

شعر هم همیشه بوده و هست. در تمام این مراحل بوده و هست. در کنار همه ی اتفاقات و موازی با زندگی من. 

من ادبیاتی که به قیمت تنهایی همسرم , اختلال در کارم , عقب ماندگی از تحصیلم و عدم رسیدگی کافی به خانواده و دوستانم باشد را نمی خواهم.

باور کنید "عمو امیر" و "دایی امیر" بودن برای من از "کافکا" بودن شیرین تر است!

چرا ما فکر می کنیم مطالعه یعنی انزوا و غرق در یک مشت کاغذ و تئوری شدن؟ چرا "فکر کردن" را جزیی از مطالعه قلمداد نمی کنیم؟ و حرف زدن را؟ و بحث را؟ و ارتباط را؟

ای کاش می فهمیدیم که معنی جمله "ادبیات همه زندگی من است" این نیست که جیره خوار پدرمان باشیم و روز و شبمان را به بطالت و ولگردی در پارک ها و انجمن ها و همایش ها سپری کنیم و دومیلیون تومان پول بدهیم کتاب چاپ کنیم و.... هیچ.

 

 چیز دوم- سرقت شعر یا سرقت نقد؟)

 

دارم شعرهایم را در گوگل سرچ می کنم . قبل از انتشار کتاب این کار لازم است. نتایج جالب و عجیبی را هم دیده ام. این "چیز" وبلاگم را مرتباً به روز می کنم و این بند مدام در حال تغییر است. باز هم سر بزنید.

شاید از کامنت باکس پست قبلی ام فهمیده باشید , داستان دوستی را که به جای سرقت شعر , سرقت "نقد" انجام داده بود و بخشی از نقد من بر شعر زبیده حسینی را به نام خودش برای شعر حسن آذری فرستاده بود و تازه طلبکار هم بود و در جواب اعتراض من می گفت: مگه چیه؟ تو چرا انقدر مغروری!!

و برای من شعری هم سروده بود و داستانی داشتیم خلاصه بیا و ببین....

اما الان حرف من گزارش آن ماجرا نیست , بلکه  می خواهم یک نکنه مهم را بگویم و هدف اصلی ام از این "چیز" , همین نکته است:

وقتی حسن آذری و یکی دو نفر دیگر برایم کامنت گذاشتند و گفتند: خوشحال باش که مورد سرقت قرار گرفته ای , چند لحظه به فکر فرو رفتم. و به این نتیجه رسیدم که متن من آنقدر ها هم حائز اهمیت نبود. و آن متن بدون شعر خانم حسینی به خودی خود ارزش خاصی نداشت. چون بحث خاصی را در آن مطرح نکرده بودم.

و به این فکر فرو رفتم که چرا بعضی از سارقان محترم با کج سلیقگی اقدام به سرقت متن ها و شعرهایی می کنند که  آنقدر ها هم درخشان نیستند , و این سرقت باعث می شود خالق آن اثر دچار فکر و خیالاتی بشود و تصور بکند نکند خبری هست... و تصور بکند او شاهکاری خلق کرده که به سرقت رفته است!

در ادبیات فرانسه , سرقت ادبی نه تنها نکوهیده نیست بلکه خیلی هم پسندیده است چون باعث رونق و انتشار یک اثر ادبی می شود. اما در مملکتی که ادبیات ابزار خودنمایی است و شعر زیبا نوشتن , مایه مباهات و برتری خواهد شد , قضیه فرق می کند.

 این آدم ها چون هرگز بری فکر و سرایش و دغدغه های خودشان ارزشی قائل نیستند و چون خودشان را موجودات دارای تصمیم و ذی شعوری قلمداد نمی کنند , طبیعتاً برای فکر و سرایش و دغدغه های دیگران نیز همینگونه بی تفاوت خواهند بود.

چند تا از کارهای نسبتاً قدیمی تر و بیشتر شنیده شده ام را در گوگل سرچ کردم. عجیب بود , این ها را ببینید:

1-  این وبلاگ  و این وبلاگ غزل "خورشید اگر دریچه به زندان بیاورد" مرا بدون ذکر نام من منتشر کرده اند. هرچند جای شکرش باقی است که اسم کس دیگری را ذیل شعر ننوشته اند اما باز هم بی معرفتی است...

2- این وبلاگ و این وبلاگ هم غزل "گرگ و میش" مرا بدون نام من منتشر کرده اند.

همین غزل در فیسبوک در این صفحه و این صفحه نیز بدون یاد آوری نام شاعر , منتشر شده است. جالب اینجا است که یکی از این صفحات نام خودش را "خانه شعر زاینده رود" گذاشته و ظاهراً از بچه های اصفهان است.

3- در این آدرس شخصی غزل "ای کاش در حضور تو باران نمی گرفت" مرا بدون ذکر نام من برای دوستش کامنت کرده است!

4- به این نشانی هم سر بزنید. یک بیت از غزل بالا را در صفحه  خودش آورده...

5- به تازگی این وبلاگ نیز غزل "حیاط مشترک" من را بدون نام منتشر کرده.

6- اما ببینید این آدرس در فیسوک را که رسماً غزلی از من را منهدم کرده و مورد اصابت موشک قرار داده است . هرچه ایراد وزنی و قافیه ای در این شعر می بینید هیچ ربطی به من ندارد و مسئولیتش به عهده سارق است!

7- حالا یک سری بزنیم به این آدرس , نمی خواهم بگویم امانت داری نکرده , نمی خواهم بگویم زبانم لال کپی برداری کرده, اصلا هیچ چیز بدی نمی خواهم بگویم , اما "توارد" هم حدی دارد!

من: نمی توانم از این عاشقانه تر بنویسم

او: چرا نباید از این عاشقانه تر بنویسم... و الی آخر ‘ قضاوت با شما

8-اینجا و اینجا دوست دیگری غزل های  "باخودت چه می کنی امیر؟" و "آواره" من را بدون ذکر نام شاعر منتشر کرده. اتفاقا غزل اول را تا به حال در هیچ فضای حقیقی و مجازی منتشر نکرده بودم ‘ نمی دانم این کار قدیمی و ضعیف چطور به دست او رسیده است. یا شاد او هم از آشنایانی است که امانت داری نمی کنند....

9- در این نشانی , شخصی به نام مونا شجاعی رباعی "یلدای من" را برای دوستش کامنت کرده است و باز هم خبری از نام شاعر نیست.

ناراحتی من و امثال من , دزدیده شدن شعرمان نیست چون شعری که در صفحات اینترنتی منتشر می کنیم , قطعاً به نام خودمان به ثبت خواهد رسید و همانگونه که گفتم , این نمی تواند ابزاری برای خودنمایی باشد ,فقط از اینکه می بینیم یک نفر رعایت امانت  را نمی کند دلخور می شویم و وظیفه داریم برای حفظ سلامت فضای ادبی , این قبیل بد اخلاقی ها را علنی کنیم.

وقتی کسی شعر شما را بدون نام خودتان منتشر می کند , مثل این است که ماشین شما را با درهای باز و سوییچ وسط خیابان رها کند. شاید او "دزد" نباشد , اما اهمال کاری و بی تفاوتی اش به هر حال به ضرر شما است.

 ما ممکن است بخواهیم از حق خودمان بگذریم , اما حق نداریم اجازه بدهیم این فضا آنقدر بی صاحب شود که موضوع سرقت های ادبی گریبانگیر همه شود.

داستان ترحم بر پلنگ است و ستمکاری بر گله...

 

 

چیز سوم- شاید خبر خوب)

مبارزه و اعتراضی که سه - چهار سال است همه با هم برای رفع تبعیض ها و ناداوری های ادبی انجام داده ایم , تا حد زیادی نتیجه داد!

هرچند معتقدم "خر" همان خر است و فقط پالانش عوض شده , اما خوشحالم که از امسال  "داوری پدر برای فرزند یا برعکس" غیر قانونی شد. "داور بودن" در یک استان و "شرکت کننده بودن" در یک استان دیگر غیر قانونی شد.

یادتان که هست... وقتی سید(ح-م) فرزند سید(ج-م) برگزیده جشنواره دفاع مقدس 78 بندرعباس شد؟ و پدرش داور بود؟ و ما هرچه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد؟

وقتی (س-م) فرزند استاد(م-م) در فجر اصفهان اول شد؟ و پدرش داور دوره قبل همان جشنواره و جزء دبیرخانه بود؟

یادتان هست وقتی (م.ج-ش) در جشنواره فجر در اصفهان داور بود و در تهران شرکت کننده؟ و تمام رقبای اصلی اش در اصفهان را قلع و قمع کرد تا خودش بتواند در تهران برگزیده شود؟ و برگزیده هم شد...!!

یادتان که هست چقدر توی سر خودمان زدیم و کسی نشنید؟

اما از امسال دیگر کسی نمی تواند در یک استان داور باشد و در تهران , شرکت کننده.کسی نمی تواند داور شعر های فرزند خودش باشد.حتی رابطه های خواهر و برادری و زن و شوهری هم در این فیلتر قرار دارند.

و ما راضی هستیم و تشکر می کنیم. ما به بخشی از آنچه می خواستیم , رسیدیم. 

 

برای یاد آوری , این نقدی است بر جشنواره شعر فجر به قلم محمدرضا نامدار پور- تاریخ مطلب گویای همه چیز است.

برای خواندنش اینجا کلیک کنید.

 

 

چیز چهارم- کوتاه)

عضویت من در سایت مشاوران حقوقی کشور رسماً تایید شد و از این به بعد می توانید مشکلات و سئوالات حقوقی تان را در این آدرس از من من بپرسید.

شاید اینطوری مفید تر باشم!

ضمناً با مقاله ای پیرامون "حقوق حاکم بر وبلاگها"به روز کرده ام. این مقاله یکی از تحقیق های دوره کارشناسی خودم بوده و موضوع منحصر به فردی هم دارد. مطالعه آن برای شما که در این عرصه فعالیت می کنید خالی از لطف نخواهد بود.

و البته بحث حقوقی "سرقت های ادبی" هم تا حدی در این مقاله قابل طرح و تعقیب هست.

 

چیز آخر - همایش قاب سپید)

بعد از سال ها مهمان جمعی بودم که اعضایش به هم حسودی نمی کردند. بعد از سالها "مسئولین" ی را دیدم از من توقع تعظیم نداشتند. بعد از سالها بچه هایی را دیدم که دوست داشتند شعر بخوانند و شعر بشنوند و دنبال خودنمایی نبودند.

بعد از سالها به همایشی دعوت شده بودم که 80درصد وقتش را سخنرانی رییس ارشاد و مدیر فلان اداره و بهمان نهاد و... اشغال نکرده بود.

پنج شنبه 20 بهمن , موسسه صائب میزبان همایشی بود که به بهانه ی زمستان و با نگاهی به شعر اصفهان بر پا می شد. بدون سخنرانی های کسل کننده و متزورانه.استقبال به حدی بود که  سالن آمفی تئاتر جوابگو نبود و دامنه جمعیت با صندلی های پلاستیکی به کریدور هم کشیده شد. و خیلی ها ایستاده برنامه را دنبال کردند.

