چیز اول)

به این جمله ها دقت کنید:

"ما باید به اعتقادات  همدیگر احترام بگذاریم" ... "باید به اعتقادات و فرهنگ هر قوم و قبیله ای احترام گذاشت" .... "باید به آداب و رسوم اقوام احترام گذاشت"... "احترام بگذاریم"..."من احترام می گذارم".... "احترام بگذارند"... "احترام"....."احترام"..... 

سئوال : تابحال چند بار این ها را شنیده اید؟

جواب :خیلی

و مخصوصاً در مهمانی های خانوادگی آنجایی که مرد های شکم گنده پا هایشان را روی هم می اندازند در حالی که شلوارشان کمی بالا رفته است و موهای ساق پایشان از بالای جورابشان معلوم شده و مشغول میوه پوست کندن هستند و بحث های روشنفکری می کنند یا جمهوری اسلامی را زیر سئوال می برند یا دارند از اوضاع لیبی حرف می زنند این وسط ها یک گریزی هم به بحث های اجتماعی می زنند و ژست روشنفکری می گیرند و این حرف ها را به زبان می آورند و برای همدیگر سری به نشانه تائید تکان می دهند.

خب , این تا اینجا...

حالا این خبر را بخوانید:

 "تجاوز گروهی به دختر 18 ساله در ملا عام به حکم دادگاهی در پاکستان"

صحبت از احترام به قوانین ملت ها و اقوام و گروه ها و قبیله ها بود , صحبت از "مرد" ها بود , صحبت از "احترام" بود...

حالا به نظر شما چقدر باید به این "سنت" و این"قانون" و این "قبیله" احترام گذاشت؟

سن من و شما قد نمی دهد اما  تاریخ گواهی می دهد , روزی که ادبیات به وجود آمد برای فریاد زدن به وجود آمد. برای بیداری.

-اینها شعار نیست-

باور کنید. اینها عین واقعیت است.

برای بیداری

برای فریاد

و برای انسان.

ما که اسم خودمان را گذاشته ایم "شاعر" , با هر کتابی که چاپ می کنیم , هر شعری که می نویسیم, هر وبلاگی که می زنیم و هر مشکلی بر مشکلات ادبیاتمان اضافه می کنیم

چرا

تابحال نتوانسته ایم اندکی -و فقط اندکی- شعور و فهم ملت هایمان را بالاتر ببریم؟

کاربرد ادبیات برای نسل ما چیست؟

آیا جز اینکه خودمان هم در این بیشعوری سهیم هستیم؟

و آیا می دانستید چنین اقوامی بیخ گوش خودمان در همین مملکت خودمان هم هستند؟ چنین تفکراتی؟ چنین فجایعی؟

 

حالا این خبر را بخوانید:

"انتقام قبیله ای به قیمت قطع شدن پای نوجوان 15 ساله "

 

و شما چقدر به اینگونه آداب و سنن "احترام" می گذارید؟

 

می خواستم کلان روایت هایی مثل "احترام" را به چالش بکشم. می خواستم خودتان را با خودتان درگیر بکنم.

حالا جواب من را بدهید, وقتی آن قبیله مشغول تجاوز به آن دختر بود , دوست داشتید من در عالم خیال یک تانک به شما می دادم تا عاملین و تماشاچیان را نابود می کردید؟

 

یا وقتی چند نفر مشغول قطع کردن پای آن نوجوان بی گناه بودند , شما حاضر بودید با اسلحه ای که من در خیالتان به شما می دادم , آنها را تیرباران بکنید؟

جواب به این سئوال ها ساده نیست.

 

چیز دوم)

یک بحث حقوقی بسیار پیچیده و حساس وجود دارد به نام "قصاص". و یک بحث حساس تر از آن هست به نام "اعدام".در قصاص هایی که به شکل اعدام انجام می شوند مسئاله معمولاً مربوط به قتل نفس است.

بحث من روی همین مسئاله است. روی تفسیر نابجایی که بر آیه "و لکم فی القصاص حیاتا" داشته ایم. 

و می خواهم این سئوال را مطرح بکنم :

قاتلی که چند بار اقدام به خودکشی کرده اما هر بار نجات پیدا کرده است , قاتلی که بیماری روانی دارد, قاتلی که خود آزار و دیگر آزار است, قاتلی که مرگ برایش هیچ اهمیتی ندارد, این انسان را چگونه از "اعدام" می ترسانیم و فکر می کنیم با وضع مجازات اعدام می توانیم چنین انسان هایی را از ارتکاب به جرم قتل منصرف بکنیم؟

در حالی که اگر این فرد می دانست به جای اعدام - که مجازات راحتی برای او است- قرار است 50 سال گوشه ی یک سلول بپوسد و به عمر سیاه اش فکر بکند و به معنای واقعی "عذاب" بکشد , خیلی بیشتر احتمال داشت از ارتکاب به قتل خودداری کند.

