دانلود مصاحبه ها و برنامه های رسانه ای
  • حضور و شعرخوانی در برنامه تلوزیونی موج مثبت
  • شعرخوانی و مصاحبه با رادیو جهانی صدای آشنا
  • بیوگرافی و شعری از من در رادیو تهران
  • مصاحبه با تلوزیون هرمزگان-کنگره دفاع مقدس 87
شعر و یادداشت هایی از من در جراید و سایتها
  • یک شعر از من در روزنامه فرهیختگان
  • یک شعر از من در سایت سرخط
  • یک شعر از من در سایت خبری روز آنلاین
  • یک شعر از من در سایت نورهان
  • یک شعر از من در سایت ادبی متن نو
  • یک شعر از من در سایت خین
  • یک شعر از من در سایت خین
  • یک شعر از من در سایت نوید شاهد
  • یک شعر از من در سایت شعرانه
  • یک نقد و مقاله از من در سایت رندان
  • یادداشتی از من پیرامون داوری ادبی در سایت امرداد
  • یادداشتی از من در پاسخ به سئوال مجله ادبی عقربه
یادداشت های ثابت
  • غزل پست مدرن : غزل یا پست مدرن؟
  • حقوق حاکم بر وبلاگ ها - تحقیق مقطع کارشناسی
  • در باره ی من و این وبلاگ
آخرین یادداشت های این وبلاگ
  • یکسری حرف ها از چیزها(9)
  • جلسه نقد کتاب سطرهای پایانی سروده مرتضی پارسا
  • یکسری حرف ها از چیزها(8)
  • این حرف ها مرا به تو ثابت نمی کنند
  • یکسری حرف ها از چیزها(7)
  • با بغض و احترام برای بهاره ذوالفقاری...
  • یکسری حرف ها از چیز ها(6)
  • یکسری حرف ها از چیزها(5)
  • Welcome to the hotel California
  • مردی که جشنواره اندوه است
  • یکسری حرف ها از چیزها و آدمیزاد
  • یک بحث تجربی برای زبان + این جمعه های کاشان
  • یک تراژدی بزرگ
  • چند مسئاله حقوقی و اجتماعی
  • یک سری حرف ها از چیز ها(3)
  • قدیمی ترین ژانر زندگی انسان
  • شعری از کورش همه خانی
  • جلسات شعر خانگی
  • شرح بدون شرح
  • تارنما های دیگر
  • دیدگاه های شما
  • ۱۳۸٥/٢/٢۸
داد و ستد با شما
  • امیر سنجوری - صفحه ای دیگر
  • صفحه امیر سنجوری در سایت مشاوران ایران
  • مرتضا پارسا
  • زهرا آریان
  • کورش همه خانی
  • عادل سالم
  • منصور خورشیدی
  • شهرام بیانی(ئاکو)
  • خیرالله فرخی(خیری)
  • محمدرضا نامدارپور
  • سمیه طوسی
  • منیره حسینی
  • داوود بیات
  • عه تا مه نسوری
  • ناصر صارمی
  • امیر عاملی
  • آزاده صالحیان
  • مهرداد فلاح(هواخوری)
  • زوشا بیرانوند
  • امید خسروی
  • نسیم جعفری
  • انسیه رجب زاده
  • محمد محمدپور
  • منیژه درتومیان
  • زهرا مفتاحی
  • شراره رحمان پور
  • زینب اطهری
  • سپیده مختاری
  • مینا نصر
  • امین مرادی
  • بهاره ضیایی
  • سید مهدی موسوی
  • فرشید ذوالفقاری
  • مریم حقیقت
  • جمیله امامدوست
  • مهدیه معظمی (غزاله)
  • علیرضا سبحانی
  • فتح اله زنگویی
  • وحید حیاتلو
  • احمد فلاح
  • پدرام بهرامی (ژخ)
  • مرتضا صفرپور
  • شیخ
  • انجمن شعر جوان مشهد
  • جلال کیانی
  • جلال کیانی
  • زبیده حسینی
  • زبیده حسینی(اشعار کلاسیک)
  • نیره کاشی
  • اورسولا
  • صحبت
  • فلورا تاجیکی
  • کتایون و دنا
  • آرش ستوریان
  • ودیعه عزیزدوست
  • پروانه حسین زاده
  • طنین
  • رجب بذرافشان
  • حمید امیدی(مایاماناس)
  • جمهوری شعر
  • علی رمضانی
  • صالح سجادی
  • غزال مرادی
  • یحیی یحیوی
  • نرگس ابوالحسنی
  • محسن پوراسماعیل
  • فائزه نظری
  • مهسا محسنی
  • جمعیت حمایت از کودکان
  • مازیار عارفانی
  • مرجان
  • رباب طاهری
  • تارا مجاهد
  • احسان حقیقی
  • مهری پاک دل
  • داوود رضا زاده
  • سید هادی نژادهاشمی
  • رضا ثابت راسخ
  • سمیه حسینی
  • محمد دانشور
  • ایلیا
  • شهنام نوری
  • تلخون
  • م. مهدی‎ ‎پور
  • حمید ملایی
  • محب بابایی
  • مائده معین الدینی
  • مهدی موسوی
  • عزت خلیفه زاده
  • اسماعیل شادکام
  • لیلا ساتر
  • شایان
  • غزل امین
  • سید حمیدرضا موسوی
  • شهرام میرزایی
  • آیدا دانشمندی
  • رضا عبدیایی
  • سردار شمس آوری
  • شروین
  • محسن گلکار
  • حسین میدری
  • مهدی محمدحسینی
  • نیلوفر اعتمادی
  • محمدحسین
  • مهدی دوست محمدی
  • نیما معماریان
  • فریبا مرتضایی
  • سالار عبدی
  • آدینه ادبی گناوه
  • فاطمه بیرانوند
  • داوود مالکی
  • نیره حسن خانی
  • لیلا بنی تمیم
  • ابوذر پاک روان
  • کورش کیانی قلعه سردی
  • طیبه (اورامان)
  • مهدی کوه پیما
  • بهنام صداقت
  • آب و کاشی
  • انجمن ادبی آسمان
  • مهدی ملکی دولت آبادی
  • فاطمه اسکندری
  • ادبیات خوزستان
  • اسطبل (نقد کتاب داریوش معمار)
  • داریوش معمار
  • علی شیخ علی چالش تری
  • مهدی (باران پوش)
  • سپیده نیک رو
  • سعید مرادی
  • هدا
  • مجتبا رافعی
  • شیما اسلامی فخر
  • سعید بخشنده
  • احسان رضایی
  • نی آباد
  • سید محمد نوری (دارالایتام شوش)
  • فریبا الله وردی زاده
  • سمیرا حسن جان زاده
  • عبدالحسین انصاری
  • حسن هنرمند
  • حسین محبی
  • داوود رضا کاظمی
  • عبدالحسین ستوده
  • جلال شکری زاده
  • علی کریمی کلایه
  • فائزه آرامی
  • علی حاجی یاری
  • فاطمه کارگر(ساناز)
  • سيد حسن رستگار
  • ابراهیم حسنلو
  • بیتا عرب زاده
  • سارا چگنی زاد
  • مجید احمدی
  • آرش سیفی
  • هادی دل روز
  • جواد حاجی زاده
  • حسین حقویردی زاده
  • مهدی معارف
  • منا حزابی زاده
  • فاطمه صمدی(مهتاب)
  • ..:: SePidYaL ::..
  • انجمن ادبی گوتیک
  • مهدی نجفیان (انجمن خرمشهر)
  • مریم آرام
  • ناصر دهقان
  • الهه وکیلی مطلق
  • میلاد زنگنه
  • صدرا
  • محمد علی محمدی (م ریحان)
  • شادی هادی نژاد
  • رضا پارسی پور
  • ن - مسافر/نادر خوش خواه
  • محمد بم
  • خسرو
  • شمسی
  • سمیرا قطب
  • سعید توکلی
  • حسن معصومی
  • شیما (آلونکی برای اندیشه)
  • میثم
  • حسین اصدق پور
  • حبیب محمد زاده
  • بهنام صداقت حور
  • فربد
  • مهشید پوراسدی
  • بیت - سایت جامع ادبی ایران
  • بیت (2) در وردپرس
  • حامد عباسیان
  • سجاد ناصری
  • اسداله عباسیان
  • یک پیاله شعر
  • سام صبا
  • رضا مرشد زاده
  • حسام بهرامی
  • زهرا بلیوند
  • حسنا محمدزاده
  • صدیقه حسینی
  • رضا محمدی
  • عباس شاه زیدی(خروش اصفهانی)
  • محبوبه حدادی
  • فهیم
  • ندا
  • هادی وحیدی
  • افشین کریمی
  • ایمان یادگاری
  • زهرا رجایی
  • محمود
  • لیموترش
  • رضوانه سخن گو
  • پگاه بهنامی
  • دوست
  • مریم عبدی
  • کسرا
  • پروین پورجوادی
  • فاطمه جهانباز نژاد
  • تازه های ادبی
  • سیده زهرا موسوی
  • محمد مهدی ابوترابی
  • جهانگیر اژدری
  • از ترانه و تندر
  • مهدی گلپایگانی
  • محمد مرادی نصاری
  • حامیان روز شعر نوین ایران
  • داریوش ریاحی
  • بیر آراز
  • بامداد امید
  • محمدصدیق تیموری
  • میترا لایزال رودی
  • حیدر میلانی(شعر ایلام)
  • علی فاطمی
  • میلاد روشن
  • رزیتا کریمی (آبجی)
  • وبسایت محمدحسین صفاریان
  • ز.کریمی
  • عبدالخدر ناصری پور(انجمن شعر آغاجاری)
  • لیلا لطفی ماوی
  • محمد پوررشیدی
  • اله بدل زاده
  • کیکابوس
  • صفیه کوهی
  • نازنین
  • فرزاد رفیعیان
  • کاناپه نشین
  • سعیده رحیمی
  • عابد اسماعیلی
  • کمال رستمعلی
  • فرید
  • صفحه هنرمندان سایت پرشین بلاگ
  • وبلاگ هنرمندان پرشین بلاگ
  • وبلاگ های ادبی
  • لیست وبلاگ های ادبی
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر




یکسری حرف ها از چیزها(9)

گاهی می دانیم بین ما با دیگران یک "سوء تفاهم" اتفاق افتاده است , در این صورت می توانیم امیدوار باشیم که  مشکل را حل کنیم.گاهی می دانیم که سو تفاهمی هم نبوده است و اتفاقا شیطنتی در کار است ‘ باز هم ممکن است چشممان را ببندیم و مشکل را حل کنیم.اما گاهی  داستان از شیطنت هم فراتر رفته و به دشمنی کشیده شده است‘ ضربه خورده ایم , نامردی دیده ایم....  در این حالت یا باید خیلی احمق باشیم اگر لبخند بزنیم و با طرف به "صلح" برسیم یا اینکه آنقدر در خودمان احساس قدرت و اتکا به نفس کنیم که با فرض این دشمنی , مشکل را "کنار بگذاریم". در اصل داریم صورت مسئاله را حذف می کنیم.

این حالت کجا کاربرد دارد؟ یعنی ما کجا می توانیم چشممان را ببندیم و ضربه هایی که خورده ایم را فراموش کنیم و از اساس یک مسئاله را کنار بگذاریم؟

به عنوان کسی که خیلی به آسایش  خودش اهمیت می دهد تصمیم گرفتم از این به بعد با هر کس مشکل داشتم و نتوانستم مشکلم را حل کنم , آن را کنار بگذارم و صورت مسئاله را پاک کنم. ادامه دادن چیزی که امیدی به بهبودش نداری  به جز فرسایش ذهن  نتیجه دیگری ندارد. خودت ضرر می کنی. خودت لبخند های زیادی را از دست می دهی و دقیقه های شادی را خراب می کنی.

ابتدای سال گذشته بود که یکی از دوستان خوبم , بعد از یک سوء تفاهم اینترنتی برایم کامنت گذاشت که.... "امیر جان بهار بهانه ی خوبی است برای رفع کدورت ها..." و من درس جالبی گرفتم و با شرمندگی استقبال کردم.

از آن زمان تا اکنون خاطرات خوب بسیاری با هم داشته ایم , به این فکر می کنم که اگر او این برخورد دوستانه را شروع نمی کرد , این یک سال برای هر دوی ما بدون این خاطرات می گذشت. و این حیف نبود؟ 

این روش را در زندگی ادامه دادم و خودم نیز از آن به بعد با چند نفر همین برخورد را داشته ام . اگر بتوانیم این مهارت را در خودمان تقویت کنیم , خدمت بزرگی به ذهنمان کرده ایم.شما به ذهن خودتان چقدر اهمیت می دهید؟ به روح و به وجدانتان؟ شما دارید با اینها زندگی می کنید. سلامت و عدم سلامت اینها ضامن موفقیت و عدم موفقیت شما هستند.چطور اجازه می دهید یک اتفاق بی اهمیت و یک برخورد ساده با یک انسان (که او هم مثل شما دارای همین عواطف است) , ذهن شما را خراب کند؟

به نظر من کسی که به خودش اجازه می دهد با کینه زندگی کند , به خودش اجازه می دهم با دلخوری و حس انتقام یا کدورت زندگی کند , قطعا در زندگی از چیزی به نام "عقل" بی نیاز است ! مگر می شود عقل سالمی داشت اما کینه و حسادت و انتقام و دشمنی هم داشت؟ 

هر وقت چنین مشکلاتی را فراموش می کنم یا آنها را کنار می گذارم , حس می کنم برنده شده ام . حس می کنم به ذهن خودم احترام گذاشته ام. خودخواهی در این گونه موارد به درد می خورد. من به روح خودم احتیاج دارم.

... اصلاً شما به روح اعتقاد دارید؟   (این چیز اول بود : روحِ من)

نمی دانم چه کسی ایرانی ها را (که اتفاقا استعداد خوبی در طنز دارند) با جوک  آشنا کرد و چه کسی این جوک ها را مثل توپ فوتبال انداخت وسط ادبیات شفاهی ما؟ تا قبل از این لطیفه ها و ضرب المثل ها در ادبیات جنبه های آموزشی و تفریحی داشتند اما متاسفانه امروز این جوک ها ابزار تخفیف فجایع شده اند. ابزار تبدیل تجاوز ها به خنده! ابزار تبدیل دزدی ها به سرگرمی و تبدیل جنایت ها به مسیج....

متاسفانه  این حد اکثر واکنشی است که در برابر حادثه ها نشان می دهیم. از زلزله بم بگیر تا تجاوز گروهی در یک باغ تا قتل عام اعضا یک خانواده تا اختلاس های بانکی و هزار حادثه اجتماعی قابل تامل و تکان دهنده برای ما تنها سوژه های هستند برای جوک ساختن.

اینکه ما به وضعیت اقتصادی امروز انتقاد داریم و حتی از انتقاد هم بیشتر ,شکایت داریم, اینکه از وضعیت مطبوعات راضی نیستیم ,اینکه معتقدیم نظارت بر اینترنت بسیار کور و غیر اصولی است تا جایی فتوای رهبر هم ف ی ل ت ر می شود ,اینکه معتقدیم "دست هایی" در سینما و موسیقی و شعر و تمام هنر های دیگر به صورت تعمدی مشغول تغییراتی هستند که جو عمومی هنری کشور را به سمت دلسردی و نارضایتی سوق می دهند ,اینکه ادارات و موسسات فرهنگی خیلی سلیقه ای  رفتار می کنند و هنرمند مجبور است بین خانه نشینی و مجیزگویی , یکی را انتخاب کند...تمام اینها درست! من هم معتقدم همینطور است ولی چرا در مقابل ملت با مسخره کردن همدیگر و مسیج ساختن برای این و آن به این ناهنجاری های فرهنگی اعتراض می کنند؟ یا اعتراض نکنیم یا اگر معترض هستیم از همان راه فرهنگی اعتراض کنیم. چرا ما از دولتمان فراتر از ارزانی گوشت و تخم مرغ , توقع دیگری نداریم؟ چرا برخورد ما با این مسائل اجتماعی , یک برخورد مسخره وار و بذله گویانه است؟ 

در یکی دو پست قبل در مورد مسخره کردن دکتر شریعتی نوشته بودم , الان از مسخره کردن فجایع و حوادث حرف می زنم , فردا ممکن است کار به تمسخر شخصیت های مهم تر  هم برسد .

جدی باشیم!    (این چیز دوم بود: تمسخر , تا کی؟)

 کتاب "ورق ام بزن" اثر درخشان کورش همه خانی برای بار دوم و تجدید نظرهایی که توسط شاعر در آن صورت گرفته بود  زیر تیغ ارشاد رفت اما باز هم مجوز نگرفت. نه به دلیل مشکلت عقیدتی یا سیاسی و... , اتفاقا این کتاب هیچ مشکلی در متن نداشت ‘ اما یک مشکل فرامتنی داشت: شاعر در ایران سکونت ندارد!

به دلیل سکونت کورش در سوئد به او "خارج نشین" گفتند و به کتابش مجوز ندادند در حالی که عالم و آدم می داند کورش همه خانی در عمرش  حاشیه ساز نبوده و مشکلی نداشته است . او در آزادترین کشور جهان زندگی می کند اما هرگز فراتر از چیزی که من و شما در وبلاگهایمان می نویسیم , ننوشته است. مصاحبه نمی کند , حاشیه ندارد و یک هنر مند واقعی است.به کتاب درخشان کورش مجوز ندادند تا بار دیگر ثابت کرده باشند که برخی دولتمردان به صورت تعمدی و با برنامه و هدف در حال ایجاد نارضایتی بین قشر هنرمند هستند. هنرمندانی که عاشق وطن خودشانند. چیزی که به "جریان انحرانی" معروف است یا هر اسم کوفت و زهرمار دیگری که دارد رسما در حال ر...ن در ادبیات این مملکت است و کسی هم جواب نمی دهد.