همایش خوب و صمیمانه ای بود با صندلی داغی که همه را به وجد آورد و موسیقی هایی که با ارزش بودند.

با بچه هایی که قابل توجه و قوی بودند و مرا خیلی امیدوار کردند. این مطلب را برای تشکر از صمیمیت بچه های خوب حلقه ادبی (نه انجمن) از شعر تا شعور نوشتم. 

و تشکر خیلی ویژه  از دوست خوبم امین قائمی که  بخش بزرگی از شادی آن شب را مدیون او بودیم. امین باعث شد با بعضی از شاعران خوب و قدیمی که سالها بود همدیگر را ندیده بودیم , جمع باشیم.

 

و این شعر را به شما و دوستانی که در همایش نسخه کاملش را می خواستند من همراه نداشتم( و قول داده بودم در وبلاگ بگذارم ) ..... پیشکش می کنم:

 

 به مرزهای جهان بی تو اعتباری نیست

به عکس های هوایی , به نقشه های بزرگ

به رنگ های شب آلودِ منتشر در صبح

به گله های تماشا و پرده خوانی گرگ

 

که روزنامه ترین شب نوشته های جهان

درفش در تن ناباورِ صدای تو اند

که سطر های پشیمانِ قصه های سیاه

هبوط مرثیه ی تازه ی برای تو اند

 

تو مادرِ نگران منی - نشسته به صبر-

به تنگ آمده ای , از تلاطم ات پیداست

وسیع و خسته و آرام و باشکوه و نجیب

چقدر خشم فروخورده ی زمین , زیبا است

 

تو چینِ دامن شرمِ بلندِ اقیانوس

تو رنگِ ساده ی اندوهِ یک تماشایی

تو انعکاس خدایی در آفرینش آب

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

 

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

وطن به غیر وطن منتسب نخواهد شد

تو را تمام جهان غیر از این خطاب کنند

"خلیج فارس , خلیج عرب نخواهد شد"

 

 

 

به جای اشارات:

از محبوبه حدادی  و فهیم و ندا و هادی وحیدی و افشین کریمی و ایمان یادگاری و زهرا رجایی و محمود و لیموترش و رضوانه سخن گو و پگاه بهنامی و دوست و مریم عبدی و کسرا و پروین پورجوادی و فاطمه جهانباز نژاد و تازه های ادبی و سیده زهرا موسوی و محمد مهدی ابوترابی و... ممنونم.

شما هم اگر مرا در پیوندهایتان قرار داده اید , اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.


 

عکس این پست

از راست به چپ: امیر ارجینی خالق ترانه "رفیق من سنگ صبور غم هام..." - عادل سالم- مهدی احمدی- من- و... با بچه های اصفهان(همایش قاب سپید)


ادامه مطلب ...
()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیز ها(6)

90/12/07 توضیح:

 از حرف های شما و کامنت هایی که برای من فرستاده اید , متوجه شده ام دوستانی به نام حقیر , برای دیگران کامنت گذاری می کنند.  از طرف من برای یک نفر می نویسند "من خیلی از تو خوشم می آید , چرا شماره تلفنت را نمی دهی که شعرهایت را به صورت تلفنی  نقد کنم؟" و طرف هم شماره اش را برای من می فرستد!! از طرف من به یک نفر می گویند "من را به شهر خودتان دعوت کن..." و طرف برای من آدرس و ساعت ملاقات می فرستد!!

 از طرف من به یک نفر می گویند "تولدت مبارک" و او هم در جواب از من تشکر می کند!!

 از طرف من "فوت مادر یک نفر" را به او تسلیت می گویند و او هم در جواب از من قدردانی می کند!!

من اوایل نارحت می شدم اما بعد که برایم عادی شد , خنده ام گرفت! بدون اینکه خودم زحمتی بکشم دارند پایه های دوستی من را تقویت می کنند. دارند دوستان من را زیاد می کنند. دانسته اند اگر به نام من ناسزا بنویسند , کسی باور نمی کند , بنا بر این به نام من کامنت های دوستانه و محبت آمیز می نویسند!

 

 

.... توضیح دادم . تمام شد.

 

 

چیز اول- واقعی باشیم)

 

سئوال مهمی است. اینکه چرا بعضی از ما هنور نفهمیده ایم که دوران اسطوره شدن ها و غول شدن ها تمام شده است.

اینکه چرا داعیه ادبیات مدرن و پست مدرن داریم اما اولین شالوده های مدرنیسم و حذف کلان روایت ها و مرگ اسطوره ها را نیاموخته ایم.

 اینکه چرا ما ادبیاتمان متناسب با اجتماعمان پیشرفت نمی کند. اینکه چرا ما برای مردمی که هنوز نیما را نشناخته اند باید هر روز ژانر و سبک و موج تازه ای خلق کنیم؟

 وقت آن شده که از خودمان سئوال کنیم ما قرار است در شعر چه کار کنیم؟

شما تابه حال از خودتان این سئوال را پرسیده اید؟

شرط می بندم خیلی از ما خودمان را مثل جوانی های شاملو یا اخوان فرض می کنیم. خیلی از ما در حال خلق یک اسطوره از خودمان هستیم. خیلی از ما (متاسفانه و با عرض معذرت) در توهم به سر می بریم.

 

 اما من همیشه دوست داشته ام یک آدم معمولی خوب , یک کارمند خوب, یک همسر خوب, یک همسایه خوب, یک فرزند خوب, یک دوست خوب, یک پسرعموی خوب و به طور کلی در هر نقشی که هستم , یک انسان خوب باشم. تعریف این "خوبی" نسبی است و بر می گردد به ری اکشن های آدم های اطرافم. این خوبی ها را با آدم ها تعریف می کنم. 

شعر هم همیشه بوده و هست. در تمام این مراحل بوده و هست. در کنار همه ی اتفاقات و موازی با زندگی من. 

من ادبیاتی که به قیمت تنهایی همسرم , اختلال در کارم , عقب ماندگی از تحصیلم و عدم رسیدگی کافی به خانواده و دوستانم باشد را نمی خواهم.

باور کنید "عمو امیر" و "دایی امیر" بودن برای من از "کافکا" بودن شیرین تر است!

چرا ما فکر می کنیم مطالعه یعنی انزوا و غرق در یک مشت کاغذ و تئوری شدن؟ چرا "فکر کردن" را جزیی از مطالعه قلمداد نمی کنیم؟ و حرف زدن را؟ و بحث را؟ و ارتباط را؟

ای کاش می فهمیدیم که معنی جمله "ادبیات همه زندگی من است" این نیست که جیره خوار پدرمان باشیم و روز و شبمان را به بطالت و ولگردی در پارک ها و انجمن ها و همایش ها سپری کنیم و دومیلیون تومان پول بدهیم کتاب چاپ کنیم و.... هیچ.

 

 چیز دوم- سرقت شعر یا سرقت نقد؟)

 

دارم شعرهایم را در گوگل سرچ می کنم . قبل از انتشار کتاب این کار لازم است. نتایج جالب و عجیبی را هم دیده ام. این "چیز" وبلاگم را مرتباً به روز می کنم و این بند مدام در حال تغییر است. باز هم سر بزنید.

شاید از کامنت باکس پست قبلی ام فهمیده باشید , داستان دوستی را که به جای سرقت شعر , سرقت "نقد" انجام داده بود و بخشی از نقد من بر شعر زبیده حسینی را به نام خودش برای شعر حسن آذری فرستاده بود و تازه طلبکار هم بود و در جواب اعتراض من می گفت: مگه چیه؟ تو چرا انقدر مغروری!!

و برای من شعری هم سروده بود و داستانی داشتیم خلاصه بیا و ببین....

اما الان حرف من گزارش آن ماجرا نیست , بلکه  می خواهم یک نکنه مهم را بگویم و هدف اصلی ام از این "چیز" , همین نکته است:

وقتی حسن آذری و یکی دو نفر دیگر برایم کامنت گذاشتند و گفتند: خوشحال باش که مورد سرقت قرار گرفته ای , چند لحظه به فکر فرو رفتم. و به این نتیجه رسیدم که متن من آنقدر ها هم حائز اهمیت نبود. و آن متن بدون شعر خانم حسینی به خودی خود ارزش خاصی نداشت. چون بحث خاصی را در آن مطرح نکرده بودم.

و به این فکر فرو رفتم که چرا بعضی از سارقان محترم با کج سلیقگی اقدام به سرقت متن ها و شعرهایی می کنند که  آنقدر ها هم درخشان نیستند , و این سرقت باعث می شود خالق آن اثر دچار فکر و خیالاتی بشود و تصور بکند نکند خبری هست... و تصور بکند او شاهکاری خلق کرده که به سرقت رفته است!

در ادبیات فرانسه , سرقت ادبی نه تنها نکوهیده نیست بلکه خیلی هم پسندیده است چون باعث رونق و انتشار یک اثر ادبی می شود. اما در مملکتی که ادبیات ابزار خودنمایی است و شعر زیبا نوشتن , مایه مباهات و برتری خواهد شد , قضیه فرق می کند.

 این آدم ها چون هرگز بری فکر و سرایش و دغدغه های خودشان ارزشی قائل نیستند و چون خودشان را موجودات دارای تصمیم و ذی شعوری قلمداد نمی کنند , طبیعتاً برای فکر و سرایش و دغدغه های دیگران نیز همینگونه بی تفاوت خواهند بود.

چند تا از کارهای نسبتاً قدیمی تر و بیشتر شنیده شده ام را در گوگل سرچ کردم. عجیب بود , این ها را ببینید:

1-  این وبلاگ  و این وبلاگ غزل "خورشید اگر دریچه به زندان بیاورد" مرا بدون ذکر نام من منتشر کرده اند. هرچند جای شکرش باقی است که اسم کس دیگری را ذیل شعر ننوشته اند اما باز هم بی معرفتی است...

2- این وبلاگ و این وبلاگ هم غزل "گرگ و میش" مرا بدون نام من منتشر کرده اند.

همین غزل در فیسبوک در این صفحه و این صفحه نیز بدون یاد آوری نام شاعر , منتشر شده است. جالب اینجا است که یکی از این صفحات نام خودش را "خانه شعر زاینده رود" گذاشته و ظاهراً از بچه های اصفهان است.

3- در این آدرس شخصی غزل "ای کاش در حضور تو باران نمی گرفت" مرا بدون ذکر نام من برای دوستش کامنت کرده است!

4- به این نشانی هم سر بزنید. یک بیت از غزل بالا را در صفحه  خودش آورده...

5- به تازگی این وبلاگ نیز غزل "حیاط مشترک" من را بدون نام منتشر کرده.