چرا اولیای دم در این مملکت - بر اساس آمار و نظر سنجی ها- عمده دلیلی که قاتل را نمی بخشند این است: (چون اگر ببخشیمش بعد از یکی دو سال آزاد می شود , اگر بیست سال می رفت زندان راضی می شدیم و از اعدامش صرفنظر می کردیم...).

یک مورد که شخصاً به عنوان دوست و مشاوره حقوقی  دوستانه در آن دخیل بودم را بازگو می کنم:

مادر همسر یکی از دوستانم در صانحه ی تصادف فوت کرده بود و چون راننده گواهینامه نداشت و ضمناً از صحنه متواری شده بود و به دلیل همین فرار , فرد مصدوم چندین ساعت دیرتر به مرکز درمانی رسیده بود و این اتفاق منجر به فوت وی شده بود , و چند دلیل دیگر... , راننده خودرو محکوم به قصاص شده بود. اما تنها دلیل خانواده مقتول برای "رضایت ندادن" این بود که می دانستند در صورت رضایت , قاتل پس از تحمل چند ماه یا یکی دوسال حبس به خاطر جنبه عمومی جرم , آزاد خواهد شد. آنها توقع مجازات بیشتری داشتند. اما چون این مجازات در قانون ما وجود ندارد علیرغم میل باطنی شان درخواست قصاص کرده بودند.

چرا در حقوق ما فقط دو راه جلوی پای اولیای دم گذاشته اند: یا اعدام , یا رضایت و آزادی سریع قاتل؟

و به خاطر همین آزادی سریع است که خانواده مقتول فکر می کنند قاتل از مجازات خواهد گریخت و باالاجبار برای مجازت وی راضی به اعدام می شوند.


و چرا راه حل سومی نیست مثل این: رضایت به همراه حبس طولانی تر برای قاتل.

چیزی که لرزه بر اندام هر انسان دوستدار آزادی می اندازد. پوسیدن گوشه ی سلول !

 صحبت من , برداشته شدن مجازات اعدام نیست چون گاهی واقعاً نیازمند حذف فیزیکی یک انسان از جامعه هستیم و چاره ای جز اعدام ندریم. در جرائمی مثل قتل های زنجیره ای که قاتلان بسیار باهوش و حرفه ای دارند , یا به دفعات مرتکب قتل می شوند و  وجودشان حتی در زندان هم مخاطره آمیز است , یا  تروریست هایی که هدف مند و سیستماتیک و با عقیده و ایمان خواستار کشتن یک عده از مردم جامعه هستند , چاره ای جز اعدام باقی نمی ماند.گاهی حتی حبس هم تسلی بخش اذهان و افکار عمومی نمی شود. در این گونه موارد در کمال تاسف و تلخی باید گفت اعدام نه حتی مجاز , بلکه واجب است . این در 57 کشور دیگر جهان به جز ایران نیز وجود دارد.آمریکا هم متهمان حوادث 11 سپتامبر را اعدام کرد و هیچ کس متاسف نشد. حتی دولت ایران! . چون در یک بحث حقوقی مثل این نمی شود اظهار نظر سیاسی را دخیل کرد.

اما من معتقدم در جرمی مثل قتل , وقتی یک نفر یک نفر دیگر را می کشد, وقتی موضوع قتل به خاطر یک عصبانیت لحظه ای یا حماقت و بی فکری و اشتباهات اتفاق می افتد و قصد و نقشه و طراحی برای از بین بردن تعدادی از انسان های اجتماع در کار نیست , می شود  راه کارهایی داشت که خانواده مقتول اطمینان لازم نسبت به تنبیه و مجازات واقعی قاتل را پیدا کنند بدون اینکه نیاز به اعدام او باشد. در این صورت راضی کردنشان به "گذشت از قصاص" بسیار راحت تر خواهد بود.

 

و در این صورت , ما از مواضع دینی مان کوتاه نیامده ایم و حکم قرآنی را حذف نکرده ایم و  از طرفی , تدبیری اندیشیده ایم که در عمل بتوان تعداد زیادی از متهمان قتل را از مجازات اعدام رهانید.

فارغ از دیدگاه حقوقی , از نظر مذهبی هم اگر نگاه کنیم , می بینیم با این راه حل بیشتر به دستور خداوند عمل کرده ایم, خدایی که همیشه به "بخشش" فرمان می دهد و "قصاص" را آخرین راه حل می داند.

اگر این حالت سوم در حقوق ما وجود می داشت ,  انقدر در افکار عمومی جهان به خاطر آمار قصاص هایمان انگشت نما نمی شدیم و انقدر چهره خشنی از خودمان را به نمایش نمی گذاشتیم.