حلا شمایی که به خارجی ها (به قول خودتان) مجوز نمی دهید , چه گلی به سر داخلی ها زدید؟ از مسدود شدن وبلاگ هایمان بگیر تا مجوز نگرفتن شعرهایمان تا بایکوت شدنمان در انجمن های ادبی ادارات ارشاد تا هزار محرومیت دیگر.به این فکر می کنم که  سکوت و خانه نشینی طیف بسیار بزرگی از هنرمندان امروز که سکوت را به مهاجرت ترجیح داده اند , تا چه زمانی قرار است ادامه داشته باشد؟ اینها وزنه هایی هستند که می توانند در یک بازه زمانی متوسط , فرهنگ کتبی و شفاهی ما را اصلاح کنند.  هنرمندی که راضی نیست با رسانه های خارجی مصاحبه کند , با ناشران اروپایی کار کند و دغدغه مجوز هم نداشته باشد(و اصرار دارد در مملکت خودش کتاب چاپ کند) , هنرمندی که راضی نیست مملکتش را بفروشد و راحت طلبانه در کشوری فعالیت کند که برای لحظه لحظه ی فعالیتش به او پول خوبی می دهند , هنرمندی که دوست دارد در کنار مردمش باشد   , این هنرمند چرا باید به خاطر اختلاف سلیقه یا انتقاد از مدیریت فرهنگی یا هر چیز دیگر در کشور خودش خانه نشین باشد؟ این دستاورد فرهنگی ادبیات در دولت شماست آقای احمدی نژاد. تحویل بگیرید ! (این چیز سوم بود : مرز خودی و غیر خودی کجا است؟)

برای شما هم اتفاق افتاده است وقتی در یک جاده دور افتاده وارد یک روستا یا شهر کوچک می شوید , در میدان ورودی آن روستا یا شهر , با جملات عجیب و غریبی موجه می شوید از قبیل : (به دیار عالمان و وارستگان و دانشمندان و مفاخر و فضانوردان و فرشته ها و  ... خوش آمدید) و شاید شما هم مثل من به این فکر می کنید که  این شهر با این همه دانشمند  , چرا یک شهرداری یا ایستگاه پلیس یا یک سطل زباله یا یک پارک یا توالت عمومی درست و حسابی ندارد؟ پس این همه مفاخر و دانشمندان و وارستگان و عالمان , چه کاره بوده اند؟

 چند روز قبل  مهمان یک اجتماع شعری دانشجویی در تالار هنر اصفهان بودم  و به رسم دوستی , لطفی هم به بنده شد ( از دبیرخانه محترم تشکر می کنم) اما چیزی که توجه خیلی ها را جلب کرد القاب و عناوینی بود شبیه به " مایه افتخار شعر مملکت" و "اسباب مباهات ادبیات ایران" و "چهره شناخته شده در شعر کشور" و... که در آن محفل به وفور بین جمع اندکی از شعرا رد و بدل  و بذل و بخشش می شد و تریبون بیچاره نیز چاره ای نداشت جز انتقال این القاب و ما نیز چاره ای نداشتیم جز حفظ حرمت میزبان محترم و سکوت!

  در عین حال شاعرانی که از دایره رفاقت و همشهری گری خارج بودند حد اکثر "جناب آقای" و "سرکار خانم" خطاب می شدند تا جایی که همسرم با طعنه به من گفت: امیر جان اگر شناسنامه تو در قسمت "محل تولد" یک تغییر کوچک می کرد , الان جزء "افتخارات ادبیات جهان" بودی !

ناسیونال بودن در ادبیات نشانه تحجر و فالانژ بودن است. در هنر دنبال روستا و دهات محل تولد گشتن کار عبثی است. شاعر حرفش را می نویسد و مخاطب می خواند. این وسط یک رابطه درست می شود که برای هر دو حیاتی و لذت بخش است.  چرا ما از هر مسئاله ای باید یک داستان در بیاوریم و یک قهرمان بسازیم و یک "افتخار" از این وسط استخراج کنیم؟

آن روز با دیدن خیل افتخارات و مفاخر , یاد همان تابلوهای ورودی روستا های دورافتاده و شهرهای کوچک افتادم که : .... "به شهر فضانورد پرور ما خوش آمدید"! (این چیز چهارم بود : خود گویی و خود خندی , عجب مرد هنرمندی!)

خدا را شکر  ما ملت بدون سوژه نمی مانیم. گلشیفته نشد , شاهین نجفی... شاهین نشد , محسن نامجو... نامجو نشد , جدایی نادر از سیمین..., آن نشد , این.... به هر حال ما که هیچ حرکتی جز همین متن ها و استاتوس ها بلد نیستیم همیشه یک چیزی برای محکوم کردن یا حمایت کردن و افتخار کردن داریم. توهم توطئه و اپیدمی "همه چیز را به صورت توهین دیدن" آنچنان گریبانگیر این ملت را گرفته است که فکر می کنم طیف خیلی زیادی از ما دچار یک بیماری روانی در این زمینه شده باشیم. ساده ترین برخورد های اجتماعی را "توهین" قلمداد می کنیم, هر حرفی را به خودمان می گیریم , هر برخورد و عکس العملی را اقدامی علیه خود قلمداد می کنیم و اصلا نمی توانیم ریلکس و راحت باشیم.

 کسان دیگری کارهای دیگری می کنند و در محفل های دیگری بازتاب های دیگری دارد و فایده های دیگری در جیب انسان های دیگری می رود و ضرر های دیگری از جیب آدم های دیگری ... آن وقت ما در این طرف دنیا داخل اتاق های کوچکمان دغدغه های کثافتی که داریم را رها می کنیم به پستان های گلشیفته یا فریاد های شاهین نجفی گیر سه پیچ می دهیم , یک عده می میرند از بس افتخار می کنند و یک عده جر می خورند از بس محکوم می کنند! گویی  سنگینی اینها است که بر زندگی مان سایه انداخته, انگار مشکل ما این است.

 فکر نمی کنم هیچ مردمی به اندازه ی ما در جهان در حال "افتخار کردن" و "محکوم کردن" باشند. اصلا نصف زمان بیداری ما در حال افتخار کردن می گذرد و نصف دیگرش در حال محکوم کردن. خسته شدیم از بس مفتخر شدیم و از بس محکوم کردیم, خسته شدیم از بس از این قبیل"حس های غرور آفرین" فرستادند سراغمان. خسته شدیم از بس در "ژست" و "فیگور" زندگی کردیم و از بس به زندگی کردن "تظاهر" کردیم ,

یاد بگیریم در خانه های اجاره ای و کوچک خودمان به اندازه فهممان به دنیا نگاه کنیم و به اندازه فرهنگمان از اطراف توقع بازخورد داشته باشیم .این ژست ها و فیگور ها تا چه زمانی قرار است ما را در همین گرفتاری های فرودستانه نگاه دارند؟ (و چیز آخر است: محکوم کردن و افتخار کردن)

 

*              *               *

 جلسه نقد کتاب مرتضی پارسا هرچند با  مسافرت استاد بهمن رافعی به خارج از کشور و غیبت یکی از منتقدین اصلی همراه بود , اما همین حضور سی و چند نفره کیفیت خوبی داشت. مهمتر از همه دوستی ها بود و بحث هایی که آلوده به مسائل شخصی نشدند . در مجموع دوستی ها و شعرها و نقد ها خوب بودند. همین

دانلود فایل pdf نقد مکتوب امیر سنجوری بر مجموعه شعر سطرهای پایانی(تالیف مرتضی پارسا)

یکسری تصاویر از جلسه نقد "سطرهای پایانی" را ببینید:

عکس 1: وقتی منتقد جلسه , تدارکاتچی می شود.

عکس2: شعرخوانی صمیمی بعد از جلسه

عکس3:شعرخوانی صمیمی بعد از جلسه

عکس4:توجه ویژه به سالن های هنری!

 

اشارات:

1-شعر "خلیج فارس" من در این نشانی منتشر شده اما متاسفانه نامی از من ذیل آن نیست.... و متاسفانه نامی از من ذیل آن نیست!

2-مجله عقربه از تعدادی از فعالان ادبی سئوالی مطرح کرده بود که : (آیا در شرایط فعلی،شاعر یا نویسنده حق دارد(می تواند) در جشنواره های رقابتی شعر و داستان که توسط نهادهای دولتی برگذار می شود شرکت کنند؟ ) و  دوستان نیز به این سئول جواب های متنوعی داده اند . پاسخ من  را می توانید در شماره هفتم مجله عقربه بخوانید:

پاسخ امیر سنجوری به سئوال مجله ادبی عقربه

3-مجله ادبی کولاژ منتشر شد. ظاهرا شعر یا اشعاری از من نیز در این مجله هست اما نسخه اصلی اش را ندارم و هنوز آن را ندیده ام.