6- اما ببینید این آدرس در فیسوک را که رسماً غزلی از من را منهدم کرده و مورد اصابت موشک قرار داده است . هرچه ایراد وزنی و قافیه ای در این شعر می بینید هیچ ربطی به من ندارد و مسئولیتش به عهده سارق است!

7- حالا یک سری بزنیم به این آدرس , نمی خواهم بگویم امانت داری نکرده , نمی خواهم بگویم زبانم لال کپی برداری کرده, اصلا هیچ چیز بدی نمی خواهم بگویم , اما "توارد" هم حدی دارد!

من: نمی توانم از این عاشقانه تر بنویسم

او: چرا نباید از این عاشقانه تر بنویسم... و الی آخر ‘ قضاوت با شما

8-اینجا و اینجا دوست دیگری غزل های  "باخودت چه می کنی امیر؟" و "آواره" من را بدون ذکر نام شاعر منتشر کرده. اتفاقا غزل اول را تا به حال در هیچ فضای حقیقی و مجازی منتشر نکرده بودم ‘ نمی دانم این کار قدیمی و ضعیف چطور به دست او رسیده است. یا شاد او هم از آشنایانی است که امانت داری نمی کنند....

9- در این نشانی , شخصی به نام مونا شجاعی رباعی "یلدای من" را برای دوستش کامنت کرده است و باز هم خبری از نام شاعر نیست.

ناراحتی من و امثال من , دزدیده شدن شعرمان نیست چون شعری که در صفحات اینترنتی منتشر می کنیم , قطعاً به نام خودمان به ثبت خواهد رسید و همانگونه که گفتم , این نمی تواند ابزاری برای خودنمایی باشد ,فقط از اینکه می بینیم یک نفر رعایت امانت  را نمی کند دلخور می شویم و وظیفه داریم برای حفظ سلامت فضای ادبی , این قبیل بد اخلاقی ها را علنی کنیم.

وقتی کسی شعر شما را بدون نام خودتان منتشر می کند , مثل این است که ماشین شما را با درهای باز و سوییچ وسط خیابان رها کند. شاید او "دزد" نباشد , اما اهمال کاری و بی تفاوتی اش به هر حال به ضرر شما است.

 ما ممکن است بخواهیم از حق خودمان بگذریم , اما حق نداریم اجازه بدهیم این فضا آنقدر بی صاحب شود که موضوع سرقت های ادبی گریبانگیر همه شود.

داستان ترحم بر پلنگ است و ستمکاری بر گله...

 

 

چیز سوم- شاید خبر خوب)

مبارزه و اعتراضی که سه - چهار سال است همه با هم برای رفع تبعیض ها و ناداوری های ادبی انجام داده ایم , تا حد زیادی نتیجه داد!

هرچند معتقدم "خر" همان خر است و فقط پالانش عوض شده , اما خوشحالم که از امسال  "داوری پدر برای فرزند یا برعکس" غیر قانونی شد. "داور بودن" در یک استان و "شرکت کننده بودن" در یک استان دیگر غیر قانونی شد.

یادتان که هست... وقتی سید(ح-م) فرزند سید(ج-م) برگزیده جشنواره دفاع مقدس 78 بندرعباس شد؟ و پدرش داور بود؟ و ما هرچه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد؟

وقتی (س-م) فرزند استاد(م-م) در فجر اصفهان اول شد؟ و پدرش داور دوره قبل همان جشنواره و جزء دبیرخانه بود؟

یادتان هست وقتی (م.ج-ش) در جشنواره فجر در اصفهان داور بود و در تهران شرکت کننده؟ و تمام رقبای اصلی اش در اصفهان را قلع و قمع کرد تا خودش بتواند در تهران برگزیده شود؟ و برگزیده هم شد...!!

یادتان که هست چقدر توی سر خودمان زدیم و کسی نشنید؟

اما از امسال دیگر کسی نمی تواند در یک استان داور باشد و در تهران , شرکت کننده.کسی نمی تواند داور شعر های فرزند خودش باشد.حتی رابطه های خواهر و برادری و زن و شوهری هم در این فیلتر قرار دارند.

و ما راضی هستیم و تشکر می کنیم. ما به بخشی از آنچه می خواستیم , رسیدیم. 

 

برای یاد آوری , این نقدی است بر جشنواره شعر فجر به قلم محمدرضا نامدار پور- تاریخ مطلب گویای همه چیز است.

برای خواندنش اینجا کلیک کنید.

 

 

چیز چهارم- کوتاه)

عضویت من در سایت مشاوران حقوقی کشور رسماً تایید شد و از این به بعد می توانید مشکلات و سئوالات حقوقی تان را در این آدرس از من من بپرسید.

شاید اینطوری مفید تر باشم!

ضمناً با مقاله ای پیرامون "حقوق حاکم بر وبلاگها"به روز کرده ام. این مقاله یکی از تحقیق های دوره کارشناسی خودم بوده و موضوع منحصر به فردی هم دارد. مطالعه آن برای شما که در این عرصه فعالیت می کنید خالی از لطف نخواهد بود.

و البته بحث حقوقی "سرقت های ادبی" هم تا حدی در این مقاله قابل طرح و تعقیب هست.

 

چیز آخر - همایش قاب سپید)

بعد از سال ها مهمان جمعی بودم که اعضایش به هم حسودی نمی کردند. بعد از سالها "مسئولین" ی را دیدم از من توقع تعظیم نداشتند. بعد از سالها بچه هایی را دیدم که دوست داشتند شعر بخوانند و شعر بشنوند و دنبال خودنمایی نبودند.

بعد از سالها به همایشی دعوت شده بودم که 80درصد وقتش را سخنرانی رییس ارشاد و مدیر فلان اداره و بهمان نهاد و... اشغال نکرده بود.

پنج شنبه 20 بهمن , موسسه صائب میزبان همایشی بود که به بهانه ی زمستان و با نگاهی به شعر اصفهان بر پا می شد. بدون سخنرانی های کسل کننده و متزورانه.استقبال به حدی بود که  سالن آمفی تئاتر جوابگو نبود و دامنه جمعیت با صندلی های پلاستیکی به کریدور هم کشیده شد. و خیلی ها ایستاده برنامه را دنبال کردند.

همایش خوب و صمیمانه ای بود با صندلی داغی که همه را به وجد آورد و موسیقی هایی که با ارزش بودند.

با بچه هایی که قابل توجه و قوی بودند و مرا خیلی امیدوار کردند. این مطلب را برای تشکر از صمیمیت بچه های خوب حلقه ادبی (نه انجمن) از شعر تا شعور نوشتم. 

و تشکر خیلی ویژه  از دوست خوبم امین قائمی که  بخش بزرگی از شادی آن شب را مدیون او بودیم. امین باعث شد با بعضی از شاعران خوب و قدیمی که سالها بود همدیگر را ندیده بودیم , جمع باشیم.

 

و این شعر را به شما و دوستانی که در همایش نسخه کاملش را می خواستند من همراه نداشتم( و قول داده بودم در وبلاگ بگذارم ) ..... پیشکش می کنم:

 

 به مرزهای جهان بی تو اعتباری نیست

به عکس های هوایی , به نقشه های بزرگ

به رنگ های شب آلودِ منتشر در صبح

به گله های تماشا و پرده خوانی گرگ

 

که روزنامه ترین شب نوشته های جهان

درفش در تن ناباورِ صدای تو اند

که سطر های پشیمانِ قصه های سیاه

هبوط مرثیه ی تازه ی برای تو اند

 

تو مادرِ نگران منی - نشسته به صبر-

به تنگ آمده ای , از تلاطم ات پیداست

وسیع و خسته و آرام و باشکوه و نجیب

چقدر خشم فروخورده ی زمین , زیبا است

 

تو چینِ دامن شرمِ بلندِ اقیانوس

تو رنگِ ساده ی اندوهِ یک تماشایی

تو انعکاس خدایی در آفرینش آب

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

 

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

وطن به غیر وطن منتسب نخواهد شد

تو را تمام جهان غیر از این خطاب کنند

"خلیج فارس , خلیج عرب نخواهد شد"

 

 

 

به جای اشارات:

از محبوبه حدادی  و فهیم و ندا و هادی وحیدی و افشین کریمی و ایمان یادگاری و زهرا رجایی و محمود و لیموترش و رضوانه سخن گو و پگاه بهنامی و دوست و مریم عبدی و کسرا و پروین پورجوادی و فاطمه جهانباز نژاد و تازه های ادبی و سیده زهرا موسوی و محمد مهدی ابوترابی و... ممنونم.

شما هم اگر مرا در پیوندهایتان قرار داده اید , اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.


 

عکس این پست

از راست به چپ: امیر ارجینی خالق ترانه "رفیق من سنگ صبور غم هام..." - عادل سالم- مهدی احمدی- من- و... با بچه های اصفهان(همایش قاب سپید)


ادامه مطلب ...
()چیز از شما


تارنما های دیگر

صفحه ی اصلی وبسایت 

 

 

در حال حاضر ‘ این صفحه تنها یک shortcut است برای دسترسی آسان تر به فیسبوک - وبلاگ - فوتوبلاگ و ایمیل من. گرافیک و طراحی این صفحه را خودم انجام داده ام  و این پیج را روی دامین http://amirsanjoori.com/ دایورت کرده ام.

در آینده ممکن است این دامین را به یک "هاست" پر قدرت متصل کنم. 

 

 

 

 

 

وبلاگ "خروج" - تنها وبسایت نقد جشنواره های شعر

در تاریخ یکشنبه ٢۴ آذر ۱۳۸٧تاسیس شد. در آن زمان پرداختن به این مسئاله آنچنان بی مورد و نابجا بود که عواقب بسیار سنگینی را برای معترضان به ارمغان آورد.

اما خوشبختانه امروز با گسترش وبلاگ نویسی و سایت های اجتماعی , دیگر مثل سابق چیزی به نام "حریم پشت پرده" برای جشنواره های ادبی , وجود ندارد.

و رسانه ها و سایت های خبری به راحتی انعکاس دهنده ی اعتراضات شاعران به داوری ها هستند.چیزی که سال 87 , ابداً مرسوم نبود!

این سال ها , با توجه به تغییر جهت سیاست های فرهنگی دولت و نزدیک شدن اجتماعات رسمی شعر به کانون های غیر ادبی و دخالت مسئولین و متولیان غیر متخصص , شرکت در این جشنواره ها آنچنان کمرنگ شده است که کسب عنوان در این جشنواره ها , دیگر مثل سابق نشان لیاقت و علامت حائز توجهی در سابقه ی ادبی یک شاعر نیست.

و به خاطر این افول که از اواسط سال 87 شروع و در سال 88 به اوج رسید و تا اکنون هم ادامه دارد , باعث شده است طی یک تصمیم جمعی , ادامه ی روند وبلاگ خروج موکول به روزی شود که بدانیم آب ریختن در آسیاب جشنواره های ادبی , کمکی به رونق اجتماعات شعری و هم اندیشی و افزایش ارتباطات بین شاعران خواهد کرد.