 

چیز سوم)

می دانید وقتی یک کودک  به ظاهر نیازمند پشت چراغ قرمز آن همه پیکان و پراید را ول می کند و چون فکر می کند راننده 206 باید آدم پولدارتری باشد و با هزار امید به سراغ شما می آید, چقدر سخت است که به او کمک نکنید؟

و می دانید اگر به او کمک کنید , به احتمال 90% خرج بساط یک معتاد یا عیاشی یک آدم ولگرد را فراهم کرده اید؟ کسانی که دورادور مراقب این بچه ها هستند؟



پس هر وقت چنین افرادی را دیدید ,  پولی که قرار است به آنها بدهید را همان وقت  کنار بگذارید و بگذارید داخل داشبورد و نگه اش دارید و چند بار این کار را در چند برخورد مختلف پشت چند چراغ قرمز مختلف تکرار کنید تا چند ده هزار تومان و بلکه بیشتر از صد هزار تومان بشود , آن وقت اگر یک مقدار خوبتر نگاه کنید آدم های آبرومندی را در اطرافتان می بینید که بتوانید با "خیال راحت" این پول ها را به آنها بدهید.

 

چیز چهارم)

برای خیلی ها عجیب است اما من اعتقاد دارم نوع رانندگی و رفتار اجتماعی ما در یک حرکت گروهی به نام "رانندگی در خیابان و بزرگراه"  دقیقاً بروز دهنده ی تربیت خانوادگی و شخصیت و اصالت ما است.

به نظر من کسی که جلوی شما می پیچد , کسی که وسط اتوبانی که دارید با سرعت 120 km/h در آن رانندگی می کنید ناگهان -وسط اتوبان- با دنده عقب حرکت می کند, کسی که خلاف جهت در جاده های پر تردد بیرون شهر رانندگی می کند , کسی که بدون راهنما تقاطع ها را دور می زند , این افراد قطعاً شخصیت های اجتماعی بیمار و غیر اصیلی دارند وطبیعتاً شعور پائینی هم.

این افراد مستقیماً برای جان شما و خانواده تان ((خطر مرگ)) ایجاد می کنند. خطری که طبق آمار خیلی بیشتر از تهدید با اسلحه است.




 کشته شدگان با اسلحه در طول سال شاید به ده نفر هم نرسد اماسالیانه در ایران 35 تا 40 هزار نفر در تصادفات رانندگی به خاطر همین نوع رفتار ها کشته می شوند.

و دردناکتر آدم هایی هستند که تنها می ایستند و با موبایل هایشان...

من اگر با نوشتن این چند خط توانسته باشم حتی (یک نفر) را نسبت به رفتار رانندگی اش حساس تر و با وجدان تر بکنم , خوشحال خواهم بود .

 


 

یک غزل تازه در فیسبوک منتشر کرده ام. آن را روی دیوار خودم در اینجا بخوانید.

برای دوستانی که کامنت گذاشته اند و به دلیل عدم توانایی عبور از فیلترینگ درخواست می کنند شعر را اینجا بگذارم باید به درخواستشان جواب منفی بدهم تا هرچه بیشتر تشویق به استفاده از پروکسی ها و اکانت های وی پی ان بشوند تنبل ها! . به من ثابت کنید خواندن یک شعر از یک دوست چقدر برایتان اهمیت دارد .


 این شعر  الان روی دیوار فیسبوک ماهنامه تخصصی شعر کندو هم هست. از هر دو کانال مشغول تعقیب نظرات دوستان هستم.

 

اشارات:

1- اگر جایی مرا در پیوندهایتان قرار داده اید اطلاع بدهید و توقع جبران داشته باشید.

2- از دوستانی که شب و نصفه شب به خاطر اینکه من "یک غزل تازه" سروده ام , باید از خواب نازنین بیدار بشوند , معذرت می خواهم!

3- وبسایت رندان (ادبیات حاضر ایران) یکی از نوشته های مرا در فضای مجازی بازنشر کرده است. برای دیدنش اینجا کلیک کنید

 4- متاسفم که پرسپولیس باخت. خوشحالم که بی کفایتی حمید استیلی ثابت شد. متاسفم که فوتبال سطح پائینی تماشا کردیم.خوشحالم که آن شب انقدر اتفاق خوب دور و برم بود که آن باخت را فراموش کنم و اعصابم به هم نریزد.

 

 عکس این پست فقط برای تجدید خاطره کنگره بی نظیر آن سال(سال 81)  است. نفر دوم نشسته از سمت چپ  من هستم که آن موقع سرباز بودم.نفر دوم ایستاده از سمت چپ عادل سالم است. از این بچه ها مجید اجرایی و کمال رستمعلی و جعفر عسکری  و نغمه مستشارنظامی و سید مهدی نقبایی و گروس عبدالملکیان و فکر کنم مارال طاهری را به خاطر دارم  .ساعد باقری و محمدرضا عبدالملکیان هم که . . . .