4-شاید شعری از من خوانده باشید در کتابی که از اینجا دانلود می شود. با تاسف باید بگویم این تنها یک سایه از شعر من است. برای شعر اصفهان متاسفم که یک فسیل عصر یخبندان مثل آقای "ایکس" می آید با سلیقه شخصی خودش با شعر شاعران اینگونه رفتار می کند , فسیل جان نمی خواهی چاپش کنی , نکن... حق نداری شعر ملت را با سلیقه عصر حجری خودت خراب کنی!

5- یک شعر سپید از من بخوانید در وبلاگ دوستی به نام مهدی رسولی , به تاریخ پست دقت کنید و آدرس وبلاگ من که سالها است مسدود شده... جالب بود این را دیدم!

یک کار سپید از امیر سنجوری در وبلاگ مهدی رسولی

 6-  به لطف خانم فاطمه محسن زاده  , یک غزل از من در سایت "متن نو" منتشر شده است که دوستان را به خواندنش دعوت می کنم.

یک غزل از امیر سنجوری در پایگاه ادبی "متن نو"

7-دوست ناشناسی در سایت کلوپ ‘ در صفحه شخصی خودش شعری از من را منتشر کرده است.

یک چارپاره از امیر سنجوری 

8-مشکل سرور های آپلود برای  مصاحبه هایم برطرف شد . همه را در یک فضا مربوط به خودم آپلود کردم که می توانید از لینک های کناری همین وبلاگ یا در صفحه "درباره من و این وبلاگ" به آنها دسترسی داشته باشید.

9-دوستانی که من را با هر نامی در پیوندهایشان قرار داده اند , اطلاع بدهند و توقع جبران داشته باشند.

 

عکس این پست:

 

()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیز ها(6)

90/12/07 توضیح:

 از حرف های شما و کامنت هایی که برای من فرستاده اید , متوجه شده ام دوستانی به نام حقیر , برای دیگران کامنت گذاری می کنند.  از طرف من برای یک نفر می نویسند "من خیلی از تو خوشم می آید , چرا شماره تلفنت را نمی دهی که شعرهایت را به صورت تلفنی  نقد کنم؟" و طرف هم شماره اش را برای من می فرستد!! از طرف من به یک نفر می گویند "من را به شهر خودتان دعوت کن..." و طرف برای من آدرس و ساعت ملاقات می فرستد!!

 از طرف من به یک نفر می گویند "تولدت مبارک" و او هم در جواب از من تشکر می کند!!

 از طرف من "فوت مادر یک نفر" را به او تسلیت می گویند و او هم در جواب از من قدردانی می کند!!

من اوایل نارحت می شدم اما بعد که برایم عادی شد , خنده ام گرفت! بدون اینکه خودم زحمتی بکشم دارند پایه های دوستی من را تقویت می کنند. دارند دوستان من را زیاد می کنند. دانسته اند اگر به نام من ناسزا بنویسند , کسی باور نمی کند , بنا بر این به نام من کامنت های دوستانه و محبت آمیز می نویسند!

 

 

.... توضیح دادم . تمام شد.

 

 

چیز اول- واقعی باشیم)

 

سئوال مهمی است. اینکه چرا بعضی از ما هنور نفهمیده ایم که دوران اسطوره شدن ها و غول شدن ها تمام شده است.

اینکه چرا داعیه ادبیات مدرن و پست مدرن داریم اما اولین شالوده های مدرنیسم و حذف کلان روایت ها و مرگ اسطوره ها را نیاموخته ایم.

 اینکه چرا ما ادبیاتمان متناسب با اجتماعمان پیشرفت نمی کند. اینکه چرا ما برای مردمی که هنوز نیما را نشناخته اند باید هر روز ژانر و سبک و موج تازه ای خلق کنیم؟

 وقت آن شده که از خودمان سئوال کنیم ما قرار است در شعر چه کار کنیم؟

شما تابه حال از خودتان این سئوال را پرسیده اید؟

شرط می بندم خیلی از ما خودمان را مثل جوانی های شاملو یا اخوان فرض می کنیم. خیلی از ما در حال خلق یک اسطوره از خودمان هستیم. خیلی از ما (متاسفانه و با عرض معذرت) در توهم به سر می بریم.

 

 اما من همیشه دوست داشته ام یک آدم معمولی خوب , یک کارمند خوب, یک همسر خوب, یک همسایه خوب, یک فرزند خوب, یک دوست خوب, یک پسرعموی خوب و به طور کلی در هر نقشی که هستم , یک انسان خوب باشم. تعریف این "خوبی" نسبی است و بر می گردد به ری اکشن های آدم های اطرافم. این خوبی ها را با آدم ها تعریف می کنم. 

شعر هم همیشه بوده و هست. در تمام این مراحل بوده و هست. در کنار همه ی اتفاقات و موازی با زندگی من. 

من ادبیاتی که به قیمت تنهایی همسرم , اختلال در کارم , عقب ماندگی از تحصیلم و عدم رسیدگی کافی به خانواده و دوستانم باشد را نمی خواهم.

باور کنید "عمو امیر" و "دایی امیر" بودن برای من از "کافکا" بودن شیرین تر است!

چرا ما فکر می کنیم مطالعه یعنی انزوا و غرق در یک مشت کاغذ و تئوری شدن؟ چرا "فکر کردن" را جزیی از مطالعه قلمداد نمی کنیم؟ و حرف زدن را؟ و بحث را؟ و ارتباط را؟

ای کاش می فهمیدیم که معنی جمله "ادبیات همه زندگی من است" این نیست که جیره خوار پدرمان باشیم و روز و شبمان را به بطالت و ولگردی در پارک ها و انجمن ها و همایش ها سپری کنیم و دومیلیون تومان پول بدهیم کتاب چاپ کنیم و.... هیچ.

 

 چیز دوم- سرقت شعر یا سرقت نقد؟)

 

دارم شعرهایم را در گوگل سرچ می کنم . قبل از انتشار کتاب این کار لازم است. نتایج جالب و عجیبی را هم دیده ام. این "چیز" وبلاگم را مرتباً به روز می کنم و این بند مدام در حال تغییر است. باز هم سر بزنید.

شاید از کامنت باکس پست قبلی ام فهمیده باشید , داستان دوستی را که به جای سرقت شعر , سرقت "نقد" انجام داده بود و بخشی از نقد من بر شعر زبیده حسینی را به نام خودش برای شعر حسن آذری فرستاده بود و تازه طلبکار هم بود و در جواب اعتراض من می گفت: مگه چیه؟ تو چرا انقدر مغروری!!

و برای من شعری هم سروده بود و داستانی داشتیم خلاصه بیا و ببین....

اما الان حرف من گزارش آن ماجرا نیست , بلکه  می خواهم یک نکنه مهم را بگویم و هدف اصلی ام از این "چیز" , همین نکته است:

وقتی حسن آذری و یکی دو نفر دیگر برایم کامنت گذاشتند و گفتند: خوشحال باش که مورد سرقت قرار گرفته ای , چند لحظه به فکر فرو رفتم. و به این نتیجه رسیدم که متن من آنقدر ها هم حائز اهمیت نبود. و آن متن بدون شعر خانم حسینی به خودی خود ارزش خاصی نداشت. چون بحث خاصی را در آن مطرح نکرده بودم.

و به این فکر فرو رفتم که چرا بعضی از سارقان محترم با کج سلیقگی اقدام به سرقت متن ها و شعرهایی می کنند که  آنقدر ها هم درخشان نیستند , و این سرقت باعث می شود خالق آن اثر دچار فکر و خیالاتی بشود و تصور بکند نکند خبری هست... و تصور بکند او شاهکاری خلق کرده که به سرقت رفته است!

در ادبیات فرانسه , سرقت ادبی نه تنها نکوهیده نیست بلکه خیلی هم پسندیده است چون باعث رونق و انتشار یک اثر ادبی می شود. اما در مملکتی که ادبیات ابزار خودنمایی است و شعر زیبا نوشتن , مایه مباهات و برتری خواهد شد , قضیه فرق می کند.

 این آدم ها چون هرگز بری فکر و سرایش و دغدغه های خودشان ارزشی قائل نیستند و چون خودشان را موجودات دارای تصمیم و ذی شعوری قلمداد نمی کنند , طبیعتاً برای فکر و سرایش و دغدغه های دیگران نیز همینگونه بی تفاوت خواهند بود.

چند تا از کارهای نسبتاً قدیمی تر و بیشتر شنیده شده ام را در گوگل سرچ کردم. عجیب بود , این ها را ببینید:

1-  این وبلاگ  و این وبلاگ غزل "خورشید اگر دریچه به زندان بیاورد" مرا بدون ذکر نام من منتشر کرده اند. هرچند جای شکرش باقی است که اسم کس دیگری را ذیل شعر ننوشته اند اما باز هم بی معرفتی است...

2- این وبلاگ و این وبلاگ هم غزل "گرگ و میش" مرا بدون نام من منتشر کرده اند.