()چیز از شما


یک تراژدی بزرگ


 وقتی کسی داغدار است , عزیزی را از دست داده , نا امید است و تحمل ندارد , بهتر است بیخودی به او دلداری ندهید و از به کار بردن عباراتی مثل "قوی باش" و "طوری نشده" و "مرگ حقه" و "این راهیه که هممون میریم" و... اکیداً پرهیز کنید چون این مزخرفات فقط یک سری ژست های بیخود و لوس بازی های قدیمی هستند وبرای آن آدم , مرگ نه "حق" است و نه "عدالت" و نه" راهی که هممون میریم".

برای او, حتی شاید خدا هم ظالم به نظر بیاید.

بگذارید گریه کند , شکایت کند , جیغ بزند ... شما هم فقط در کنارش باشید و همین.


مدت زیادی بود از "راضیه اکبری نیا" خبری نداشتم. آنقدر زیاد که نمی دانستم او چهار سال است با نامزدش الیاس برای رسیدن به یک زندگی خوب و چیزی که لیاقتش را دارند ,  در حال تلاش و تبدیل ناملایمات به ملایمات بوده اند.

آنقدر که خبر نداشتم در این چهار سال , چه اتفاق های تلخ و شیرینی در زندگی او افتاده است و وقتی دوستانم تنها اندکی از بازی هایی که روزگار با آنها کرده بود را برایم تعریف کردند , به راستی بغض کردم.

آنقدر از او بی خبر بودم که نفهمیده بودم آنها هفت ماه است به هم رسیده اند و تازه می خواهند بفهمند زندگی یعنی چه.

و چون من الان - و خیلی دیر- این "به هم رسیدن" را فهمیده ام , حتی دیگر نمی توانم خوشحال باشم و سرنوشت اینگونه بود که اولین پیام من به یک دوست بعد از این همه سال , تسلیت درگذشت همسرش باشد , به جای تبریک ازدواج با او.

. . .

خبر تصادف و فوت "الیاس" - تنها هفت ماه پس از ازدواج- در جاده ی بندرعباس به همه ی این چیز ها , پایان داد .


چند شب قبل , از طریق محمدرضا نامدار پور و بعد از آن , بهاره ضیایی , این خبر تلخ به من رسید.

با یک شماره موبایل از کسی که سال ها قبل از اعضاء انجمن ما بود.

و آن شب تنها چیزی که رشته های ضعیف یک دوستی قدیمی را نگه می داشت,

همین  بود 

یک تلفن

و صدای زنی که دیگر مثل "راضیه اکبری نیا"ی سابق

حرف نمی زد.

. . . 

 بغض چیز خوبی است. حتی اگر  شنیدن صدای یک دوست قدیمی  ‘ آن را در گلو بشکند .


()چیز از شما


یک بحث تجربی برای زبان + این جمعه های کاشان

داشتم از عروض می نوشتم , از مقایسه بین آنچه "موسیقی ظاهری شعر" خطاب شده است با آنچه "موسیقی درونی" می نامیم اش.

داشتم از ادبیات عرب که خاستگاه اولیه افاعیل بود می نوشتم.

که رسیدم به زبان.

و چون رسیدم به زبان ,

هر چه نوشته بودم را رها کردم و گفتم بگذار برویم سراغ زبان.

که زبان در شعر

بر موسیقی مقدم است.

 

از آئین نگارش تا شعر ,

"اصالت زبان" چقدر اهمیت دارد؟

 

شاید مقدمه: این مطلب مثل تمام مطالبی که در این وبلاگ منتشر کرده ام , بیشتر مبتنی بر تجربیات و واقعیت هایی است که به صورت شهودی دریافت کرده ام و نتیجه ی ساعت ها بحث و سر و کله زدن و فکر کردن است . البته شاید تئوری ها و مطالعاتی هم در آن دخیل باشند اما ابداً سعی نکرده ام اینجا را تبدیل به تریبون معرفی چهره ها و انتشار افکار و عقاید آنان کنم.به همین دلیل است که اصرار دارم در نوشته هایم تا حد امکان نامی از کسی برده نشود چون شما برای دانستن نظریات دیگران اینجا نیستید.

 

اول) به طور کلی در نگارش و محاوره ها

چند هفته قبل  مهمان یک اجتماع خوب ادبی به نام "محفل ادبی کلیم" در کاشان بودم . فارغ از تعارفات و مهمان نوازی  , نکته خیلی مثبت آن جلسه  بحث خوبی  بود که در مورد اصالت زبان بین دو گروه از حاضران شروع شد و به نتایج خوبی هم رسید. من چکیده ای از این بحث به همراه نظرات شخصی خودم را اینجا بازگو می کنم.

برخی این نظرات به دلیل کمبود وقت و البته عدم آشنایی بنده با ظرفیت دوستان مهربانی که برای بار اول مهمانشان بودم ‘ در آن جلسه مطرح نشدند.

گروه اول "مهمان ها"ی آن جلسه بودند . من و یکی دو تا از بچه های شمال و کرج و اصفهان که با چند نفر از شاعران کاشان شده بودیم گروه "الف" (این نامگذاری را خودم انجام می دهم) و یک عده ی دیگر از شاعران میزبان شده بودند گروه "ب".

"الف" می گفت : ای کاش زبان نازنین پارسی دستخوش این همه تجاوز و چپاول و تغییر و بی اصالتی نمی شد. اما حالا که شده  , باید واقع بین بود و تلاش اشتباه برای تغییر غیر اصولی آن نکرد و سعی کرد تا حد امکان این "گرته برداری ها" را تبدیل به "وام گیری" های زبانی نمود.

"ب" می گفت: زبان پارسی هیچگونه تغییر , وام گیری , گرته برداری و... را بر نمی تابد و باید دقیقاً به همان شکل اول خود بازگردد و زبان اصیل پارسی دوباره به جریان بیفتد و از کسانی مثل دکتر کزازی هم نقل قول هایی شد که در این مقال و مجال نیست.

هرچند این بحث ها هیچ وقت به نتیجه ی درستی نمی رسند و هرکدام از طرفین دلایل قابل توجه و خوبی برای حرف هایشان دارند که هر دو درست است ‘اما مَخلَص کلام برای اهل فن و سایر افراد آن جلسه مفید بود, چون خیلی ها که در ظاهر موضع خاصی نداشتند و معلوم بود اصلاً تا آن زمان به صورت جدی به این مسئاله نگاه نکرده اند و تصمیمی نگرفته اند , در انتهای جلسه هر کدامشان دارای یک "موضع" شده بودند و فهمیده بودند در این خصوص , باید چه نظری داشته باشند.

قطعاً من هم مثل هر ایرانی دیگری طرفدار "اصالت زبان" و معترف به "خدمت بزرگ فردوسی به زبان ما" و "لزوم بازیابی هویت از دست رفته ی ما ایرانیان در کوران حوادث تاریخی" ... و اینجور صحبت ها و جملات شیک هستم.

هرچند این صحبت ها به تازگی تریپ های روشنفکری و ژست های فعالان اجتماعی شده اند , اما من حقیقتاً دیدگاه خودم را در این موارد می نویسم و به این دیدگاه اعتقاد دارم. 

بر خلاف بسیاری از دوستان "عشق هخامنش"ی خودم , نظر من نسبت به زبان به عنوان یک موجود زنده ی پویای نیازمند توجهِ دارای شعورِ دارای شخصیت , ابداً زندانی کردن او پشت دروازه های تاریخ نیست.

 متاسفانه ما عادت کرده ایم برای هر واژه ای که در پیشینه های تاریخی زبانی ما سابقه ای نداشته است , یک معادل  بتراشیم و دلمان به این اختراعات واژگانی بیهوده و مخرب خوش باشد.

معترفیم که "تلفن" یک واژه ی بیگانه است.

معترفیم که "موبایل" یک واژه ی بیگانه است.

در نتیجه برای مقابله با این بیگانگان , "تلفن همراه" را توصیه می کنیم. نیمی بیگانه +نیمی فارسی.

به نظر من این ازدواج نامیمون بیشتر شبیه به  "تجاوز جنسی" است تا پیوند نکاح! 

کاش می گذاشتیم این "تلفن" به شکل نامشروع خودش در زبان ما باقی بماند و نقش آفرینی  بکند اما مجبورش نمی کردیم به  واژه ی نازنین و فارسیِ "همراه" , تجاوز کند.

می دانیم که دو عامل اصلی در گذشته و اکنون وجود داشته اند که اصلی ترین علت های نابسامانی زبانی و عدم اصالت بخش بزرگی از زبان ما شده اند :

اول- در گذشته) شرایط ایدئولوژیک حاکم بر کشور ما در نسل های گذشته که منجر به ورورد :1- اصطلاحات. 2- گرامرها. 3-تلفظ های غیر ایرانی به زبان شده اند.

 در این مورد به دلیل عدم صلاحیت این مقال برای  بحث در حوزه های مذهبی , و همینطور به این دلیل که دیگر کار از کار گذشته است و پرداختن به آن دردی را دوا نمی کند , تا همین حد اکتفا می کنیم و می گذریم.

دوم- اکنون) تلاش اشتباه برای احیا زبان از دست رفته با راهکارهای غلط.

 عاملی که اکنون با آن درگیر هستیم تلاش اشتباه ما برای ایجاد و اعمال برخی تغییرات در این زبان است که به نظر می رسد این تغییرات بیشتر از آنچه بتوانند مفید باشند , در حال تخریب هستند.

 فکر می کنم بهتر است بگذاریم زبان مان , همسو با تغییرات اجتماعی , تغییرات تکنولوژیک , تغییرات سیاسی و افزایش مراوده ها و فراگیری رسانه ها و تغییر ذائقه ها , عوض بشود و ما تنها بتوانیم در این هجمه , سره از ناسره و صواب را از ناصواب جدا کنیم و تا حد امکان از تخریب باقیمانده ی این زبان نازنین , جلوگیری .

اما اگر بخواهیم این درخت کج و کوله را صاف کنیم , قطعاً آن را خواهیم شکست.

تغییر نگرشی که ما نسبت به اصالت زبان داریم ‘ کاری نیست که بشود در چند سال و حتی در چند دهه انجام داد. شاید ظهور و سقوط  امپراتوری چند نسل از ما لازم باشد تا بخشی از تغییرات مورد نظر اعمال بشوند و البته این مستلزم هماهنگی تمام ارکان و مجریان اجتماعی و مردمی ‘ در طول تمام این تغییرات نسل ها خواهد بود که در عمل بسیار دشوار و نزدیک به غیر ممکن است. ما اختیار جامعه ی امروز خودمان را هم نداریم ‘ چگونه می توانیم برای نسل های بعد تکلیف تعیین کنیم؟ چقدر اطمینان داریم که آنها مثل ما برای تغییر آداب اشتباه زبانی مصمم باشند؟ چقدر اطمینان داریم که آنها تحت تاثیر روزگار خودشان ‘ متمایل به انجام تغییرات مد نظر ما باشند؟

× × × ×

 

صحبت از جلال کزازی شد , باید اعتراف کنم چون ما انسان های افراط و تفریط گری هستیم , حضور او و امثال او برای حفظ همین یک مقدار اصالتی که در زبان ما باقی مانده است بسیار لازم و ضروری است. هرچند موافق نیستم همه ی ما از اول تا آخر مثل او باشیم. اما او در جایگاهی که دارد , در حال انجام خدمت بزرگی  است.

 

دوم ) به طور غیر کلی , در شعر

گفته اند ما در شعر مجاز هستیم نحو های دستوری را بشکنیم.

گفته اند مجاز هستیم در معنا هم از این نحو ها و معیار ها و نرمال ها , گریزناک باشیم.

گفته اند پایبندی به عقود و عقاید زبان  معیار , در هیچ ادبیاتی نمی تواند متن را به سمت فرامتن یا شعر یا هر خرق عادت دیگری , ارتقاء ببخشد.

گفته اند و شنیده ایم.

اما در مورد این که این "زبان معیار" چیست , هنوز آنچنان که شایسته بوده , بحث نشده است.

حتی اگر هم فرض کنیم دانسته باشیم که زبان معیار چیست , و دانسته باشیم دقیقاً مرز این زبان کجا است, و دانسته باشیم فرارَوی از این زبان دقیقاَ از کجا شروع می شود , و بر فرض این که همه ی این مشکلات را حل کرده باشیم ,

هنوز سئوالات دیگری دیگر باقی است , از جمله:

پایبندی به اصالت زبان معیار برای انتخاب دایره ی واژگانی و ترویج یا عدم ترویج زبان بیگانه, چقدر لازم و ضروری است؟

و

آیا این گریز از زبان معیار , تنها محدود به گریز های نحوی است یا در ایرانی و غیر ایرانی بودن واژه ها و گرامر ها هم می توانیم بی حد و حصر و آزاد و یاغی باشیم؟

 


 شخصاً معتقد به حفظ اصالت در زبان مادری -برای شعر- نیستم . چون شعر یک هنر جهانی است و همان طور که در هیچ هنری نمی توانیم ابزارهایمان را تنها محدود به ابزار های سنتی و باستانی کنیم , در شعر هم اعتقاد دارم این ابزار ها (کلمات) نمی توانند فقط محدود به ابزار های وطنی باشند و هرچند بیشتر تمایل دارم تا زمانی که نفس سرایش و اقتضای شعر , اجباری برای سراینده به وجود نیاورده است , او بهتر است به دایره ی واژگانی مادری خودش پایبند باشد.

 

 

اشارات

( در حاشیه ی این جمعه های کاشان )

1- ساعت 8صبح جمعه باشد ‘ هوا هم سرد باشد ‘همه هم خواب باشند ‘ پرنده هم پر نزند ‘ هیچ بنی بشری هم در این شهر تو را نشناسد‘ داخل محوطه ی دانشگاه کاشان ایستاده باشی و پشتت به خیابان باشد‘ با این همه یک نفر در آن ساعت و آن هوا و آن شهر و آن محل بسیار کم تردد و آن مسافت یکدفعه از داخل خیابان و پشت نرده های دانشگاه صدا بزند:((... آقای سنجوری.....سلام آقای سنجوری))!!

بعد از دو - سه سال ‘ شناختن چهره ی نرگس ابوالحسنی  برای ذهن من چند ثانیه ای زمان برد

اما ظاهراً برای او , شناختن من از پشت سر آنقدر ها هم دشوار نبوده است.


2- (جهت اطلاع دوستان کاشانی)قرار شده است جمعه هایی که کاشان هستم از طریق هماهنگی با مجتبا رافعی و سجاد ناصری(که مدتی است اقامتی اجباری در کاشان دارد) جلساتی داشته باشیم.

علت اصلی این تصمیم اولاً  سندرم "انجمن گریزی" همه ی ما بود که بسیار زود در این مورد با همدیگر به توافق رسیدیم و ثانیاً ایجاد فضای تبادلی  بدون در نظر گرفتن مصلحت ها و مقتضیات های محیطی است. 

این هفته به احترام انجمنی که میزبان ما بود ‘ سعی کردیم نمایندگان مودب و خوبی برای شهرهایمان باشیم و به این نتیجه رسیدیم که درست نیست  این محفل ادبی را به خاطر تشکیل جلسه ی خصوصی خودمان ترک کنیم .

اما از هفته های آینده طوری برنامه ریزی خواهیم کرد که شرکت در برنامه های ادبی دیگر , با جلسه ی خودمان تداخلی نداشته باشد.


3-  دانستم که بیت معروف و زیبای "موجیم که آسودگی ما عدم ما است / ما زنده به آنیم که آرام نگیریم" متعلق به کلیم کاشانی است.

و این را نوشتم که شاید شما هم با دانستن این , به کند و کاو در آثار کلیم تشویق بشوید.


4-  حامد عباسیان عزیز را بعد از سالها می دیدم که آن شب آمده بود کاشان تا ما خیلی اتفاقی همدیگر را دوباره ببینیم.

حامد از بچه های کم ادعا و خیلی روشن و صاف دل غزل اصفهان است و من از روزی که در دانشگاه اصفهان یکی از شعرهایش را شنیدم , همیشه دوست داشتم دوباره ببینمش و آن غزل زیبایش را بشنوم که خوشبختانه اینگونه شد.

این غزل را در وبلاگ خودش بخوانید

 

5- فایل صوتی معرفی و شعری از من در برنامه رادیویی "تهران در شب" ایراداتی داشت که به لطف گروه شامگاهی رادیو تهران , توانستم فایل اصلی برنامه را به دست بیاورم.

این گزیده ی دقایقی است که سعید توکلی حرف هایی  از من می زند و شعری می خواند

 

 

عکس این پست:

 خودم - حامد عباسیان - سجاد ناصری- مجتبا رافعی

 

 

()چیز از شما


یک سری حرف ها از چیز ها(3)

 

حالا بیا اینجا...بیا اینجا... بیا اینجا... اونجا نه!

شما باورتان می شود هنوز کسانی هستند که می گویند: شعر سپید (!) بهتر از شعر غزل(!!) است....

و کسانی که برعکسش را می گویند؟

 شما باورتان می شود هنوز در اعماق جنگل های تانزانیا موجوداتی زندگی می کنند که فکر می کنند تغییر در ماهیت سرایش یعنی تغییر در فرم! یعنی با حذف یا اضافه شدن عناصر  موسیقیایی یک شعر می توان در ماهیت آن تغییر ایجاد کرد؟ یعنی اگر شما یک چیز موزون نوشتی می شود شعر و اگر همین وزن را ازش گرفتی دیگر شعر نیست و برعکس. بدون اینکه در این افاضات و تئوری هایشان اشاره ای به شاعرانگی و خیال و زبان و شگفت آوری این نوشته بکنند.

 شما باورتان می شود به تازگی گونه ای از جانداران کشف شده اند که به دلایل جوی سالها از تمدن به دور مانده و هنوز اقدام به برگزاری جشنواره های ادبی (( به تفکیک شعر سپید و شعر کلاسیک)) می کنند؟ 

 شما باورتان می شود بعد از 300 سال که از انقلاب های صنعتی و مدنی و اجتماعی اروپا می گذرد و ما هم به دنبال آنان خواستیم به دروازه های پیشرفت برسیم هنوز در راس فرهنگ کشورمان کسانی هستند که به  مضمون آثار ادبی بیشتر از شاعرانگی آنان می نگرند؟

 شما باورتان می شود دیشب من جایی بودم که یک سخنران می گفت : (( ابوجهل و ابوسفیان و ابولهب عاشقان پیامبر بودند و شب ها تا پیامبر برایشان قرآن نمی خواند آنها به خواب نمی رفتند...))  !!!

می دانید آنجا کجا بود؟شما باورتان می شود آنجا یک محفل هنری و ادبی بود؟ اهالی آنجا یعنی مثلاً افرادی بودند که به همین سادگی چیزی را نمی پذیرند و قبول نمی کنند و اهل استدلال و منطق و روشنگری هستند؟... باورتان می شود...

کاش زانویم مرا به دکتر نکشانده بود و شب سالگرد ازدواجم هم نبود و تولد بچه برادرزنم دعوت نبودیم و از آن طرف فروشگاه کامپیوتری که سیستم جدیدم را بسته هی زنگ نمی زد و خلاصه کاش کلی گرفتاری نداشتم آن شب... خیلی دوست داشتم با این خطیب محترم دوکلام "بحث" کنم!

 شما باورتان می شود که:


 ما باید چه وقت خوشحال باشیم؟

من باید از اینکه در جشنواره ای که اشعار را به تفکیک "سپید" و "کلاسیک" طبقه بندی می کند و داوری می کند , در بخش شعر سپید اول شده ام در کشور , خوشحال باشم؟

 من باید از اینکه همین الان دو - سه تا پیشنهاد دبیری و داوری همایش های ریز و درشت استانی و منطقه ای دارم اما "فقط در شعر کلاسیک" خوشحال باشم یا همه ی این پیشهاد ها را بکوبم توی صورت پیشنهاد دهندگانشان؟

 من باید با آدم هایی که هرچه توی سرشان می زنی هنوز دنبال دعوای "سپید بهتر است یا غزل" هستند چه کنم؟

من چطور می توانم به عنوان یک شاعر در مملکتم این را جا بیاندازم که شاعرانگی یک متن مهم است و لذتی که تو از آن می بری حتی اگر این لذت از جنس اندوه باشد , حتی اگر از جنس نفرت باشد یا عشق , فقط کافی است لذت ببری...

چطور می توانم این را به چهار نفر حالی کنم که زبان سرایش هر کس بر اساس نظریات پزشکی مربوط به نحوه پردازش داده ای صوتی در مغز او است و کسی که ذهن موسیقیایی دارد طبیعتاً در سرایش سراغ افاعیل می رود و کسی که این ذهن را ندارد زاویه های دیگر متن اش را درخشان می کند و تمام اینها یعنی یک کوفت و زهرماری بنویس که از زبان معیارت گریز زده باشد و به چهار نفر حال بدهد... یعنی همین به خدا.

چطور می توانم حالی کنم به این موجودات نحیف؟

 چطور می شود تکثر و چند صدایی و حتی چند رنگی و چند شکلی  را جا انداخت؟ و ما کی می توانیم بفهمیم که از دستور دادن و تئوری صادر کردن بپرهیزیم و به معنای واقعی پست مدرن باشیم و هرچه زبان سرایشمان طلبید و ذهنمان خواست بنویسیم ؟

 اعترافات یکی از دستگیر شدگان حوادث اخیر !

از آنجایی که شنیده ام بعضی ها برای اینکه خودشان را همردیف با آدم حقیری مثل من بکنند (در اصل دارند شان خودشان را با این کار پائین می آوردند) می نشیند با ذکر سوابق گذشته بنده ادعا می کنند که من عامل دولت هستم و شاعر درباری ام و...