همین غزل در فیسبوک در این صفحه و این صفحه نیز بدون یاد آوری نام شاعر , منتشر شده است. جالب اینجا است که یکی از این صفحات نام خودش را "خانه شعر زاینده رود" گذاشته و ظاهراً از بچه های اصفهان است.

3- در این آدرس شخصی غزل "ای کاش در حضور تو باران نمی گرفت" مرا بدون ذکر نام من برای دوستش کامنت کرده است!

4- به این نشانی هم سر بزنید. یک بیت از غزل بالا را در صفحه  خودش آورده...

5- به تازگی این وبلاگ نیز غزل "حیاط مشترک" من را بدون نام منتشر کرده.

6- اما ببینید این آدرس در فیسوک را که رسماً غزلی از من را منهدم کرده و مورد اصابت موشک قرار داده است . هرچه ایراد وزنی و قافیه ای در این شعر می بینید هیچ ربطی به من ندارد و مسئولیتش به عهده سارق است!

7- حالا یک سری بزنیم به این آدرس , نمی خواهم بگویم امانت داری نکرده , نمی خواهم بگویم زبانم لال کپی برداری کرده, اصلا هیچ چیز بدی نمی خواهم بگویم , اما "توارد" هم حدی دارد!

من: نمی توانم از این عاشقانه تر بنویسم

او: چرا نباید از این عاشقانه تر بنویسم... و الی آخر ‘ قضاوت با شما

8-اینجا و اینجا دوست دیگری غزل های  "باخودت چه می کنی امیر؟" و "آواره" من را بدون ذکر نام شاعر منتشر کرده. اتفاقا غزل اول را تا به حال در هیچ فضای حقیقی و مجازی منتشر نکرده بودم ‘ نمی دانم این کار قدیمی و ضعیف چطور به دست او رسیده است. یا شاد او هم از آشنایانی است که امانت داری نمی کنند....

9- در این نشانی , شخصی به نام مونا شجاعی رباعی "یلدای من" را برای دوستش کامنت کرده است و باز هم خبری از نام شاعر نیست.

ناراحتی من و امثال من , دزدیده شدن شعرمان نیست چون شعری که در صفحات اینترنتی منتشر می کنیم , قطعاً به نام خودمان به ثبت خواهد رسید و همانگونه که گفتم , این نمی تواند ابزاری برای خودنمایی باشد ,فقط از اینکه می بینیم یک نفر رعایت امانت  را نمی کند دلخور می شویم و وظیفه داریم برای حفظ سلامت فضای ادبی , این قبیل بد اخلاقی ها را علنی کنیم.

وقتی کسی شعر شما را بدون نام خودتان منتشر می کند , مثل این است که ماشین شما را با درهای باز و سوییچ وسط خیابان رها کند. شاید او "دزد" نباشد , اما اهمال کاری و بی تفاوتی اش به هر حال به ضرر شما است.

 ما ممکن است بخواهیم از حق خودمان بگذریم , اما حق نداریم اجازه بدهیم این فضا آنقدر بی صاحب شود که موضوع سرقت های ادبی گریبانگیر همه شود.

داستان ترحم بر پلنگ است و ستمکاری بر گله...

 

 

چیز سوم- شاید خبر خوب)

مبارزه و اعتراضی که سه - چهار سال است همه با هم برای رفع تبعیض ها و ناداوری های ادبی انجام داده ایم , تا حد زیادی نتیجه داد!

هرچند معتقدم "خر" همان خر است و فقط پالانش عوض شده , اما خوشحالم که از امسال  "داوری پدر برای فرزند یا برعکس" غیر قانونی شد. "داور بودن" در یک استان و "شرکت کننده بودن" در یک استان دیگر غیر قانونی شد.

یادتان که هست... وقتی سید(ح-م) فرزند سید(ج-م) برگزیده جشنواره دفاع مقدس 78 بندرعباس شد؟ و پدرش داور بود؟ و ما هرچه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد؟

وقتی (س-م) فرزند استاد(م-م) در فجر اصفهان اول شد؟ و پدرش داور دوره قبل همان جشنواره و جزء دبیرخانه بود؟

یادتان هست وقتی (م.ج-ش) در جشنواره فجر در اصفهان داور بود و در تهران شرکت کننده؟ و تمام رقبای اصلی اش در اصفهان را قلع و قمع کرد تا خودش بتواند در تهران برگزیده شود؟ و برگزیده هم شد...!!

یادتان که هست چقدر توی سر خودمان زدیم و کسی نشنید؟

اما از امسال دیگر کسی نمی تواند در یک استان داور باشد و در تهران , شرکت کننده.کسی نمی تواند داور شعر های فرزند خودش باشد.حتی رابطه های خواهر و برادری و زن و شوهری هم در این فیلتر قرار دارند.

و ما راضی هستیم و تشکر می کنیم. ما به بخشی از آنچه می خواستیم , رسیدیم. 

 

برای یاد آوری , این نقدی است بر جشنواره شعر فجر به قلم محمدرضا نامدار پور- تاریخ مطلب گویای همه چیز است.

برای خواندنش اینجا کلیک کنید.

 

 

چیز چهارم- کوتاه)

عضویت من در سایت مشاوران حقوقی کشور رسماً تایید شد و از این به بعد می توانید مشکلات و سئوالات حقوقی تان را در این آدرس از من من بپرسید.

شاید اینطوری مفید تر باشم!

ضمناً با مقاله ای پیرامون "حقوق حاکم بر وبلاگها"به روز کرده ام. این مقاله یکی از تحقیق های دوره کارشناسی خودم بوده و موضوع منحصر به فردی هم دارد. مطالعه آن برای شما که در این عرصه فعالیت می کنید خالی از لطف نخواهد بود.

و البته بحث حقوقی "سرقت های ادبی" هم تا حدی در این مقاله قابل طرح و تعقیب هست.

 

چیز آخر - همایش قاب سپید)

بعد از سال ها مهمان جمعی بودم که اعضایش به هم حسودی نمی کردند. بعد از سالها "مسئولین" ی را دیدم از من توقع تعظیم نداشتند. بعد از سالها بچه هایی را دیدم که دوست داشتند شعر بخوانند و شعر بشنوند و دنبال خودنمایی نبودند.

بعد از سالها به همایشی دعوت شده بودم که 80درصد وقتش را سخنرانی رییس ارشاد و مدیر فلان اداره و بهمان نهاد و... اشغال نکرده بود.

پنج شنبه 20 بهمن , موسسه صائب میزبان همایشی بود که به بهانه ی زمستان و با نگاهی به شعر اصفهان بر پا می شد. بدون سخنرانی های کسل کننده و متزورانه.استقبال به حدی بود که  سالن آمفی تئاتر جوابگو نبود و دامنه جمعیت با صندلی های پلاستیکی به کریدور هم کشیده شد. و خیلی ها ایستاده برنامه را دنبال کردند.

همایش خوب و صمیمانه ای بود با صندلی داغی که همه را به وجد آورد و موسیقی هایی که با ارزش بودند.

با بچه هایی که قابل توجه و قوی بودند و مرا خیلی امیدوار کردند. این مطلب را برای تشکر از صمیمیت بچه های خوب حلقه ادبی (نه انجمن) از شعر تا شعور نوشتم. 

و تشکر خیلی ویژه  از دوست خوبم امین قائمی که  بخش بزرگی از شادی آن شب را مدیون او بودیم. امین باعث شد با بعضی از شاعران خوب و قدیمی که سالها بود همدیگر را ندیده بودیم , جمع باشیم.

 

و این شعر را به شما و دوستانی که در همایش نسخه کاملش را می خواستند من همراه نداشتم( و قول داده بودم در وبلاگ بگذارم ) ..... پیشکش می کنم:

 

 به مرزهای جهان بی تو اعتباری نیست

به عکس های هوایی , به نقشه های بزرگ

به رنگ های شب آلودِ منتشر در صبح

به گله های تماشا و پرده خوانی گرگ

 

که روزنامه ترین شب نوشته های جهان

درفش در تن ناباورِ صدای تو اند

که سطر های پشیمانِ قصه های سیاه

هبوط مرثیه ی تازه ی برای تو اند

 

تو مادرِ نگران منی - نشسته به صبر-

به تنگ آمده ای , از تلاطم ات پیداست

وسیع و خسته و آرام و باشکوه و نجیب

چقدر خشم فروخورده ی زمین , زیبا است

 

تو چینِ دامن شرمِ بلندِ اقیانوس

تو رنگِ ساده ی اندوهِ یک تماشایی

تو انعکاس خدایی در آفرینش آب

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

 

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

وطن به غیر وطن منتسب نخواهد شد

تو را تمام جهان غیر از این خطاب کنند

"خلیج فارس , خلیج عرب نخواهد شد"

 

 

 

به جای اشارات:

از محبوبه حدادی  و فهیم و ندا و هادی وحیدی و افشین کریمی و ایمان یادگاری و زهرا رجایی و محمود و لیموترش و رضوانه سخن گو و پگاه بهنامی و دوست و مریم عبدی و کسرا و پروین پورجوادی و فاطمه جهانباز نژاد و تازه های ادبی و سیده زهرا موسوی و محمد مهدی ابوترابی و... ممنونم.