و باز از آنجایی که در زندگی ام باج به شغال نداده ام و نمی دهم گفتم ما که چیز پنهانی نداریم . بگذار هرچه هست بریزیم توی دایره....


من اعتراف می کنم که خودم هم سابقه در زمینه سرایش شعر موضوعی دارم اما صادقانه می گویم که به خاطر آن موضوع دست به نوشتن نزده ام و چون به هر حال روحیاتم متناسب با آن نوع نوشتن بوده در آن زمان , از نوشتنش ابایی نکرده ام .

همینطور یک چارپاره معروف عاشورایی هست که ممکن است شنیده باشید از زبان مداحان و این طرف و آن طرف:

پشت سر آب , روبرو آتش

دردل اندوه , در گلو آتش

....

مثل یکی دو شعر که برای برادر شهیدم نوشته ام که یکی دو سال زیاد این طرف و آن طرف از کردستان تا بندرعباس تا همین اصفهان خودمان تا تهران رفت و آمد کردم با این شعر و کلی سوار هواپیما شدم و شام و ناهار هتل های چند ستاره را ریختم داخل این خندق بلا !

مثل غزلی که بین بچه های دانشگاه خمینی شهر آن سال اس ام اسی شد. غزلی برای اما علی : (مفاعلن فعلاتن مفاعلن شمشیر....)

حالا خدا را شکر ما اگر قرار است خایه مالی هم بکنیم حد اقل انقدر "مایه" در شعرمان هست که در سطح این مملکت خراب شده چند تا عنوان نصیبمان کند.بیچاره آنهایی که شاعر می فروشند و تریبون می خرند.. چه تریبونی؟ تریبون های کوچکی که مخاطبانشان به تعداد انگشتان دو دست نیست در یک شهرستان.

خدا را شکر که حد اقل "آدم فروشی" و "شاعر دولتی بودن" و "خایه مالی" من و امثال من در حد یک کشور 70 میلیونی بود با کلی عزت و احترام و جایزه و لوح و مصاحبه و سکه و مسافرت و هتل و... . یعنی همین چیز هایی که برای حضرات آرزو است و برای من امروز فقط مایه ی نوشتن یک مطلب طنز مثل این که دارید می خوانید. چیز هایی که به ت... خودم هم حسابشان نمی کنم اما بودنشان درسوابقم هنوز برای یک عده مایه حسادت است. 

من اعتراف می کنم از اینکه یکی مثل کورش همه خانی بیاید از نقدی که نوشته ام تعریف بکند به خودم می بالم. بیاید کلماتم را "یک لا قبا" بنامد و صفت سادگی به آنها بدهد خوشحالم. برخلاف کسانی که فکر می کنند خالی بودن مغزشان را باید با تعاریف و تئوری ها پر کنند. آنچه ما سالها قبل خواندیم و ازشان عبور کردیم و رسیدیم الان به سادگی. به همین سادگی... مثل شعر که از تجمل خارج شد و قید و بند ها را پاره کرد و سپید شد. من هم اعتراف می کنم و هم افتخار به اینکه نقد ساده می نویسم. مثل بی سواد ها

 من اعتراف می کنم یک زمانی خودم شعر سپید را به رسمیت نمی شناختم حتی آن روز که با یکی از همین کارهای سپید ( به قول خودم دستگرمی) در یک جشنواره کشوری اول شدم.اما امروز فارغ از فرم به یک اثر نگاه می کنم و فقط دنبال منطق آن اثر برای به دست آوردن مولفه های لذت بردن از آن هستم.

 من اعتراف می کنم زمانی(سال های 77 و 78 که شانزده هفده ساله بودم) صفحات روزنامه کیهان پر بود از اشعار ولایتی و مذهبی من. پر بود از نقد های " موافق با جریان "من. این روزها اما نه می نویسم و نه حتی حوصله ی خواندن دارم.

 من اعتراف می کنم چون بلد نیستم به جز غزل چیز دیگری بنویسم دارم غزل می نویسم . این بر می گردد به ذهن من و فیزیولوژی مخچه ام. و این یک مسئاله ی اثبات شده است نه فقط یک تفکر شخصی. مثل تن صدا و مثل لحجه که یک شاخه ی پزشکی را تحت الشعاع قرار می دهد.

 من اعتراف می کنم که یک بار در یک محفل ادبی چند نفر را تهدید به ضرب و شتم کردم و اگر مرتضی پارسا نبود درگیر هم می شدم. اتفاقاً انگار یخ بعضی ها آب شد و چقدر سایر دوستان در آن محفل خوششان آمد از اینکه من توی روی چند نفر ایستاده ام!

چون خصوصیتم این است . در ادبیات دنبال سازش و مسالمت نیستم.

 آدم , خوب است سکوت مخاطبانش را به حساب خر بودنشان نگذارد.

شما خر نیستید .

شما مرا می شناسید. من همان امیر سنجوری هستم

و امروز رسیده ام به اینجایی که می بینید. فارغ از هر تئوری و مکتب و مسلک. 

و اعتراف می کنم آنقدر ها هم که اینجا می نویسم آدم خوبی نیستم. آنقدر ها هم آزادی خواه و ضد تحجر نیستم. اتفاقاً بعضی وقت ها خیلی هم عقب افتاده و امل می شوم.

 آنقدر ها هم "انسان دوست" نیستم. یک وقت هایی خیلی ضد بشر می شوم. آنقدر که ممکن است بزنم فک یک نفر را بیاورم پائین.

آنقدر که ممکن است بزنم توی سر یک نفر که او بیهوش بشود و علاف کلانتری و دادگاهم بکند.

من همه ی اینها را در زندگی ام , در کارنامه ام دارم . و خوب است اینها را بنویسم تا اگر یک روز یکی حرفی در مورد من زد شما مرا به هرچیزی متهم می کنید به "دروغگویی" متهم نکنید. ترجیح می دهم متحجر و فالانژ و کلاسیک و عقب افتاده و گردن کلفت و لات مسلک خطاب بشوم اما "دروغگو"... هرگز!

نوشتن این مطالب در یک فضای عمومی با روزی 90تا بازدید مثل اینجا خوب نیست. اما وقتی کارت از یک مرزی بگذرد مجبور می شوی به مخاطب هایت احترام بگذاری و آنها را صمیمانه با درونیاتت شریک کنی.

 اشارات:

1- با حذف پستی که باعث فیلتر شدن یکی از صفحات این وبلاگ شده بود مشکل فیلترینگم تا حدودی برطرف شد. از الان بیشتر می نویسم و بیشتر دعوت می کنم.

 2- اگر جایی مرا در  پیوندهایتان گذاشته اید اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشد. در این وبلاگ هر کس را لینک کرده م متقابل بوده به جز دو سه نفر که شرایطشان بخصوص است.مثل کورش همه خانی

 

 3- یک شعر از کورش همه خانی هست و حرف هایی از  من

 4- قرار بود اینجا شعر نگذارم. خب الان هم نمی گذارم اما لینک دنلود قسمت هایی از برنامه موج مثبت که یکی دو سال قبل به لطف خانم طوسی در آن برنامه حضور داشتم را می گذارم دوباره ببینید. چند شعری خوانده ام. این "چایی" هم همه اش فیلم است !

 دانلود برنامه موج مثبت با حضور و شعرخوانی من

 





ادامه مطلب ...
()چیز از شما


قدیمی ترین ژانر زندگی انسان

 

گفتاری تجربی و فارغ از تئوری:

شراب و ساقی و دلبر و پست مدرنیسم!

 


 بعد از نیما که وفادار به همه اصول شعر کلاسیک به جز مساوی بودن طول مصراع ها بود , شاعران تازه فهمیدند می شود خفقان ادبی - ریشه دار در خفقان اجتماعی و عدم تمایل به تغییر- را شکست و متمایل به تغییر شد.


در حالی که غرب از بلوغ مدرنیسم گذشته بود و تولد پست مدرنیسم را تجربه می کرد در کشور ما جریان های به اصطلاح روشنفکری داشتند کم کم سر بر می آوردند.

نیما مترجم و شاعر بود. خودش عقیده داشت اولین اصلاح در شعر آن روز ایران باید در فرم صورت بگیرد. نیما هنوز معتقد به اصلاحات در معنا و محتوا نبود و چون شکل نوشتاری ترجمه هایش را مناسب ترین خرق عادت برای اولین اصلاحات (حد اقل در فرم) می دید دست به این اصلاحات زد.

یکی از دلایلی که فرم شعر کلاسیک را دستخوش "زیرهم نویسی" به جای "روبروی هم نویسی" کرد همین ترجمه های نیما بودند.

اما شاگردان نیما در گذر از دورانی که با تلفن و تلویزیون و اتومبیل  و صدا و تصویر آمده بود به جهان تازه تری رسیدند.

از طرفی دیگر ادبیات جهان متاثر از موج آزادی خواهی و تجدد طلبی و انقلاب های آمریکای لاتینی در حال شکوفایی بود.

پس لرزه های این شکوفایی در ایران در دوران اواخر مشروطه تا اویل سلطنت پهلوی دوم و بعد از آن با ترجمه هایی که از آثار ادبی بزرگ شکل می گرفت نمود پیدا کرد.

ارتباطات به عنوان مهمترین عامل گسترش این موج عمل کرد و گسترش صنعت چاپ و پیدایش صوت و تصویر کمک شایانی به این موج کردند.

و این اولینبار در تاریخ  بود که "تکنولوژی" به داد ادبیات رسید. همین تکنولوژی که امروز انسان را اسیر اما پیشرفته کرده است.

 

اما از آنجایی که این توسعه در کشورهای جهان سوم مثل ایران متناسب و متوازن انجام نشده بود و  کشور ما تنها مصرف کننده و وارد کننده تکنولوژی و حتی ادبیات بود چیزی که در داخل ایران شکل گرفت و اتفاقی که در کشورمان افتاد برعکس غرب از سطح شروع و به سمت عمق حرکت کرد.

برعکس کشورهایی که در اصل از عمق شروع و با اتکا به پشتوانه های عمیق فکری به سطح رسیده بودند در ایران موج روشنفکرانی پدید آمدند که به همین دلیل بی ریشگی "غرب زده" خطاب شدند. روشنفکرانی که استفاده از کت و شلوار و عینک و سیگار و حمله به حافظ چهار خصیصه ی مشترک همه شان بود - اینها هنوز هم هستند - .

موج جدید ادبیاتی که با دلخوری های اجتماعی و سیاسی شکلی اعتراض گونه به خود گرفته بود و متمایل به شکستن همه ی تابو ها و اصول بود در ایران به راه افتاد که هنوز هم در جنبش های مردمی با کوچکترین تحول سیاسی و اجتماعی , متحول می شود و رنگ جدیدی به خود می گیرد.

و در گذار از تمام این طوفان ها , هرکس داعیه ی روشنفکری داشت از حمله به ادبیات و هنر کلاسیک غافل نشد و برعکس غربی که پیشگام "پست مدرنیسم" بود اما جنبه لوکس و تشریفاتی هنر کلاسیک را برای طبقه اصیل جامعه حفظ می کرد , در ایران تمایل به شکستن و از بین بردن تاریخ هنر کلاسیک در قالب آنچه جنبش های ادبی پست مدرن تلقی شدند به وجود آمد.

و اینجا بود که ما باز هم از اروپا جلو زدیم و یادمان رفت که این پست مدرنیسم از اول قرار بود  هنر کلاسیک را ارتقاء ببخشد و متعالی کند و باز آفرینی تاریخی جدید از ادبیات داشته باشد. بلکه خواستیم از صفر شروع کنیم و از تاریخ کلاسیکی که داشتیم... خجالت کشیدیم!


 

و روزگاری شد که پست مدرن ها فراموش کردند در هنر پست مدرن "باید"ی وجود ندارد و گفتند (( شعر پست مدرن "باید" از قید اصول کلاسیک خلاص بشود)) !!

روزگاری شد که پست مدرن ها نتوانستند درک کنند شعر کلاسیک هم می تواند پست مدرن باشد. و شعر پست مدرن هم می تواند کلاسیک قلمداد شود. قرار نیست همیشه به اصول پایبند باشیم پس می توانیم غزل بگوئیم اما "پست مدرن"

و این تکثر و زاویه گردانی های مختلف در یک اثر از ویژگی های پست مدرنیسم است. 

ژانری که هرگز پایبند نیست و به همین دلیل می تواند در یک اثر خودش را مقید و وسط همان اثر خودش را خلاص کند. 

روزگاری شد که برعکس تمام دنیا , در ایران ,داشتن دیدگاه کلاسیک از سوی جماعت سیگار و عینک و کت و شلوار نمادی از تحجر و بی سوادی قلمداد شد , در حالی که پست مدرنیسم به دلیل همان "آزادی" که برای ادبیات به ارمغان آورد حتی به شما اجازه می دهد کلاسیک فکر کنید و کلاسیک بنویسید چون شما پست مدرن هستید و می تواند چند زاویه از ذهن تان را در چند فرم مختلف روی کاغذ بیاورید. یکی از اینها هم می تواند کلاسیک باشد.


و روزگاری شد که یکی گفت :من (باید) شعر سپید بنویسم... و دیگری گفت: من (باید) غزل بنویسم... و درست به دلیل همین (باید ها)  , اولین مثال نقض در پست مدرن بودن خودشان را به زبان اوردند !


کسی که با دید سطحی و ایراد از دایره واژگانی به "شراب" شعر ایراد می گیرد در حالی که صبح به صبح یک گیلاس شراب می نوشد و هنوز هم آنرا "شراب" می نامد و هنوز رنگش را "ارغوانی" می بیند , اما باز می گوید شراب نماد کهنگی شعر است , متهم تر به تحجر خواهد بود.

کسانی که فارغ از منطق آثار , دایره واژگانی یا فرم آنان را ملاک هایی برای تشخیص مدرن یا پست مدرن یا کلاسیک بودن آنان قرار می دهند , متهم تر به تحجر خواهند بود.



 

اگر رهاشدن از اجبارات شعر کلاسیک رسیدن به تفکر مدرن را به ارمغان می آورد که ادبیات برای گذشتن از دروازه های پست مدرنیسم دیگر مشکلی نداشت. 

 و اگر باقی ماندن در سرایش کلاسیک ,اصالت به همراه داشت دیگر مشکلی برای رسیدن به این اصالت نداشتیم.

نقد یک تفکر فارغ از فرم هایی که ممکن است آن تفکر در آنها بروز کند , اصلی ترین لازمه ی ورود به پبحث مربوط به آن ژانر یا تفکر است.


هنوز که هنوز است اصل تفکر پست مدرنیسم در روح زندگی ما جریان ندارد و تنها با مطالعه مقدمه های کتاب های بزرگ از همان نویسندگانی که از عمق شروع و به سطح رسیدند می خواهیم در "سطح" به آنان بپیوندیم , بدون عمقی که آنها داشتند و ما نداریم.

 

 

اینها دفاع از ادبیات کلاسیک نیست.

اتفاقاً دفاع از پست مدرنیسم به عنوان مظلومترین ژانر هنری ست. دفاع از "پست مدرنیسم"ی که هرکس برایش یک تعریف ارائه می دهد و طبق سلیقه خودش یک جور آن را "ترجمه" می کند. حتی من که دارم این ها را می نویسم در حال طرح قرائت خودم از این مکتب هستم.

پست مدرنیسم از اول خلقت بشر بوده. الان هم هست. در آینده هم خواهد بود. تمام کوچ ها- تمام اختراع ها- تمام تحولات و تمام دانشمندی ها نشءات گرفته از یک ذهن پست مدرن بوده اند. ذهنی که در زمان خودش به نرمال ها قانع نبوده و دنبال چیز های جدید و خرق عادت ها  رفته است.

پست مدرنیسم تعریفی که در کتاب ها به آن برسیم ندارد. این کتاب ها و تئوری ها و کنفرانس ها و جنبش های امروز ناشی از  لزوم هم اندیشی پیرامون پست مدرنیسم است نه خود پست مدرنیسم.

اینها تنها تبیین مصادیق و تجربیات پست مدرن هستند.

پست مدرنیست هیچ مخالفتی با کلاسیسیم ندارد.

این ما هستیم که ناکامی ها و عدم توانایی مان در  برخی سبک ها , سعی می کنیم آنها را مطابق با ضعف های خودمان تعریف بکنیم.

و این ما هستیم که این همزاد همیشگی بشر  - پست مدرنیسم- را  یک ژانر تازه می پنداریم.

در حالی که پست مدرنیسم ‘ قدیمی ترین یار بشر بوده است , از همان روزی که ما را وادار به ترک غار ها کرده تا امروز .

 

()چیز از شما


شعری از کورش همه خانی

 شعری از کورش همه خانی عزیز و حرف هایی خطاب به وی

.....


ادامه مطلب ...
()چیز از شما


جلسات شعر خانگی

هرچند در ابتدا طوری با مرتضی پارسا حرف زدم که او ناچار شد با یک خداحافظی سریع و به نشانه قهر گوشی را روی من قطع بکند. و هرچند قصد شرکت در این جلسه را نداشتم به خاطر حفظ برخی حرمت ها و نریختن برخی حرمت های دیگر. 

و هرچند علیرغم خواهش(البته من می گویم دستور) خانم سعیده رحیمی و آقای منصوری رویشان را زمین انداختم و گفتم :نه !

اما به خاطر خودم تصمیم گرفتم در این جلسه شرکت کنم و البته الان خیلی خوشحالم که این تصمیم را گرفتم.

چون به هر حال گاهی خواهی نخواهی اگر عده ای توقعی از آدم داشته باشند بهتر است بگذاری خیال کنند تو آدم خوبی هستی و توقعشان درست بوده..... هرچند خودت میدانی اینطوری نبوده است.

 

از آنجایی که من و مرتضی  ریه هایمان کشش سیگار را ندارند و آداب و اصول دختر بازی را هم  بلد نیستیم در نتیجه دوفاکتور اصلی حضور در "انجمن" ها را از دست داده ایم. 

و ناچاراً این امر خطیر را به اهالی متعهد و "با بصیرت" و شاعران واقعی و دلسوزان ادبیات و نورچشمی های ارشاد محول کرده و خودمان می نشینیم در خانه هایمان و با دوستانمان دور هم شعر می خوانیم و بحث می کنیم و کیک های دستپخت همسر مرتضی را می خوریم.

و این شد که مرتضی زنگ زد و قرار جلسه روز جمعه را گذاشت و من گفتم : نععععع!

اما جمعه عصر که شد , یاد معصومیت و مظلومیت و لطافت و ملاحت و ظرافت و مهربانی و عاطفه و حیا و نجابت و خجالت و فلاکت و... مرتضی که افتادم  استارت زدم تا هفتاد کیلومتر آنطرف تر برسم روبروی خانه مرتضی تا حد اقل نه فقط برای شعر بلکه برای دیدن روی گل دخترش "رزا" بروم داخل شاید دل و دماغی هم برای شعر پیدا کنم... که پیدا کردم.

 

جلسه خوبی بود - با تمام بحث ها و جدل ها و دعواهایش. اتفاقاً به خاطر همین هایش می گویم خوب بود. شعر ها خوب بودند.

من هرجا چیزی یاد بگیریم راضی خواهم بود.

و از این جلسه راضی هستم.

و برای جلسات بعد حتماً بیشتر اطلاع رسانی می کنم تا دوستان نزدیک تر بیایند.


 

 

حاضرین در جلسه را به سمع و نظرتان می رسانم:

1- سیروس شجاعی فر (منشط اهوازی)

2- محمد مستقیمی (راهی)

3- آقای منصوری

4- آقای قاصد

5- آقای موسوی

6- مجتبی رافعی

 7-مرتضی پارسا

8-محمدرضا نامدارپور (هیوا)

9-شاهرخ فاتحی

10-افشین جمشیدی

11- نیلوفر خیری

12- سعیده رحیمی

13- مریم جامی

14-آذردخت فاتحی

15- زهرا آریان

16- امیر سنجوری

 

 

 

 اما آنچه حال و هوای این جلسه را عوض کرد  دف نوازی "هیوا"  بود .

به شدت توصیه می کنم دانلود کنید و ببینید که بسیار دیدنی و باحال است:

 

 

 

 

 


ادامه مطلب ...
()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیزها(8)

چیز اول) ناسیونالیسم ادبی

خیلی سعی می کنم ناسیونالیست نباشم چون این ناسیونالیست بودن اگر برای هر کشوری سود داشته است , برای ایرانی جماعت جز یک غرور بیخود و یک تنبلی مفرط و یک توهم بزرگ تاریخی , هیچ نداشته است.

ناسیونالیست بودن گاهی انسانیت را از آدم می گیرد و تعصبی به بار می آورد که به تو اجازه خواهد داد حتی دست به آدم کشی بزنی.

ناسیونالیست بودن همه چیز تو را از تو خواهد گرفت و تو را از خیلی لذت های جهان ‘ محروم می کند.

نمی خواهم ناسیونالیست باشم اما گاهی حسی سراغم می آید که شبیه به این است.نکند این حس‘ ناسیونالیسم باشد؟ نکند یک تعصب احمقانه باشد؟...از این نگرانم.

می ترسم در گروه کسانی قلمداد بشوم که کورکورانه و مثل احمق ها فقط "ما ایرانی هستیم" می گویند و در عمل سر تا پایشان را بی هویتی و تقلید و ضعف شخصیت فرا گرفته است. 

ما از "ایرانی"بودن فقط فحش دادن به عرب ها را یاد گرفته ایم و گفتن "درود بر شما" به جای "سلام علیکم" !