شما هم اگر مرا در پیوندهایتان قرار داده اید , اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.


 

عکس این پست

از راست به چپ: امیر ارجینی خالق ترانه "رفیق من سنگ صبور غم هام..." - عادل سالم- مهدی احمدی- من- و... با بچه های اصفهان(همایش قاب سپید)


ادامه مطلب ...
()چیز از شما


یکسری حرف ها از چیز ها(6)

90/12/07 توضیح:

 از حرف های شما و کامنت هایی که برای من فرستاده اید , متوجه شده ام دوستانی به نام حقیر , برای دیگران کامنت گذاری می کنند.  از طرف من برای یک نفر می نویسند "من خیلی از تو خوشم می آید , چرا شماره تلفنت را نمی دهی که شعرهایت را به صورت تلفنی  نقد کنم؟" و طرف هم شماره اش را برای من می فرستد!! از طرف من به یک نفر می گویند "من را به شهر خودتان دعوت کن..." و طرف برای من آدرس و ساعت ملاقات می فرستد!!

 از طرف من به یک نفر می گویند "تولدت مبارک" و او هم در جواب از من تشکر می کند!!

 از طرف من "فوت مادر یک نفر" را به او تسلیت می گویند و او هم در جواب از من قدردانی می کند!!

من اوایل نارحت می شدم اما بعد که برایم عادی شد , خنده ام گرفت! بدون اینکه خودم زحمتی بکشم دارند پایه های دوستی من را تقویت می کنند. دارند دوستان من را زیاد می کنند. دانسته اند اگر به نام من ناسزا بنویسند , کسی باور نمی کند , بنا بر این به نام من کامنت های دوستانه و محبت آمیز می نویسند!

 

 

.... توضیح دادم . تمام شد.

 

 

چیز اول- واقعی باشیم)

 

سئوال مهمی است. اینکه چرا بعضی از ما هنور نفهمیده ایم که دوران اسطوره شدن ها و غول شدن ها تمام شده است.

اینکه چرا داعیه ادبیات مدرن و پست مدرن داریم اما اولین شالوده های مدرنیسم و حذف کلان روایت ها و مرگ اسطوره ها را نیاموخته ایم.

 اینکه چرا ما ادبیاتمان متناسب با اجتماعمان پیشرفت نمی کند. اینکه چرا ما برای مردمی که هنوز نیما را نشناخته اند باید هر روز ژانر و سبک و موج تازه ای خلق کنیم؟

 وقت آن شده که از خودمان سئوال کنیم ما قرار است در شعر چه کار کنیم؟

شما تابه حال از خودتان این سئوال را پرسیده اید؟

شرط می بندم خیلی از ما خودمان را مثل جوانی های شاملو یا اخوان فرض می کنیم. خیلی از ما در حال خلق یک اسطوره از خودمان هستیم. خیلی از ما (متاسفانه و با عرض معذرت) در توهم به سر می بریم.

 

 اما من همیشه دوست داشته ام یک آدم معمولی خوب , یک کارمند خوب, یک همسر خوب, یک همسایه خوب, یک فرزند خوب, یک دوست خوب, یک پسرعموی خوب و به طور کلی در هر نقشی که هستم , یک انسان خوب باشم. تعریف این "خوبی" نسبی است و بر می گردد به ری اکشن های آدم های اطرافم. این خوبی ها را با آدم ها تعریف می کنم. 

شعر هم همیشه بوده و هست. در تمام این مراحل بوده و هست. در کنار همه ی اتفاقات و موازی با زندگی من. 

من ادبیاتی که به قیمت تنهایی همسرم , اختلال در کارم , عقب ماندگی از تحصیلم و عدم رسیدگی کافی به خانواده و دوستانم باشد را نمی خواهم.

باور کنید "عمو امیر" و "دایی امیر" بودن برای من از "کافکا" بودن شیرین تر است!

چرا ما فکر می کنیم مطالعه یعنی انزوا و غرق در یک مشت کاغذ و تئوری شدن؟ چرا "فکر کردن" را جزیی از مطالعه قلمداد نمی کنیم؟ و حرف زدن را؟ و بحث را؟ و ارتباط را؟

ای کاش می فهمیدیم که معنی جمله "ادبیات همه زندگی من است" این نیست که جیره خوار پدرمان باشیم و روز و شبمان را به بطالت و ولگردی در پارک ها و انجمن ها و همایش ها سپری کنیم و دومیلیون تومان پول بدهیم کتاب چاپ کنیم و.... هیچ.

 

 چیز دوم- سرقت شعر یا سرقت نقد؟)

 

دارم شعرهایم را در گوگل سرچ می کنم . قبل از انتشار کتاب این کار لازم است. نتایج جالب و عجیبی را هم دیده ام. این "چیز" وبلاگم را مرتباً به روز می کنم و این بند مدام در حال تغییر است. باز هم سر بزنید.

شاید از کامنت باکس پست قبلی ام فهمیده باشید , داستان دوستی را که به جای سرقت شعر , سرقت "نقد" انجام داده بود و بخشی از نقد من بر شعر زبیده حسینی را به نام خودش برای شعر حسن آذری فرستاده بود و تازه طلبکار هم بود و در جواب اعتراض من می گفت: مگه چیه؟ تو چرا انقدر مغروری!!

و برای من شعری هم سروده بود و داستانی داشتیم خلاصه بیا و ببین....

اما الان حرف من گزارش آن ماجرا نیست , بلکه  می خواهم یک نکنه مهم را بگویم و هدف اصلی ام از این "چیز" , همین نکته است:

وقتی حسن آذری و یکی دو نفر دیگر برایم کامنت گذاشتند و گفتند: خوشحال باش که مورد سرقت قرار گرفته ای , چند لحظه به فکر فرو رفتم. و به این نتیجه رسیدم که متن من آنقدر ها هم حائز اهمیت نبود. و آن متن بدون شعر خانم حسینی به خودی خود ارزش خاصی نداشت. چون بحث خاصی را در آن مطرح نکرده بودم.

و به این فکر فرو رفتم که چرا بعضی از سارقان محترم با کج سلیقگی اقدام به سرقت متن ها و شعرهایی می کنند که  آنقدر ها هم درخشان نیستند , و این سرقت باعث می شود خالق آن اثر دچار فکر و خیالاتی بشود و تصور بکند نکند خبری هست... و تصور بکند او شاهکاری خلق کرده که به سرقت رفته است!

در ادبیات فرانسه , سرقت ادبی نه تنها نکوهیده نیست بلکه خیلی هم پسندیده است چون باعث رونق و انتشار یک اثر ادبی می شود. اما در مملکتی که ادبیات ابزار خودنمایی است و شعر زیبا نوشتن , مایه مباهات و برتری خواهد شد , قضیه فرق می کند.

 این آدم ها چون هرگز بری فکر و سرایش و دغدغه های خودشان ارزشی قائل نیستند و چون خودشان را موجودات دارای تصمیم و ذی شعوری قلمداد نمی کنند , طبیعتاً برای فکر و سرایش و دغدغه های دیگران نیز همینگونه بی تفاوت خواهند بود.

چند تا از کارهای نسبتاً قدیمی تر و بیشتر شنیده شده ام را در گوگل سرچ کردم. عجیب بود , این ها را ببینید:

1-  این وبلاگ  و این وبلاگ غزل "خورشید اگر دریچه به زندان بیاورد" مرا بدون ذکر نام من منتشر کرده اند. هرچند جای شکرش باقی است که اسم کس دیگری را ذیل شعر ننوشته اند اما باز هم بی معرفتی است...

2- این وبلاگ و این وبلاگ هم غزل "گرگ و میش" مرا بدون نام من منتشر کرده اند.

همین غزل در فیسبوک در این صفحه و این صفحه نیز بدون یاد آوری نام شاعر , منتشر شده است. جالب اینجا است که یکی از این صفحات نام خودش را "خانه شعر زاینده رود" گذاشته و ظاهراً از بچه های اصفهان است.

3- در این آدرس شخصی غزل "ای کاش در حضور تو باران نمی گرفت" مرا بدون ذکر نام من برای دوستش کامنت کرده است!

4- به این نشانی هم سر بزنید. یک بیت از غزل بالا را در صفحه  خودش آورده...

5- به تازگی این وبلاگ نیز غزل "حیاط مشترک" من را بدون نام منتشر کرده.

6- اما ببینید این آدرس در فیسوک را که رسماً غزلی از من را منهدم کرده و مورد اصابت موشک قرار داده است . هرچه ایراد وزنی و قافیه ای در این شعر می بینید هیچ ربطی به من ندارد و مسئولیتش به عهده سارق است!

7- حالا یک سری بزنیم به این آدرس , نمی خواهم بگویم امانت داری نکرده , نمی خواهم بگویم زبانم لال کپی برداری کرده, اصلا هیچ چیز بدی نمی خواهم بگویم , اما "توارد" هم حدی دارد!

من: نمی توانم از این عاشقانه تر بنویسم

او: چرا نباید از این عاشقانه تر بنویسم... و الی آخر ‘ قضاوت با شما

8-اینجا و اینجا دوست دیگری غزل های  "باخودت چه می کنی امیر؟" و "آواره" من را بدون ذکر نام شاعر منتشر کرده. اتفاقا غزل اول را تا به حال در هیچ فضای حقیقی و مجازی منتشر نکرده بودم ‘ نمی دانم این کار قدیمی و ضعیف چطور به دست او رسیده است. یا شاد او هم از آشنایانی است که امانت داری نمی کنند....

9- در این نشانی , شخصی به نام مونا شجاعی رباعی "یلدای من" را برای دوستش کامنت کرده است و باز هم خبری از نام شاعر نیست.

ناراحتی من و امثال من , دزدیده شدن شعرمان نیست چون شعری که در صفحات اینترنتی منتشر می کنیم , قطعاً به نام خودمان به ثبت خواهد رسید و همانگونه که گفتم , این نمی تواند ابزاری برای خودنمایی باشد ,فقط از اینکه می بینیم یک نفر رعایت امانت  را نمی کند دلخور می شویم و وظیفه داریم برای حفظ سلامت فضای ادبی , این قبیل بد اخلاقی ها را علنی کنیم.

وقتی کسی شعر شما را بدون نام خودتان منتشر می کند , مثل این است که ماشین شما را با درهای باز و سوییچ وسط خیابان رها کند. شاید او "دزد" نباشد , اما اهمال کاری و بی تفاوتی اش به هر حال به ضرر شما است.

 ما ممکن است بخواهیم از حق خودمان بگذریم , اما حق نداریم اجازه بدهیم این فضا آنقدر بی صاحب شود که موضوع سرقت های ادبی گریبانگیر همه شود.

داستان ترحم بر پلنگ است و ستمکاری بر گله...

 

 

چیز سوم- شاید خبر خوب)

مبارزه و اعتراضی که سه - چهار سال است همه با هم برای رفع تبعیض ها و ناداوری های ادبی انجام داده ایم , تا حد زیادی نتیجه داد!

هرچند معتقدم "خر" همان خر است و فقط پالانش عوض شده , اما خوشحالم که از امسال  "داوری پدر برای فرزند یا برعکس" غیر قانونی شد. "داور بودن" در یک استان و "شرکت کننده بودن" در یک استان دیگر غیر قانونی شد.

یادتان که هست... وقتی سید(ح-م) فرزند سید(ج-م) برگزیده جشنواره دفاع مقدس 78 بندرعباس شد؟ و پدرش داور بود؟ و ما هرچه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد؟

وقتی (س-م) فرزند استاد(م-م) در فجر اصفهان اول شد؟ و پدرش داور دوره قبل همان جشنواره و جزء دبیرخانه بود؟

یادتان هست وقتی (م.ج-ش) در جشنواره فجر در اصفهان داور بود و در تهران شرکت کننده؟ و تمام رقبای اصلی اش در اصفهان را قلع و قمع کرد تا خودش بتواند در تهران برگزیده شود؟ و برگزیده هم شد...!!

یادتان که هست چقدر توی سر خودمان زدیم و کسی نشنید؟

اما از امسال دیگر کسی نمی تواند در یک استان داور باشد و در تهران , شرکت کننده.کسی نمی تواند داور شعر های فرزند خودش باشد.حتی رابطه های خواهر و برادری و زن و شوهری هم در این فیلتر قرار دارند.

و ما راضی هستیم و تشکر می کنیم. ما به بخشی از آنچه می خواستیم , رسیدیم. 

 

برای یاد آوری , این نقدی است بر جشنواره شعر فجر به قلم محمدرضا نامدار پور- تاریخ مطلب گویای همه چیز است.

برای خواندنش اینجا کلیک کنید.

 

 

چیز چهارم- کوتاه)

عضویت من در سایت مشاوران حقوقی کشور رسماً تایید شد و از این به بعد می توانید مشکلات و سئوالات حقوقی تان را در این آدرس از من من بپرسید.

شاید اینطوری مفید تر باشم!

ضمناً با مقاله ای پیرامون "حقوق حاکم بر وبلاگها"به روز کرده ام. این مقاله یکی از تحقیق های دوره کارشناسی خودم بوده و موضوع منحصر به فردی هم دارد. مطالعه آن برای شما که در این عرصه فعالیت می کنید خالی از لطف نخواهد بود.

و البته بحث حقوقی "سرقت های ادبی" هم تا حدی در این مقاله قابل طرح و تعقیب هست.

 

چیز آخر - همایش قاب سپید)

بعد از سال ها مهمان جمعی بودم که اعضایش به هم حسودی نمی کردند. بعد از سالها "مسئولین" ی را دیدم از من توقع تعظیم نداشتند. بعد از سالها بچه هایی را دیدم که دوست داشتند شعر بخوانند و شعر بشنوند و دنبال خودنمایی نبودند.

بعد از سالها به همایشی دعوت شده بودم که 80درصد وقتش را سخنرانی رییس ارشاد و مدیر فلان اداره و بهمان نهاد و... اشغال نکرده بود.

پنج شنبه 20 بهمن , موسسه صائب میزبان همایشی بود که به بهانه ی زمستان و با نگاهی به شعر اصفهان بر پا می شد. بدون سخنرانی های کسل کننده و متزورانه.استقبال به حدی بود که  سالن آمفی تئاتر جوابگو نبود و دامنه جمعیت با صندلی های پلاستیکی به کریدور هم کشیده شد. و خیلی ها ایستاده برنامه را دنبال کردند.

همایش خوب و صمیمانه ای بود با صندلی داغی که همه را به وجد آورد و موسیقی هایی که با ارزش بودند.

با بچه هایی که قابل توجه و قوی بودند و مرا خیلی امیدوار کردند. این مطلب را برای تشکر از صمیمیت بچه های خوب حلقه ادبی (نه انجمن) از شعر تا شعور نوشتم. 

و تشکر خیلی ویژه  از دوست خوبم امین قائمی که  بخش بزرگی از شادی آن شب را مدیون او بودیم. امین باعث شد با بعضی از شاعران خوب و قدیمی که سالها بود همدیگر را ندیده بودیم , جمع باشیم.

 

و این شعر را به شما و دوستانی که در همایش نسخه کاملش را می خواستند من همراه نداشتم( و قول داده بودم در وبلاگ بگذارم ) ..... پیشکش می کنم:

 

 به مرزهای جهان بی تو اعتباری نیست

به عکس های هوایی , به نقشه های بزرگ

به رنگ های شب آلودِ منتشر در صبح

به گله های تماشا و پرده خوانی گرگ

 

که روزنامه ترین شب نوشته های جهان

درفش در تن ناباورِ صدای تو اند

که سطر های پشیمانِ قصه های سیاه

هبوط مرثیه ی تازه ی برای تو اند

 

تو مادرِ نگران منی - نشسته به صبر-

به تنگ آمده ای , از تلاطم ات پیداست

وسیع و خسته و آرام و باشکوه و نجیب

چقدر خشم فروخورده ی زمین , زیبا است

 

تو چینِ دامن شرمِ بلندِ اقیانوس

تو رنگِ ساده ی اندوهِ یک تماشایی

تو انعکاس خدایی در آفرینش آب

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

 

تو پشت پشتِ زمینی , اگرچه دریایی

وطن به غیر وطن منتسب نخواهد شد

تو را تمام جهان غیر از این خطاب کنند

"خلیج فارس , خلیج عرب نخواهد شد"

 

 

 

به جای اشارات:

از محبوبه حدادی  و فهیم و ندا و هادی وحیدی و افشین کریمی و ایمان یادگاری و زهرا رجایی و محمود و لیموترش و رضوانه سخن گو و پگاه بهنامی و دوست و مریم عبدی و کسرا و پروین پورجوادی و فاطمه جهانباز نژاد و تازه های ادبی و سیده زهرا موسوی و محمد مهدی ابوترابی و... ممنونم.

شما هم اگر مرا در پیوندهایتان قرار داده اید , اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.


 

عکس این پست

از راست به چپ: امیر ارجینی خالق ترانه "رفیق من سنگ صبور غم هام..." - عادل سالم- مهدی احمدی- من- و... با بچه های اصفهان(همایش قاب سپید)


ادامه مطلب ...
()چیز از شما


قدیمی ترین ژانر زندگی انسان

 

گفتاری تجربی و فارغ از تئوری:

شراب و ساقی و دلبر و پست مدرنیسم!

 


 بعد از نیما که وفادار به همه اصول شعر کلاسیک به جز مساوی بودن طول مصراع ها بود , شاعران تازه فهمیدند می شود خفقان ادبی - ریشه دار در خفقان اجتماعی و عدم تمایل به تغییر- را شکست و متمایل به تغییر شد.