تا وقتی می گوییم "موبایل" و "هندزفری" و "تلوزیون" و "کامپیوتر" و.... مشکلی نیست ‘ اما کافی است یک نفر به جای "پناه بر خدا" بگوید "استغفروالله...."  آن وقت یک عده سینه چاک فرهنگ و ادبیات ایرانی می شوند و از کورش بزرگ حرف می زنند و یورش اعراب به ایران را پیش می کشند و بیا و درستش کن!

از این دسته آدم ها بیزارم و گاهی برای اینکه در گروه این آدم ها قلمداد نشوم ‘ جرات نمی کنم در خیلی بحث ها وارد بشوم و سکوت می کنم. واقعا بعضی از این دفاع ها خیلی سطحی و خنده دار هستند.

قبلا هم در همین وبلاگ بحث وام گیری زبان را مطرح کرده بودم. اگر بخواهیم به هر مسئاله ای (حتی وام گیری زبان) به شکل ایدئولوژیک و ریشه ای نگاه کنیم ‘ می میریم!

باید خودمان را از گوش دادن به فلان موسیقی محروم کنیم چون خالق آن موسیقی یک بار دست کرده بود توی دماغش ‘  پس در نتیجه باید او را "تحریم" کنیم!

باید کتاب فلان نویسند را نخوانیم چون یک بار به همسایه اش گفت "مادر..." پس در نتیجه افکار یک انسان بی تربیت نباید  منتشر بشوند!

نباید پنیر دانمارکی بخوریم ‘ نباید گوشت برزیلی بخوریم‘ نباید به فلان کشور مسافرت کنیم ‘ نباید با فلانی دوست شویم و هزار نباید دیگر سراسر زندگی مان را خواهد گرفت.

در زبان هم اگر بخواهیم انقدر ایدئولوژیک برخورد کنیم ‘ نتیجه اش می شود یک ادبیات گنگ و غیر پویا و نخ نما شده و مطرود. و یک ناسیونالیسم خشک ادبی.

حفظ هر زبانی ‘ در حفظ پویایی و حرکت آن است نه راکد گذاشتن و منفعل کردن آن. باورتان نمی شود اگر لیست واژه های غیر فارسی زبان را ببینید. حتی واژه ای مثل "باسن" هم فرانسوی است!

شما می خواهید با این زبان چه کنید؟ مجبوریم آن را به همین صورت بپذیریم و آرام آرام یکدستش کنیم (که نمی شود)

دوست ندارم در ادبیات و در زندگی ,ناسیونالیست باشم ‘ دوست ندارم برای گفتن هر واژه ‘ یک بار آنالیزش کنم و یک بار آن را از کانال Translate خودم عبور بدهم. می خواهم راحت حرف بزنم. می خواهم در شعرم بنویسم سیمان. بنویسم لامبورگینی , بنویسم کلاشینکف!

یعنی یک ایرانی , نمی تواند اینگونه باشد؟

 

 چیز دوم) در باره امیر

1-چند ماه است ادلیست های فیسبوکم تکمیل شده اند . تصمیم دارم پروفایل هایی مثل "asal jende" و "جنبش رهایی بخش دموکراسی ایران آزاد سبز" و "نجات بشریت توسط ما"  و "حقوق زنان و کودکان نابود شده در ایران" و "وای وای حقوق بشر " و "دختر پسرای گوگولی مگولی بیاین با هم لاو بترکونیم" و هر نوع اسم مستعار مثل "غروب سیاه" و "عقرب دوطبقه" و "پاییز دل انگیز " و " عشق نافرجام پاره پاره" و... را حذف کنم تا یک مقدار فضا برای ورود دوستان تازه تر باز بشود.

همین الان هم در هیچ گروهی عضو نیستم و روزانه خودم را از تمام گروههایی که شما من را در آنها عضو می کنید , حذف می کنم.

و فعلا تصمیم به ایجاد پروفایل دوم  نیز ندارم.

 این تنها صفحه فیسبوک امیر سنجوری است.

2- حالا که تب و تاب نوروز افتاده است و سندرم "تبریک سال نو " رو به بهبود گذاشته و از آن حالت کثیف و وخیم و متظاهرانه و لوس خودش خارج شده است , می توانم به رسم دوستی و انسانیت , از کسانی که در جواب کامنت ها و مسیج هایشان سکوت کرده ام , معذرت خواهی کنم.

سپاس و پوزش مرا پذیرا باشید.

3- دوباره عرض می کنم , تولد همه تان مبارک , ازدواج همه تان تبریک , فوت پدربزرگ و مادر بزرگ و بستگان همه ی کسانی که عزیزی را از دست داده اند , تسلیت...

همینجا به همه تبریک و تسلیت می گویم.اما این به مفهوم  این نیست که قرار باشد راه بیفتم و برای عالم و آدم کامنت تبریک و تسلیت بگذارم تا یک عده فکر کنند در حال "خودشیرینی" هستم.

اخیرا این کار را فرد یا افرادی به نام من انجام داده اند و احتمالا در آینده نیز انجام خواهند داد . و فکر می کنم هدفشان نیز همین بوده که شخصیت من را اینگونه به نمایش بگذارند.

خانم یا آقایی که می دانی من با شما سابقه دوستی و صمیمیت خاصی نداشته ام , حتی نامت برایم آشنا نیست , تو را ندیده ام , نمی شناسم , اما یک کامنت از من دریافت کرده ای که خیلی صمیمی است.....  اگر کامنت های دوستانه و بخصوصی از بنده دریافت کردی , شک کن.

خب؟

 

 چیز سوم ) شعر صلح

کتابی هست به نام "یوسف نامه" که گزیده ای شعر های معاصر دفاع مقدس (شعر صلح) در آن گرد آوری و منتشر شده است.

 اخیرا شخصی به نام "فریبرز فرهاد" در مقاله ای به این آدرس (سایت پایداری) به نوعی ضمن تبارشناسی شعر  معاصر صلح در ایران , نمونه ها و مثال هایی از "فضای جدید  و روان در شعر دفاع مقدس" را با ذکر نام تنی چند از شاعران فعال در این زمینه ( از جمله بنده ) , به تصویر کشیده است و آثار این افراد را "مدرن و متفاوت" ارزیابی کرده است.

باور کنید من هنوز نمی دانم کدام شعر من در این کتاب بوده و اصلا این کتاب را نخوانده ام. خیلی دوست دارم لطف کنید و هر کدامتان که این کتاب را در اختیار دارید , به من هم برسانید.

 اما خوب است به بهانه این بحث , سری بزنیم به ژانر دفاع مقدس در ادبیات و بخصوص در شعر امروز خودمان.

 ژانری جهانی که متاسفانه در ایران شاعران شعر صلح (یا شعر جنگ یا شعر دفاع مقدس یا هر اسم دیگری...) را هم ردیف با شاعران دولتی و درباری و "صله بگیر" قرار داده.

کسی که در وصف "ابروی شاهنشاه" شعر می گوید یا برای خوش آیند یک مقام و مسئول , دست به سرایش می زند و در شب شعر های "بصیرت" شرکت می کند , با شاعری که نصف  زندگی اش را در جنگ از دست داده و از  موشک باران های دزفول و بمباران های اهواز و شهادت نزدیکانش می نویسد , فرق می کند.

شاید شاعران (به قول ما) درباری , به خاطر اینکه دولت مسئاله ی دفاع مقدس را به نفع یک جناح خاص مصادره کرده است , شعر دفاع مقدس هم بنویسند , اما حساب اینها با کسانی که نگاهشان به این ژانر یک نگاه دغدغه مند و آزاد است , فرق می کند.

امیدوارم ما و شما این را خوب درک کنیم.لازم است با صدای بلند فریاد بزنیم که شاعران شعر صلح , شاعران ویژه ی دولت نیستند. آنها شاعران درد و شاعران جنگ اند. شاعران جنگ زدگی و شاعران دغدغه های بزرگ و واژه های پاک.

آنها بر طبل جنگ نمی کوبند , آنها عاشق پریدن روی مین نیستند , عاشق خون نیستند , آنها از کسانی که در خون خودشات غلطیدند و روی مین رفتند تقدیر می کنند اما عاشق مرگ نیستند , آنها عاشق صلح اند.

شعر جنگ یا شعر صلح , یک ژانر جهانی است و یک شاعر در تمام جهان می تواند خودش و اثرش را در این ژانر مطرح کند.

 

 

اشارات:

1-از اخبار مرتبط با همایش ادبی دانشگاه تربیت مدرس مشهد (که در آن غایب بودم) تنها یک عکس به دستم رسید , برای خودم جالب بود!

 

2-در ارتباط با "چیز سوم" این پست , غزلی از من را در کتاب "هم سرو هم صنوبر" نیز می توانید بخوانید.

خبرش را اینجا دیدم.

این کتاب را هم ندارم. برسانید....

 

  3-در این وبلاگ , دوست عزیزی به نام "وحید عمرانی" نیز غزل گرگ و میش من را  با هزار جور غلط و ایراد و حذف یکی از ابیات در وبلاگش گذاشته ... اما به هر حال بابت لطف و امانت داری اش به خاطر ذکر نام شاعر , از او سپاسگذارم .

 

4- همین غزل را دوست ناشناس دیگری نیز در وبلاگش منتشر کرده است. 

به قول فریدون مشیری (در مورد شعر کوچه): نمی دانم چرا ضعیف ترین شعرم , معروف ترین شعرم شد!

 

5- لینک دانلود سه تا از مصاحبه ها و شعرخوانی هایم فیلتر شده است! . البته هنوز "موج مثبت" را می توانید از اینجا دانلود کنید اما باقی فیلتر هستند.باید برای تعویض سرور آپلود اقدام کنم که زمان می برد .

تبصره:  ویدئوی شعرخوانی من در برنامه موج مثبت , هم اکنون در سرویس "آپارات" بخش کلیپ های هنری نیز قابل مشاهده است و اگر درخواست "دریافت کد ویدئو" را کلیک کنید , لینک دانلود دیگری از این ویدئو را به شما خواهد داد.

برای دیدنش اینجا کلیک کنید

 

6- سایت نوید شاهد نیز یکی از غزل های قدیمی من در حال و هوای شعر دفاع مقدس را منتشر کرده و منبع را کتاب "همیشه های هنوز" عنوان کرده است.

یک غزل از من در سایت نوید شاهد

اگر بگویم این کتاب را هم ندارم ,باور می کنید؟ 

 

 7-با تشکر از :

 علی فاطمی  ,  میلاد روشن  ,  رزیتا کریمی  ,   محمدحسین صفاریان  ,  ز.کریمی ,آقای ناصری پور(انجمن شعر آغاجاری) و لیلا لطفی ماوی 

شما هم اگر مرا در پیوندهایتان قرار داده اید , اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.

 

 

 

عکس این پست (بندرعباس بود و فروردین....)

()چیز از شما