در حالی که غرب از بلوغ مدرنیسم گذشته بود و تولد پست مدرنیسم را تجربه می کرد در کشور ما جریان های به اصطلاح روشنفکری داشتند کم کم سر بر می آوردند.

نیما مترجم و شاعر بود. خودش عقیده داشت اولین اصلاح در شعر آن روز ایران باید در فرم صورت بگیرد. نیما هنوز معتقد به اصلاحات در معنا و محتوا نبود و چون شکل نوشتاری ترجمه هایش را مناسب ترین خرق عادت برای اولین اصلاحات (حد اقل در فرم) می دید دست به این اصلاحات زد.

یکی از دلایلی که فرم شعر کلاسیک را دستخوش "زیرهم نویسی" به جای "روبروی هم نویسی" کرد همین ترجمه های نیما بودند.

اما شاگردان نیما در گذر از دورانی که با تلفن و تلویزیون و اتومبیل  و صدا و تصویر آمده بود به جهان تازه تری رسیدند.

از طرفی دیگر ادبیات جهان متاثر از موج آزادی خواهی و تجدد طلبی و انقلاب های آمریکای لاتینی در حال شکوفایی بود.

پس لرزه های این شکوفایی در ایران در دوران اواخر مشروطه تا اویل سلطنت پهلوی دوم و بعد از آن با ترجمه هایی که از آثار ادبی بزرگ شکل می گرفت نمود پیدا کرد.

ارتباطات به عنوان مهمترین عامل گسترش این موج عمل کرد و گسترش صنعت چاپ و پیدایش صوت و تصویر کمک شایانی به این موج کردند.

و این اولینبار در تاریخ  بود که "تکنولوژی" به داد ادبیات رسید. همین تکنولوژی که امروز انسان را اسیر اما پیشرفته کرده است.

 

اما از آنجایی که این توسعه در کشورهای جهان سوم مثل ایران متناسب و متوازن انجام نشده بود و  کشور ما تنها مصرف کننده و وارد کننده تکنولوژی و حتی ادبیات بود چیزی که در داخل ایران شکل گرفت و اتفاقی که در کشورمان افتاد برعکس غرب از سطح شروع و به سمت عمق حرکت کرد.

برعکس کشورهایی که در اصل از عمق شروع و با اتکا به پشتوانه های عمیق فکری به سطح رسیده بودند در ایران موج روشنفکرانی پدید آمدند که به همین دلیل بی ریشگی "غرب زده" خطاب شدند. روشنفکرانی که استفاده از کت و شلوار و عینک و سیگار و حمله به حافظ چهار خصیصه ی مشترک همه شان بود - اینها هنوز هم هستند - .

موج جدید ادبیاتی که با دلخوری های اجتماعی و سیاسی شکلی اعتراض گونه به خود گرفته بود و متمایل به شکستن همه ی تابو ها و اصول بود در ایران به راه افتاد که هنوز هم در جنبش های مردمی با کوچکترین تحول سیاسی و اجتماعی , متحول می شود و رنگ جدیدی به خود می گیرد.

و در گذار از تمام این طوفان ها , هرکس داعیه ی روشنفکری داشت از حمله به ادبیات و هنر کلاسیک غافل نشد و برعکس غربی که پیشگام "پست مدرنیسم" بود اما جنبه لوکس و تشریفاتی هنر کلاسیک را برای طبقه اصیل جامعه حفظ می کرد , در ایران تمایل به شکستن و از بین بردن تاریخ هنر کلاسیک در قالب آنچه جنبش های ادبی پست مدرن تلقی شدند به وجود آمد.

و اینجا بود که ما باز هم از اروپا جلو زدیم و یادمان رفت که این پست مدرنیسم از اول قرار بود  هنر کلاسیک را ارتقاء ببخشد و متعالی کند و باز آفرینی تاریخی جدید از ادبیات داشته باشد. بلکه خواستیم از صفر شروع کنیم و از تاریخ کلاسیکی که داشتیم... خجالت کشیدیم!


 

و روزگاری شد که پست مدرن ها فراموش کردند در هنر پست مدرن "باید"ی وجود ندارد و گفتند (( شعر پست مدرن "باید" از قید اصول کلاسیک خلاص بشود)) !!

روزگاری شد که پست مدرن ها نتوانستند درک کنند شعر کلاسیک هم می تواند پست مدرن باشد. و شعر پست مدرن هم می تواند کلاسیک قلمداد شود. قرار نیست همیشه به اصول پایبند باشیم پس می توانیم غزل بگوئیم اما "پست مدرن"

و این تکثر و زاویه گردانی های مختلف در یک اثر از ویژگی های پست مدرنیسم است. 

ژانری که هرگز پایبند نیست و به همین دلیل می تواند در یک اثر خودش را مقید و وسط همان اثر خودش را خلاص کند. 

روزگاری شد که برعکس تمام دنیا , در ایران ,داشتن دیدگاه کلاسیک از سوی جماعت سیگار و عینک و کت و شلوار نمادی از تحجر و بی سوادی قلمداد شد , در حالی که پست مدرنیسم به دلیل همان "آزادی" که برای ادبیات به ارمغان آورد حتی به شما اجازه می دهد کلاسیک فکر کنید و کلاسیک بنویسید چون شما پست مدرن هستید و می تواند چند زاویه از ذهن تان را در چند فرم مختلف روی کاغذ بیاورید. یکی از اینها هم می تواند کلاسیک باشد.


و روزگاری شد که یکی گفت :من (باید) شعر سپید بنویسم... و دیگری گفت: من (باید) غزل بنویسم... و درست به دلیل همین (باید ها)  , اولین مثال نقض در پست مدرن بودن خودشان را به زبان اوردند !


کسی که با دید سطحی و ایراد از دایره واژگانی به "شراب" شعر ایراد می گیرد در حالی که صبح به صبح یک گیلاس شراب می نوشد و هنوز هم آنرا "شراب" می نامد و هنوز رنگش را "ارغوانی" می بیند , اما باز می گوید شراب نماد کهنگی شعر است , متهم تر به تحجر خواهد بود.

کسانی که فارغ از منطق آثار , دایره واژگانی یا فرم آنان را ملاک هایی برای تشخیص مدرن یا پست مدرن یا کلاسیک بودن آنان قرار می دهند , متهم تر به تحجر خواهند بود.



 

اگر رهاشدن از اجبارات شعر کلاسیک رسیدن به تفکر مدرن را به ارمغان می آورد که ادبیات برای گذشتن از دروازه های پست مدرنیسم دیگر مشکلی نداشت. 

 و اگر باقی ماندن در سرایش کلاسیک ,اصالت به همراه داشت دیگر مشکلی برای رسیدن به این اصالت نداشتیم.

نقد یک تفکر فارغ از فرم هایی که ممکن است آن تفکر در آنها بروز کند , اصلی ترین لازمه ی ورود به پبحث مربوط به آن ژانر یا تفکر است.


هنوز که هنوز است اصل تفکر پست مدرنیسم در روح زندگی ما جریان ندارد و تنها با مطالعه مقدمه های کتاب های بزرگ از همان نویسندگانی که از عمق شروع و به سطح رسیدند می خواهیم در "سطح" به آنان بپیوندیم , بدون عمقی که آنها داشتند و ما نداریم.

 

 

اینها دفاع از ادبیات کلاسیک نیست.

اتفاقاً دفاع از پست مدرنیسم به عنوان مظلومترین ژانر هنری ست. دفاع از "پست مدرنیسم"ی که هرکس برایش یک تعریف ارائه می دهد و طبق سلیقه خودش یک جور آن را "ترجمه" می کند. حتی من که دارم این ها را می نویسم در حال طرح قرائت خودم از این مکتب هستم.

پست مدرنیسم از اول خلقت بشر بوده. الان هم هست. در آینده هم خواهد بود. تمام کوچ ها- تمام اختراع ها- تمام تحولات و تمام دانشمندی ها نشءات گرفته از یک ذهن پست مدرن بوده اند. ذهنی که در زمان خودش به نرمال ها قانع نبوده و دنبال چیز های جدید و خرق عادت ها  رفته است.

پست مدرنیسم تعریفی که در کتاب ها به آن برسیم ندارد. این کتاب ها و تئوری ها و کنفرانس ها و جنبش های امروز ناشی از  لزوم هم اندیشی پیرامون پست مدرنیسم است نه خود پست مدرنیسم.

اینها تنها تبیین مصادیق و تجربیات پست مدرن هستند.

پست مدرنیست هیچ مخالفتی با کلاسیسیم ندارد.

این ما هستیم که ناکامی ها و عدم توانایی مان در  برخی سبک ها , سعی می کنیم آنها را مطابق با ضعف های خودمان تعریف بکنیم.

و این ما هستیم که این همزاد همیشگی بشر  - پست مدرنیسم- را  یک ژانر تازه می پنداریم.

در حالی که پست مدرنیسم ‘ قدیمی ترین یار بشر بوده است , از همان روزی که ما را وادار به ترک غار ها کرده تا امروز .

 

()چیز از شما